ما صلح مي خواهيم، هم اکنون و همين امروز
ايرانيان سرگرم فراهم آوردن انديشه ها، آرمان ها و ساز و کار هاي
مردمسالارانه اند. و براي آن به آرامش نيازدارند. هم اکنون و همين امروز.
من هم مانند بسياري از ايرانيان، همواره از رفتار دولت هاي دموکرات سرخورده بوده ام. در زمان شاه، پيش از چشم گشايي من بر سپهر اجتماعي و سياسي، واژه هاي شاه و آمريکا در هم تنيده شده بود. و تا خجسته روز ۲۲ بهمن ماه سال ۱۳۵۷ هيچ کس در هيچ کجاي زندگاني اجتماعي من پيدا نشد که از شاه دفاع بکند. کار به آنجا رسيد که رئيس حزب شاه فرموده رستاخيز - که از هيچ دسيسه اي عليه ما فروگذار نبود- روز روشن، در ميان جمع با تهديد به من گفت: «چه خيال کرده اي، اگر تقي به توقي بخورد، من زودتر از تو تفنگ بر مي دارم». و اين گفته چيزي بيش از يک دسيسه ساده را آشکار مي کرد. حتي آنهايي که به نام شاه مي تاختند و مي پختند و مي خوردند، ديگر جز در برابر او توان چاپلوسي را نداشتند. و اما چرا «تفنگ»؟
سالها بود که با حماقت شاه، «تفنگ» در ميان او و بخشي از روشنفکران حق سخن يافته بود. دسيسه آن رئيس هم، اشاره اش به زادگاه و پرورشگاه اجتماعي و سياسي من بود. زمان و زمانه قهر بود و نفرت از آنچه که به مردم تحميل شده بود. حماقت شاه تا آنجا کشيد که مردم اسلحه خانه هايش را گشودند و تفنگ به دست به کار او و «حق خوني» فرزندانش براي فرمانروايي پايان دادند. و برگي ديگر از تاريخ کهنسال ايرانزمين را به خواست و با دست خويش ورق زدند. آن رئيس دسيسه گر دروغگو هم، هيچگاه تفنگي برنداشت، به مسجد رفت و توبه کرد. توبه اش را پذيرفتند و رييس ستاد ارزاق شد.
درهم تنيدگي شاه و آمريکا، ساختار اجتماعي پوسيده ارباب و رعيتي ايراني را بر انداخت و به زنان حق راي داد. دگرگوني اينچنين ژرف در ساختار اجتماعي ايران چرا براي به انجام رسانندگان آن مايه افتخار نشد؟ چرا شاهدوستان نتوانستند و نمي توانند به ميان مردم رفته و اين خدمتگزاري خود را به رخ آنها بکشند؟ چرا آمريکا يي ها نتوانستند و نمي توانند به مردمان ايران بگويند چه کار کارايي برايشان کرده اند و از اين راه خواهان دوستي با آنها باشند؟ آمريکا در ايران تنها کودتا نکرد. رفرم هاي سالهاي چهل با فشار او و به فرمان شاه در ايران پياده شد. مخالفت از زاويه دين و از جايگاه رهبري ديني هم کاري از پيش نبرد. آن روزها هم دين افزار سياست مي شد، هم در کف شاه و هم در دست عالمان دين. دهقانان ايران براي پيشواز کردن از دکتر ارسنجاني –آن کارگزار پرشور رفرم هاي شاهنشاهي- نيازي به دگرکردن دين خود نداشتند. دولت اسلامي هم نتوانست چرخ تاريخ را در ساختار اجتماعي ايران باز پس گرداند.
پايمال شدن استقلال دولتي ايران، همانند ديگر بخش هاي حقوق انساني، مدني و دموکراتيک مردمان آن، رفتار ايرانيان را در باره شاه و آمريکا رقم زد، بدون اينکه از زمين کشاورزي چشم پوشند و يا حق راي زنان را نا ديده انگارند. آيا در اين باره هم پرسشي باقي است؟ ايرانيان را با هر صفتي بيارايند، ناسپاسي و ناهوشمندي را نمي توان به آنها چسباند. رفتار آنها در دهه چهل سده کنوني خورشيدي، و نيز در خرداد ماه ۱۳۷۶ جاي هيچ ترديدي در اين گزاره باقي نمي گذارد. هر کسي که آرزوي خدمتگزاري به ايران و ايرانيان، و يا سوداي دوستي با آنها را در سر دارد، بهتر است بيشترين تلاش خود را براي دريافت رازهاي رفتار ايرانيان در آن سالها و رمزهاي کردارشان در اين سالها به کار گيرد.
اما هنوز مي توان پرسيد: به راستي اربابان زمين از دست داده کجا رفتند؟ سده ها فرمانفرمايي آنها در شهرها و روستاهاي ايران تنها زمين به بار آورده بود و ديگر هيچ؟ شيوه زندگاني، رفتار با اين و آن، فرهنگ سياسي، راه و رسم فرمانفرمايي و کشورداري آنها چه شد؟ کابوس از دست دادن ملک و مال و منزلت و قدرت را، شکي نيست، هميشه داشته اند. آيا ميرايي، ناگزيري نابودي، سربه گريباني و تنهايي اجتماعي، جايي براي روياهاي شيرين انساني، اميد به بهروزي و شور زندگاني را در سرهايشان باز گذاشته بود؟ آيا مي توان ارباب را از هم و غم دونقوزآباد «آزاد» کرد و از استر به پايين آورد و بر شورلت نشاند و در حاشيه اصفهان جاي داد و او را شهري ناميد و چشمداشت شهروندي از او داشت؟ در تگزاس چطور؟ آه آزادي چه ها که نکردي!
نه شاه و نه آمريکا نمي خواستند به اين چيزها بپردازند. همين پرسش هاي ناشنيده مانده و پاسخ نيافته بود که پس از فرار شاه، جمهوري نوپاي ايران را به آتش و خون کشيد. پرسش بزرگتر - که اگر به درستي پيش کشيده شود، هر وجدان انساني را در آتش آهي به خاکستر مي نشاند- اينست که چرا ميان ما و رهبران در آن روزهايي که تاريخ ورق مي خورد، نزديک به پنجاه سال فاصله بود. و در ميانه ما هيچ و هيچ!. چرا سياستمداران و سياستپردازان ما فرزند و نواده نداشتند؟ چرا ما پدران و برادران بزرگتري در خانه هاي اجتماعي و سياسي خويش نديديم. آيا مي توان باور کرد که زنان و مردان ايراني با اينهمه بارآوري به اينجا که مي رسند نازا و سترونند؟
دو نسل فدا شده بود و راز فداکاري هايش تنها با سرود و ترانه و شعر به من راه يافته بود. ترانه براي آزادي، شعر براي استقلال کشور و آبادي ميهن، و سرود براي همبستگي ميان آدميان در ايران و سرتاسر جهان. و همواره و در همه جا ياد آر! به ياد آر! من آنها را در هيچ گستره اي از زندگاني اجتماعي و سياسي خويش نديدم و از آزموده هايشان هيچ چيز بدون واسطه به من نرسيد. و من هماره و همين امروز هم در تشويشي جانکاه که، مبادا ياد آنها بازيچه بازي هاي سياسي گردد. هميشه خواندم: ياد آر! به ياد آر! و هر جا که سياستمداري از آنها ياد کرد، تيره پشتم لرزيد. در کجاي جهان متمدن و با دولت هاي دموکرات و در کدام ايالت آمريکا، درس اجتماعي و سياسي و راه و رسم خدمتگزاري و کشورداري، اينگونه، غيابي و با ترانه و شعر و سرود آموخته مي شود؟
آيا براي آن همسالان من، و اندکي باقيمانده از آن دو نسل فداشده، که ساليان سال را با سين و جيم ها در سياهچال ها گذراندند، طاقتي براي شنيدن پرسشي ناخوشايند و تابي براي دادن پاسخي آبرومند باقي گذاشته شده بود؟ يا از چهره هر پرسشگري که کردارش بر مراد او نمي چرخيد، يک بازجو در خودآگاه يا ناخودآگاهش نقش مي بست با يادمانهايي تلخ و جانسوز؟
براي دموکراسي و پرورش اجتماعي دموکراتيک آدمها راهي بهتر از پرسشگري ناخوشايندانه و پاسخيابي آبرومندانه يافت نمي شود. جدل آشکار و در برابر چشمان باز مردم، براي يافتن پرسش هايي که زندگاني آنها به ميان مي کشد و پاسخ هاي درخور آن، بهترين سازوکار زندگاني اجتمايي دموکراتيک است.
ساهچال و زندان و بازجو و جلاد، نه تنها پدران و برادران بزرگتر را از ما ربود و ما از سرپرستي و آموزگاري آنها برخوردار نشديم. بلکه آنچنان زهري در جان و روان زندگي اجتماعيمان فروريخت که نه تنها به ما بلکه به فرزنداني هم که با ما زيسته اند آسيب مي رساند.
همه اينها در برابر چشمان فرستادگان و سفيران دولت هاي دموکرات انجام مي گرفت. آنها مي ديدند، مي شنيدند و دم فرو مي بستند. شاه حتي مي توانست رآکتور اتمي داشته باشد. چه اعتمادي داشتند دولت هاي دموکرات به او و ماندگاري دولتش! مناسبات ميان دولت شاه و دولتهاي دموکرات در اوج خود بود که با فرار او، تاريخ پس از شاهنشاهي ايران آغاز شد. چه در روزهايي که فرزندان ايران براي بازپس راندن سربازان صدام از خاک ميهن دلاورانه جنگيدند، و چه آن روزهايي که ستايندگان جنگ و مرگ، ساليان سال، جان و مال و حق و حقوق ايرانيان را در آتش جنگي بيهوده سوزاندند، و پس از آن، تا به امروز، دولت هاي دموکرات نمي خواستند و يا نمي توانستند براي کاهش رنج هاي ما کاري بکنند. آري درست است، من هم مانند بسياري از ايرانيان، همواره از رفتار دولت هاي دموکرات سرخورده بوده ام. همه اينها بايد براي بسياري از ايرانيان روشن کرده باشد که دولت هاي دموکرات برگزيده مردم خويش و خدمتگزار آنها و کشور خويشند، نه فرشته هاي رهايي بخش در بندماندگان و ستمديدگان سرتاسر جهان.
اين ها همه گذشته است. شاه و «حق خوني » فرزندانش براي فرمانروايي، و ديکته آمريکا به کشورداران و کارگزاران کشور ما به تاريخ پيوسته است. گذشته را بايد شناخت. گذشته همواره چراغ راه آينده است، اما کسي که تنها به گذشته خيره شده باشد، آينده را از دست خواهد داد. راه آينده از امروز و اکنون مي گذرد. هيچ جنبشي پيروز نخواهد شد مگر اينکه پيشاپيش انديشه ها و آرمان هايي روشن و کارا فراهم کرده باشد، و براي به کرسي رساندن خواست خويش، خرد و جان شيفتگان آزادي ،آسايش و آرامش آدميان را تسخير کرده باشد. رفتار مردم در پنج ساله گذشته آشکار و روشن است. هم اکنون ايرانيان سرگرم فراهم آوردن انديشه ها، آرمان ها و ساز و کار هاي مردمسالارانه اند. و براي آن به آرامش نيازدارند. هم اکنون و همين امروز.
شايد برخي بر اين باور بوده باشند که زخم هاي کهنه همچنان بايستي خونريز نگه داشته شود. من همواره بر اين باور بوده ام، و هنوز هم هستم، سياستي که از رنج هاي آدميان نمي کاهد و زندگاني آنها را آسان تر نمي سازد، سياستي آژيدهاکي است و بايد از آن پرهيز شود. هر آنگاه که پاي گزينشي نا گزير در ميان باشد، بايد راهي را در پيش گرفت که آسايش و آرامشي براي آدميان فراهم آورد. و آنچه که براي آدميان خوب است به سود مردم و کشور است. درگيري و آرامش هر کدام زمان و زمانه خود را دارد. دگرگوني هاي بزرگ و پيشرفت هاي کوچک هم همچنين. بايد با آغوش باز به پيشواز کوچکترين گام ها در راه پيشرفت و گسترش زمينه براي حقوق بشر در ايران شتافت. اين هنوز کمتر از دموکراسي است. اما کاستن از دشواري هايي مانند تنش در مرزها، و آنچه که مي تواند به درگيري با ديگر کشورها بينجامد، جوي را پديد مي آورد که مي توان براي دموکراسي تلاش کرد. يک چيز بي چون و چرا روشن است: جايي که حقوق بشر جدي گرفته نمي شود، مردم سالاري راستين و شايسته نام آن پديدار نخواهد شد. و مردمسالاري به زنان و مردان دموکرات نياز دارد. به راستي که درگيري و صلح و آرامش هر کدام زمان و زمانه خود را دارد. ايرانيان پس از برداشتن شنل از دوش و تاج از سر شاه، با آمريکا کم درگير نبوده اند. آنها براي زدودن مرده ريگ شاهنشاهي و ارباب و رعيتي که با ريش و عبا و عمامه آراسته شد، نياز به آرامش با همسايگان و جهانيان داشته اند و دارند. چون نيک بنگري در اين مرده ريگ، ايراني تر و ماندگارتر از عبا و عمامه نخواهي يافت، اگر آرايه تاج و شنل را از خود دور نمايد، و به جايگاه و نقش دينورزانه و پارسايانه خويش بسنده کند. واي به روزي که هشدارها ناشنيده بماند، و حماقت شاه و کور چشمي پشتيبانانش دوباره سازي گردد. ناقوس زمان آواي صلح سر داده است، و ما هنگامي که از صلح سخن مي گوييم، مراد همان صلح با آمريکاست، نه صلح بر آمريکا و با ديگران. حتي در مرزهاي شمالي کشور ما هم بدون چاچول بازي آمريکا آرامش بر باد نخواهد رفت. به گوش باشيم و به هوش.
۱۰ شهريور ۱۳۸۱
