بایگانی ماهانه

January 2008
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    

آمار

یادداشت‌ها: 489

دیدگاه خوانندگان: 1299

تا روز: ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۲

در جستجوی دوست

روز جمعه، 12 اردىبهشت، 1382 علي آقا در وبلاگ حرف های يک الپر کوشش تحليلي جالبي کرده بود، با تيتر «بياييد هشتاد و هفتي باشيم». در پايان هم نوشته بود: «دوستان امروز و فرداي من، بياييد از امروز هشتاد و هفتي باشيم!». در بخش «پيام های ديگران» همان روزها پيامي برايش گذاشتم با درد و رنج. پيام خود گوياست، با هم بخوانيم:

معلومه که خيلي دوست داريد پسر خوبي بشويد. متاسفانه من امروز نمي توانم دوست شما بشوم. خيلي مرا به بخشيد، من از دوستي خيلي خوشم مي آيد، ولي يک کمي رکم ديگر چکار کنم. به بينيد چي نوشته ايد: «اپوزيسيون جمهوري اسلامي دو دسته اند: يك دسته در سال 57 مانده‌اند و دسته ديگر در سال 67». شما خيلي جسور هستيد و جسارت شما برای من خطرناک است. من هنوز جسارت آن را پيدا نکرده ام، به نام يک ايراني، رو در رو، توی چشمان مادران بگفته شما «اپوزيسيون 67» نگاه کنم. شما با جسارت آنها را در يک خط با 57 ی ها مي نويسيد. تا سال ۸۷ هم خيلي مانده. تا آنوقت شايد شما ياد گرفتيد يک کمي شرم داشته باشيد. و من هم با ديدن شرم شما يک کمي جسارت پيدا کردم. هر گاه توانستيد با شجاعت اخلاقي يک شهروند دلير آن دو را کاملا از هم جدا کنيد و به نام يک ايراني، بار شرم تاريخي آن چه را که در ۶۷ در کشور شد به گردن بگيريد. مرا هم خبر کنيد. پسر، منتظری به خاطر آن از قدرت گذشت و تو هنوز... اما سخنانت خردمندانه است. هنوز ايران به خردمنداني نياز دارد که دل داشته باشند و دل ها را نزديک کنند. خردمند بي دل و يا کم دل نمي تواند بار اين همه بدبختي را بکشد و از ۸۷ يک ۶۷ ديگر نسازد. دل داشته باشيد برای دردها، دل ها را به هم نزديک کنيد.
به خاطر ستم بزرگي که به مادران داغديده اين سرزمين روا مي دارند، و داغ آن ها را بازيچه بازی های سياسي مي سازند، مي گريم.

به جستجوی تو
بر درگاه کوه مي گريم،
در آستانه دريا و علف.

به جستجوی تو
در معبر بادها مي گريم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابرآلوده را
قابي کهنه مي گيرد.
...........
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جريان باد را پذيرفتن،
و عشق را
که خواهر مرگ است.-
و جاودانگي
رازش را
با تو در ميان نهاد.
پس به هيات گنجي در آمدی:
بايسته و آزانگيز
گنجي از آن دست
که تملک خاک را و دياران را
از اين سان
دلپذير کرده است!

نامت سپيده دمي ست که بر پيشاني آسمان مي گذرد
-متبرک باد نام تو!-
و ما همچنان
دوره مي کنيم
شب را و روز را
هنوز را ...

* شعر از شاملوست با نام مرثيه.

دیدگاه خوانندگان (1)

mohammad:

salam