شوربختي قهرماني
در پست الکترونيکي من نامه ای بود با جمله ای کوتاه به انگليسي. که مي آورم:
.Masoud Behnoud is a great writer. But let's not make a hero of him
اگر درست فهميده باشم نوشته است: مسعود بهنود نويسنده بزرگي است. از او يک قهرمان نسازيم.
نويسنده نامه به بيراهه نرفته است. من نوشته های آقای بهنود و خود ايشان را دوست دارم. پاسخي به نويسنده ارجمند آن نامه فرستادم که در زير مي خوانيد.
... جان!
به هيچ وجه گمان نکنيد که من مي فهمم شما چه مي فرماييد. من آنچه را که مي فهمم با آرامش تاييد مي کنم. و شايد هم بارها به دوستان ديگر نوشته باشم «من شما را درک مي کنم».
آنچه شما نوشته ايد نياز به گفتگوی اجتماعي گسترده دارد. در دنيای من، اگر آن را به جستجوی پر زحمت لقمه ناني و جرعه آبي محدود نکنيد، قهرمان به راستي وجود دارد. آن را به دلخواه و به اختيار نمي سازند. پديد مي آيد، ساخته مي شود، بدون اينکه کسي پيشاپيش طرح آن را ريخته باشد. و آن چه را که اينگونه و بدون نقشه پيش بيني شده، در درازای رازآلود زمانه ساخته مي شود، نمي توان به دلخواه و به اختيار درهم شکست. پس جاودانه مي شود. قهرمان نام مي گيرد.
به من بگوييد کدام قهرمان را چه کسي با طرح و نقشه پيشين ساخت، در ميان اين همه قهرماني که بر سينه فراخ تاريخ پرورش يافته است. به من بگوييد کدام يک را چه کسي توانست در هم شکند و از سلسله قهرمانان به دور اندازد، با تصميم پيشين.
کساني که دانسته و آگاهانه به ساختن قهرمان مي پردازند، و بدتر از آن سودای قهرماني را در سر مي پرورانند، به گمان من در دايره وجود سرگردانند، و به راز و رمزهای زندگي و زيبايي های آن دست نيافته اند. شور بخت تر از آنها کساني هستند که کمر به در هم شکستن يک قهرمان مي بندند. چه کسي مي تواند در حوزه فرهنگي ايران رستم را درهم شکند! چه کسي مي تواند دلي برای ايران و ايراني داشته باشد و بر شوربختي رستم اشگ نريزد، آنگاه که خنجر بر پهلوی سهراب گذاشت!
شما خيال مي کنيد من با همه گريه هايي که بر آن لحظه شوم زندگاني رستم و سهراب ريخته ام، آرزوی قهرمان شدن کسي از کسانم، يا دوستانم و يا بزرگاني را که دوستشان دارم در سر خواهم پرورد! و يا خيال مي کنيد آرزوی آن لحظه ای را که آن زلف دراز کمندی شد و رستم را بالا کشيد، از دل آرزومند همچو مني مي توان بيرون کرد! آن زني را مي گويم که رستم را خواست و به نيروی گيسو از پنجره اتاق خويش بالا کشيد. و پای همه چيزش هم ايستاد. هيچ کس نتوانست آن زن را نابود کند. و تا روزی که دلي آرزومند بر پهنه گيتي باشد او نيز زنده خواهد ماند، با نام عشق.
پس مي بينيد تا آرزويي هست و تا عشقي، انسان ها تنها يک راه دارند تا به شوربختي قهرمان و قهرماني دچار نشوند: برآورده شدن آرزو، دستيابي به معشوق.
ما نمي توانيم برای فرار از شوربختي قهرماني، آرزوهای خود را به بند به کشيم و يا عشق های خود را ناديده بگيريم.
و چيز ديگری هم هست. با تن سوخته و دست های پريده علي حلبي آبادی بغداد چه خواهيد کرد! مي دانيد من توان ديدن آن عکس او را نداشتم؟ مي دانيد که تنها تصويری گنگ از علي امروز در ذهن من است؟ چون بيش از ثانيه ای نمي توانستم به آن عکس خيره شوم. مي دانيد آن عکس زير يک يک ياخته هايم آتشفشاني مي کارد؟ و در همان يک لحظه تماشا هم يک يک موهای بدنم سيخ سيخ مي شود، و دل و جانم به يک باره به سيخ کشيده مي شود؟ مي دانيد که آن چيز ديگر درد نام دارد؟ و باور کنيد خودم هم نمي دانم آن همه آتشفشان، آن موهای سيخ سيخ شده و آن دل و جان به سيخ کشيده شده چه بر سر من خواهد آورد، اکر کسي نباشد که هنرمندانه به جای من به تماشا به نشيند، خود را ميان من و آن همه درد به نشاند، و به نيروی زندگي بخش هنر، به من توانايي تحمل به دهد و انسانيت به تاراج رفته را دوباره در جان و روان من به کارد.
پس مي بينيد که داستان قهرمان و قهرمان سازی نيست. زبان سپاسگزار من است با خواندن آن مقاله بهنود در باره علي. به خاطر کوشش هنرمندانه اش در بازگرداندن انسانيت به تاراج رفته من با ديدن آن عکس.
من به بهنود، به شمس، به سينا نياز دارم. به کاوه هم نياز داشتم. و اين نام ها برای ما يعني روزنامه نگار، يعني نويسنده و يعني هنرمند. يعني پاسداران انسانيت ما. پس مي بينيد چرا آنگاه که نيش قهری بر تن يا جان آنها مي نشيند، آن نان و آب به زحمت يافته بر کام من زهر مي شود. زبان مرا نبنديد. نيش قهر را از آنها دور نگهداريد. در کشور کوتوله ها به بند کشيدن گاليور چاره ساز نيست. او را به شهر و ديار خويش، به ميان گاليورها باز گردانيد.
با دوستي و مهر
هوشنگ

دیدگاه خوانندگان (2)
هوشنگ عزيز،
من شديدا دنيا را با عينکهايي ديدن که منجر به ۳۰۰۰۰۰۰ تبعيدي، ۱۰۰۰۰۰۰ کشته و مجروح در جنگ، هزاران كودكان بي سرپرست ويلان در خيابان ها، افزايش روز افزون مليوني معتادان، خود فروشي دختران و زنان ايراني در کشور هاي جنوب خليج فارس و ...
ميشود مخالفم و به آنها احترام نميگذارم!
حاملان اين عينکهارا فقط مستحق سپردن به دادگاه جنايتکاران جنگي ميدانم، حتي اگر حمل کننده آن عينک وبلاگي تميز داشته باشد و نامش آقاي ابطحي باشد.
فراموش نکنيم که ايشان فرمانده ارتش راديو بودند. و تنور جنگ به همت ايشان ۸ سال تمام گرم نگه داشته شد.
January 6, 2004 8:29 PM | نویسنده: امير کيا
بعضي وقتها هم بايد عينک را تعويض کرد تا کوتوله را گاليور نديد
با احترام به گاليورها
January 6, 2004 5:24 PM | نویسنده: امير کيا