دموکراسی بيشتر و جمهوری بيشتر
شش هفته پس از آغاز جنگ در کشور همسايه ما عراق، رييس جمهور آمريکا بر روی ناو هواپيما بر بازگشته از جنگ، سرنگونی صدام را «پيروزی در جنگ عليه ترور» اعلام کرد که «در 11 سپتامبر 2001 آغاز شد» و کماکان ادامه خواهد يافت. او پايان پيروزمند بخش اصلی عمليات نظامی را در عراق اعلام کرد. پيروزيی که در همان شش هفته پيش هم کسی در آن ترديد نکرد و چون وچرايی پيش او نگذاشت.
زنده يا مرده صدام در آينده عراق و جهان نقشی نخواهد داشت. اما جهان بدون او ديگر آن جهانی نيست که او بر يکی از ثروتمندترين کشورهايش فرمان میراند، و فقر میکاشت و بيچارگی درو میکرد. هم برای همه آنهايی که سرنوشتشان با اين کشور ثروتمند گره خورده بود و هم برای خويش. اگر اين درست است که جهان پس از جنگ با صدام ديگر آن جهان با صدام نيست، پس بزرگترين وظيفه ما ايرانيان هم شناخت اين جهان بدون صدام است.
من روی اين شناخت تاکيد میکنم و علاقمندم به دشواریهای آن نيز اشاره کنم. نه برای اينکه چيز نوی پديد آمده است، و تازگی نو همواره با دشواریهايی همراه خواهد بود. آن هم در کشوری که به باور درونی شده حاکمانش، گريز از نو و ستيز با آن فضيلتی است که بالای منبرها جار زده میشود. به ياد داريم آن لحظههايی را که آقای امامی کاشانی در عبادت سياسی شده اش، در نماز جمعه تهران، با افتخار بيان میکرد که چگونه عالمان دينی کشور ما در برابر روشنايی برق علم مخالفت برافراشتند، و چگونه واپسين کسان بودند که برق به خانههای خويش کشيدند. و اين صف آرايی در جهانی که هر آن آبستن چيز نوی است کماکان برجاست و از بد حادثه سرنوشت و آينده کشور به دست اوست.
دشواری نه از آن جهت که رييس جمهور آمريکا غره به نيروی ويرانگر نظامی خويش، ارزشهای جامعه و جهان خويش را به بازی گرفت، به بسياری از دستاوردهای دنيای متمدن خردمند پشت پا زد، و منطق نظامی را تنها به خاطر توان پيروزی داشتن، بر فراز همه خرد انباشته غير نظامی جهان جای داد. طرفه آن که کم خردی در کار دولتمداری را تا به آن جا رساند که آشکارا لحظه آغاز جنگ را هم با گزارش جاسوسان برگزيد. او با اين کار نشان داد که سياست نيرومندترين کشور جهان در چه باريکه ناامنی جاری است. و اگر حق هجوم پيشگيرانه هم بر آن افزوده شود، چه تنگنای هولناکی خواهد شد.
جهان به همت خردمندان انساندوستش پيش از آغاز جنگ اينگونه دشواریها را دريافته بود. پس از صدام کار آنها آسانتر خواهد بود. هم شارلاتانهای جنگ افروز و چاچولبازان چکمه بوس ديگر صدام را ندارند که به خردمندان صلحجو حواله دهند، و هم انسان آمريکايی پيروزمند در برابر صدام، بيشتر و بهتر توانايی سازش با زخمهای خويش و پرداختن به نگرانیهای جهانيان را خواهد داشت. و ايرانيانی که مسوولانه به کار جهان میپردازند، تا در انجام وظيفه ميهنی خويش آن را به کار اندازند، در برابر اين دشواریها همراه و هم خانواده ديگر شهروندان جهانند و دليلی نيست نگرانتر از آنها باشند.
باری دگرگونی بزرگی در کار جهان پديد میآيد. سازمان ملل ديگر همانی نخواهد بود که میشناختيم. و بسياری از قواعد سامان بحش کار جهان با چگونگی بازگشت بزرگترين نيروی موجود در جهان به خانواده ملتها بازتعريف خواهد شد. با اندوختههای ديروز نمیتوانيم پاسخهای امروز و فردا را به يابيم. چيزی که آغاز شده است، در حال شدن است. بايد با آن همراه و همگام بود. آرزوها و آرمانها نيستند که ديگرگونه میشوند. واقعيتهای ناآشنايی پديد میآيد. بازسازی نهادها و قاعدههای زندگانی جهانی با نوسازی همراه خواهد شد. همه چيز بی اعتبار نشده است. به ياد داريم روزهايی را که با کشانده شدن اسيران آمريکايی به جلو دوربينها، ژنرالهای آمريکايی چگونه به ياد قواعد جهانی افتادند. بازيافت داشتهها با نويافتهايی همراه خواهد بود. در اين نوشته من اگر بخواهم هم توان آن را نخواهم يافت که به کنج و گوشههای اين دگرگونی به پردازم. نه کار يک نفر است و نه کار من. به يک بسيج همگانی برای زير ذره بين بردن واقعيت نو و فهم آن نياز داريم.
دشواری که من بر آن انگشت میگذارم ويژه ماست، ايرانیها. خطر آنست که واقعيت نهفته در گفنههای رييس جمهور آمريکا را در نيابيم. آنچه را که در 11 سپتامبر آغاز شد، و پس از برکناری صدام هم ادامه میيابد، به درستی نشناسيم، و جايگاه خود را در اين واقعيت نو، آنگونه که هست باز نيابيم.
آنچه در 11 سپتامبر آغاز شد و رييس جمهور آمريکا به آن اشاره میکند، واقعيت هولناک نابودی انسان متمدن امروزی، با افزارهای متمدنانه خود اوست، به دست کسانی که جان انسان را هم همچون افزاردست خويش مینگرند و همچون افزارهای پيش پا افتاده ديگر به کار میگيرند. از آنها که من شرم دارم آنها را کس به نامم، ما نيز در کشور خويش داريم مانند همه جای ديگر، اما در اين جا بر روزی روزانه ما چنگ انداختهاند و سرنوشت کشور را رقم میزنند.
طالبان که سرنوشت ملتی نجيب را با کوردلی و تاريک انديشی به سرنوشت القاعده گره زد، در ميهن ما همپالگیهايی دارد که آشکارا رييس جمهور برگزيده مردم را سرزنش میکردند که چرا به راه طالبان نمیرود. همه ما به ياد داريم آن عتاب آشکار برگزيده مردم را. در صورتی که میدانيم او اهل اين عتابها نيست و اگر بود کار خود و مردم را اينگونه زار نمیکرد. آن عتاب، فشار نيروی منسجم و جاگرفته در ارگانهای حکومتی را نشانه رفته بود. با نابودی طالبان آنها در جايگاههای خود به سايه خزيدهاند و با همان پندارها همچون موريانهها پايههای هستی اين مردم را به نيش میکشند.
آن لحظههای شوم فرو ريزی برجهای دوقلو را در نيويورک به ياد میآورم. خبرنگاری که میخواست مرا در جريان فاجعه قرار دهد، به ناچار پشت به آن کرده بود و من زودتر از او فروريختن آوارها را میديدم و سوگوار جانهای از دست رفته میشدم که زير آوار و به آتش میسوختند. آنچه که میديدم با هيچ کدام از آموختهها و اندوختههای ايرانی، انسانی و آرمانی من سازگار نبود. از هواپيمای مسافری مانند ابزاری برای فروريختن برجها استفاده میشد. بدون اينکه به جان مسافران و يا ساکنان آن برجها ارزشی گذاشته شود. من هواپيما شوار شده ام. و با کيفی در دست همچون کارشناسی از شهری به شهری رفته ام. با خلق و خوی مسافران و بسياری از کسانی که در آن برجها بودند آشنايی داشته ام. اگر به هر يک از آنها پيشگويانه چنين چيزی گفته میشد، بر خرد گوينده ترديد میکردند و به راه خود میرفتند. وحشيگری که آوار میشد و فرو میريخت، از توان پذيرش آنها افزونتر بود.
اما من ايرانی هستم، در جنگ ايران و عراق و در کردار بسياری از آنهايی که از خيابانها و خانههای ما کشتارگاه سياسی ساخته بودند، چيزی مانند آنچه در نيويورک میگذشت سراغ داشتم. روزی که ساختمان حزب جمهوری اسلامی را بر سر آدميانی که در آن به گفتگو نشسته بودند فرو ريختند، جنايتکارانه. و به ياد آوردم که چگونه آقای خمينی با ناتوانی و در ماندگی واقعيت را پنهان کرد و از شمار زير آوار ماندگان کاست، تا به نيروی اسطورهای شهيدان کربلا آن فاجعه را تاب آورد. از خاطرم گذشت، آن روزی که پروانه در خانه خود دشنه آجين شده بود و من چند ساعتی پس از آن خبرش را شنيده بودم ولی يارای باورش را نداشتم.
اگر آن هواپيماها را پيش از برخورد به برجها به تير میبستند، من يکی آمادگی نداشتم تيراندازی به هواپيمای مسافری را به پذيرم. اين از من. شما آيا اين پرسش را از خود کردهايد؟
پس، از سردرگمی دست اندرکاران دولتی آمريکا هم نبايد شگفت زده میشدم. اما به خاطر آنچه که بر ما گذشته بود در همه اين سالها، با چشم و گوش خبرها را دنبال میکردم. به نيويورک ديده دوخته بودم و دل در ايرانم سرگردان بود تا آن لحظهای که يک بار ديگر برگزيده مردم به نام ايران و ايرانيان از جنايتکاران فاصله گرفت. اگر نام آن ديگر شدن حال را آرامش به توان گذاشت، من پس از آن با گونهای آرامش به دنبال کردن فاجعه پرداختم. فرق است ميان آدمی که ميان سرافکندگی و سرفرازی سرگردان است، با آنکه با پشتوانه تاريخی بنی آدم اعضای يک پيکرند، به محکوم کردن کوردلان سبب ساز آوارهای برجهای دوقلو میپردازد. من ترس آن داشتم که پای ما ايرانیها هم به ماجرا کشيده شود. دولتمردان و سياست سازان کشورم به گونهای رفتار نکرده بودند که من مانند بسياری از کسان، در بسياری از کشورهای جهان، از اين ترس بری باشم. امروزهم که نگاه میکنم، ترس من به جا بوده است. يک بار ديگر گزينش تاريخی مردم به دادم رسيد. خاتمی با همه ناتوانیهايش زبان مردم ايران شد.
آيا با برکناری صدام چيزی هم برای هميشه حذف شده است. آنگونه که من میبينم، آري. ياغيگری به قصد باجگيری در عرصه جهاني. آن چه که صدام با حمله به کويت و يا دادن خونبها به خانوادههای نگون بخت اسير آدمکشانی که جان انسانها را اسلحه خويش میدانند و با وحشيگری آن را به کار میبرند. اين ديگر تحمل نخواهد شد مانند گذشته. اين کمترين دگرگونی در کار جهان پيش و پس از جنگ با صدام است. و سرنوشت کشور ما هم در همين جا با آينده جهان گره خورده است.
کشور همسايه ما عراق با همه ويرانیهای اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و انسانی به جا مانده از صدام و جنگ بايد بازسازی و نوسازی گردد. کشور مستقل ما در انزوايی غم انگيز از سه سو با آمريکا همسايه شده است. و در درون از سه سو به بيراهه کشيده میشود. از سوی آن نيروی طالبان مانند به سايه خزيده پر قدرت. نيروی عراقی که در اين سالهای موش و گربه بازی با صدام در ايران پروار شد، اما شايستگی آن را نيافت که در سرنگونی صدام شرکت جويد. اين نيرو آمادگی همه گونه دسيسهگری را دارد. و نيرويی که همچون صدام انسانها را تقسيم میکند. به دستهای از آنها برتری میدهد، تا حقوق دستههای ديگر را پايمال کنند. با حذف هر دستهای تقسيم دوباره آغاز میشود، تا اينکه هسته جنايتکاری باقی به ماند که تنها کارش دفاع از خود است. و انسانها برای نجات زندگی، چارهای جز حذف او نه خواهند داشت. اين نيرو به راستی در ايران وجود دارد. کار تقسيم ايرانيان را از مرداد 1358 با دقت و وسواس آغاز کرده است، با نشاندن گلوله بر گونه آقای حجاريان، واپسين تقسيمبندی را در درونیترين حلقههای خود به انجام رسانده است. آيا هنوز جايی برای تقسيم باقی مانده است؟
خاتمی بر گزيده مردم ايران است. ما نبايد خيالهای زيبا را جانشين واقعيتهای هولناک بکنيم. خاتمی با بيم موج آمد، و به نيروی مردم از کوره ذوب در ولايت فقيه سر برکشيد و بر اميدهايشان اشك ريخت. بايد انصاف داشت، او به برخی از آرزوهای خود نيز رسيده است. به همت او روشنفکرانی دينی پديدار شدند و به همان سرنوشت روشنفکرانی که پرسيدن از آيين و ايمان مردم، و از جمله روشنفکران را حق و وظيفه خود نمیدانند، گرفتار آمدند. او با بيم موج آشناست. هنوز زمان دارد که با اين بيم نو که همسايگی بی واسطه با آمريکا در غرب کشور است، روياروی گردد. او بهتر است اين بار نيز زبان مردم ايران باشد. به پذيرد که کشور آمريکا کشوری بزرگ با مردمان آزاده است. جرج بوش به شيوهای دموکراتيک از سوی آن مردمان آزاده برگزيده شده است. درس دموکراسی دادن در عراق به آمريکايیها آب درهاون کوبيدن است. آنها خود از بنيانگزاران آن چيزی هستند که آقای خاتمی با شعارهايش جوانان را به شوق آورد، و با رای آنها به کاخ رياست جمهوری رفت، و به فرموده خود ايشان هر 9 روز يک بار دسيسهای سوار شد تا او را از آنها جدا کند و به خريد و فروش تخم مرغ و بنزين و مانند آن در کاخ رياست جمهوری سرگرم سازد.
گيرم که همين امروز هر يک عراقی يک رای داشته باشد، آن گونه که آقای خاتمی خواستار شد. بی شک عراق ويرانهتر خواهد شد. آن نيروی پرشمار به کرامت انسان به خاطر انسان بودنش، و برابر حقوقی همه ساکنان ميهن باور ندارد. او نيز به تقسيم انسانها به بهانههای درست و نادرست، برای پايمال کردن حقوق برخی به دست گروهی باور دارد.
ايران با دو انقلاب شکوهمند مردمی و دو جنبش بزرگ آزاديخواهانه، که يکی از آنها خاتمی را روی کار آورد، و يک اصلاحات دستوری که بنيادهای اقتصادی و اجتماعی کشور را ديگرگون ساخت، و اينها همه در کمتر يک سده روی داد، از سوی آقای خاتمی برای دفاع از خود، کشور استبدادزده ناميده میشود، و جوانان 18 ساله بايستی با بردباری 70 سالگان به انتظار به نشينند. اما به عراق که میرسد منطق ايشان ديگرگونه میشود. آيا نبايد خواست که به خاطر ايران دست کم به منطق خود وفادار بماند؟
نه آقای خاتمی برای ادامه بازی موش و گربه ديگر وقت نيست. صميمانه به شما توصيه میکنم به اين بازی نپردازيد. در اين زمينه در ايران زمين، رها از قيد و بند و بازيگر ماهر کم نداريم، به شما نياز نيست. آزمون گرانقدر مردم ايران هم نشان داد، بدون تضمين امنيت حقوقی يک يک شهروندان، دموکراسی پايدار پديدار نخواهد شد، نه در ايران و نه در عراق. سخن گفتن از يک نفر يک رای، پيش از برقراری امنيت و تضمين امنيت حقوقی برای شهروندان در عراق، کار تجارت پيشگانی است که نخست شمردهاند و پس آنگاه زبان به سخن گشوده اند. و اين خطر وجود دارد که با دستاوردهای زندگی متمدنانه به جنگ مردمان متمدن بروند. آن چيزی که به عريانترين شکل در 11 سپتامبر 2001 با برجهای دوقلوی نيويورک شد. و با نفرت انگيزترين دستاويز حقوقی با فرمان دادن به قاضی مرتضوی پيش برده شد در کشور ما، پيش چشمان آقای خاتمي. آقای خاتمی هر گز فراموش نکنيد، بدون نظام حقوقی که فرمان دهندگان به مرتضوی عراقی و شخص او را به دادرسی به کشاند، سخن گفتن از يک رای برای يک نفر فريبنده است، ولی فريبی بيش نيست.
آقای خاتمی کار عراق را به عراقیها واگذار کنيد. به خاطر آن چه که گذشت و همه میدانيم کار عراق محکوم به پيروزی است. پيروزی نظامی بر صدام اعلام و از سوی جهانيان پذيرفته شد. عراق پس از صدام بهتر از زمان او خواهد شد، ترديد نکنيد. من هم در باره عراق حکمی صادر نکرده ام. هم آموختهها و يافتههای جهانيان و هم آزمون ايرانيان در دوره رياست جمهوری آقای خاتمی را بروی کاغذ آوردم، تا به رييس جمهور کشور هشدار دهم، وقت تنگ است. تا روزی که اين مجلس و اين رييس جمهور هست، جهان با کشور ما مدارا خواهد کرد. آنها به گزينش مردم ايران احترام میگذارند. در اين مدت کوتاه بايد کار کشور به گونهای پيش رود که آن سه نيروی ياد شده مهار شود. و در يک روند جهان فهم به انزوا کشيده و از قدرت رانده شود. و روزی که آقای خاتمی از کاخ رياست جمهوری میرود. يا با اعلام شکست قطعی، نمايندگی مردم را به آنها پس به دهد و يا جهانيان گواه دموکراسی بيشتر و جمهوری بيشتر در ايران باشند، بيشتر از آنچه آقای خاتمی را روی کار آورد.
آقای خاتمی من نخستين بار است که با شما سخن میگويم. به گمان من ايران در اين سالهايی که شما وزير و رييس بودهايد، هرگز مانند امروز نيازمند يک يک فرزندانش نبوده است. اما فرق است ميان آنکه با بيم موج میآيد و آنکه شور عشق در سر، حتی در سياهترين شبها و تاريکترين شبها هم دل سرخ را به دست میگيرد و راه خويش میسپارد. در اين دوره کوتاه باقی مانده از رياست جمهوری به تقسيم کار اجتماعی ميان دولتمرد رييس جمهور و رييس کتابخانه فيلسوف تن بدهيد. و کار روشنفکران را هم به آنها واگذاريد. مبادا خيال کنيد شما هم میتوانيد با زبان من با آمريکاييان سخن بگوييد. به پذيريد که جايگاهای اجتماعی گونه گون بارهای ديگرگونهای به دوش انسانها میگذارد. و اين نوشته هم برای توبيخ شما نيست. به احترام رای مردم،
وقتی که شانههايم
در زير بار حادثه میخواست بشکند
يک لحظه
از خيال پريشان من گذشت:
« بر شانههای تو...»
13 ارديبهشت 1382
