اخلاق روشنفکری ديني شده
آقای سروش خود بزرگ روشنفکران دينی است، و برخورد او در همين چند ماه پيش نمونه ای دم دست است. عمکرد ايشان را در دوره ای که حساسيت فوق العاده به آن نشان مي دهند مي گذارم کنار. با يک انتقاد آن هم از سوی نرم خوترين و خوشگوترين ايرانيان، شعر و عشق و زيبايي سخن و دلبری و دلربايي رها کرد و بخشي از مردم ايران را شيره ای ناميد. با شيره ای چه مي کنند؟ تازه سروش فيلسوف و معلم اخلاق هم هست. تجربه تاريخ نشان داد که شريعتمداری ها پس از اينگونه سخنان سروش و سروش هاست که هار مي شوند و شيره ای بگيری راه مي اندازند. نگاهي به دادگاه های سعيدی سيرجاني و بهنود و زرافشان نشان مي دهد که چه استفاده هايي از اين تهمت ها مي شود. ولي بزرگ روشنفکران ديني بزرگوارانه آن را ناديده مي گيرد و کوته بينانه آن را به کار مي برد. و آن که از چنين کوته بيني برخوردار باشد و به آن چه در جامعه مي گذرد و سرنوشت روشنفکرانش آنقدر بي اعتنا، هرچه نباشد، در روشنفکريش بسيار چون و چرا هست. فرار از بند چنين کوته بيني هاست که هزاران ايراني را آواره جهان کرده است و اين سيل را سر بازايستادن نيست.
مورد آقاجری بسيار آموزنده است. او با همه تسلطش به بسياری متون ديني، به آن بلا گرفتار شد که مي دانيم و نزديک به يک سال است که زير اعدام است. راه حل اختلاف به شيوه زمان پيامبر را هم او بود که پيشنهاد داد و گوش شنوا پيدا نکرد. پشتيباني همگان و بويژه ياران سازمانيش که پای بالاترين خطر درگيری با مشکيني و مصباح هم رفتند، تا کنون بي اثر مانده است. ما پابرهنگان نه از آن تسلط به متون برخورداريم و نه به آن نياز داريم. نه مي توانيم پای راه حل های 1400 سال پيش برويم.
چه به خطای ما و چه به خواست آنها اگر چنان شود که آقای عسگراولادی علم وااسلاما بردارد و حاج آقا مصباح کف بر دهان آورد، نخستين کساني که کنار مي کشند، همين ياران آقاجری هستند، که خودی و غير خودی را تیوريزه کردند و به دست عمامه داران غافل سپردند. همه آنها هم از داعيه داران روشنفکری دينيند. تا به امروز که اين همه فاجعه در کشور بوده است، در کدام يک چنان قاطعانه با روحانيون حاکم درافتادند. تبعيض شاخ و دم ندارد و فاشيسم ناسزا نيست. همينگونه خودی و ناخودی کردن انسان هاست. و کار روشنفکر مبارزه بي امان با تبعيض ميان آدميان و ريشه کن کردن فاشيسم است، نه کارگزاری و انديشه پردازی برای آن.
کسي که همين يک مورد آقاجری را ديده باشد، و بداند که چه سرنوشت هولناکي در انتظار نگاه دانشمندانه و انديشه ورانه به تاريخ دين در ايران است، و کماکان به تقسيم بندی ديني و ناديني در ميان روشنفکران به پردازد، و نداند که پرسيدن از دين افراد آغاز تفتيش عقايد است، چگونه روشنفکری است ديگر؟ کم توجهی به خطر برای انسان ها و ناداني از ماهيت پرسشي که مي شود، آيا از ويژگي های روشنفکری است؟ بدون پرسش چگونه خواهند فهميد که کسي ديندار است يا نيست. و فراموش نکنيم در ايران آنچه که دين نام دارد و پسوند قرار مي گيرد، شاخه شيعه اسلام است. و آنهم نوعي ويژه از شيعه. از بازرگان تا بزرگ روشنفکران ديني همين بوده اند نه چيز ديگر. پس پرسش ها خيلي بيخ پيدا مي کند و با يک يا دو تا پايان نمي يابد. آنها شبانه روز سرگرم تفتيش عقايدند و از کار خود بي خبر. و اصرار بر بي خبری از کار خود است که پسوند ديني را به روشنفکری آن ها مي افزايد.
در درگيری يک سال گذشته بر سر آقاجری هرگز نبايد فراموش کرد که هر دو سوی درگيری حکومتي هستند و به هم نياز دارند. همه چيز را نبايد پای دلاوری ياران آقاجری نوشت. نياز حکومت به آنها چشم پوشيدني نيست. در صورتي که همان ها سازمان يافته بيش از 20 سال است به تاراندن ديگران و پراکندن در دورترين دورهای جهان سرگرمند و نيازی به آنها نداشته اند، از اتوبوس مرگ و آدم ربايي ها و کشتارها اگر نامي نياوريم. دستياری پراکندن مردمان ايران در جهان کار روشنفکری نبوده و نيست. پس از دوم خرداد 76 هم که پای برخي از آن ها به ميان ايرانيان بيرون ايران باز شد، تا به امروز تنها استفاده يک سويه بوده است. پشتيباني خواسته اند و تن به پشيباني کردن نداده اند. اينگونه چشمداشت های يک سويه از انسان ها در کجای اخلاق روشنفکری جای دارد؟ روشنفکران ديني کدام رابطه با ايرانيان برون مرزی داشته اند؟ و چه تلاشي برای حق و آزادی آنها در ميهن کرده اند؟ روشنفکر اگر روشنفکر باشد، بزرگترين ثروت کشور برايش مردمان آن خواهد بود، و ثروت را گرد مي آورند و پراکنده نمي سازند.
1 آذر 82
* اسب تروای زاهدان ريايي در ميان روشنفکران – بخش 2

دیدگاه خوانندگان (2)
آقاي دواني عزيز
من هم با شنيدن حرفهاي پرستو اشک در چشمانم نشسست
وقتي که از قول قوانلوي عزيز شنيدم که پرستوي پر شکسته ميهنم گفته:وي در هنگام صحبت چندين بار به بغض كامل رسيد اما خودش را نگه داشت. چند دختر كه در طبقه پايين حضور داشتند اشك ريختند.وقتي پرستو مي گفت داريوش(پدرش)سر در سينه او گذاشته بود و پيشاني اش را نگاه مي كردم كه زخمي از 28 مرداد داشت،و در سردخانه نيز جاي زخمهاي بسياري مانده بود اشكها سرازير شدند
November 23, 2003 9:03 PM | نویسنده: آينده
روشنفکری دينی ( آخوندهای بی عمامه و کتابخوانده) شريان حياتی رژيم است.اين را از سال 75 به اين سو فهميده ايم؛ از زمانی که رژيم از همه سوی در تنگنا قرار داشت و نيازی شديد به "راهی" برای برون رفت از خيل مشگلات آندوران - به ويژه مشگلات خارجی - احساس می شد.
اگر رژيم آخوندی با همان پرسنل اوايل دهه شصت می خواست حکومت کند، به هيچ شکل با شرايط جهان فعلی نمی خواند و از درون می پاشيد. آن زمان بسياری از روشنفکران فرياد زدند که دوی خرداد سوپات اطمينان رژيم است، اما اکثريت مردم را خوش نيامد، چه گمان می کردند دست آورد مبارزاتی شان همين دوم خرداد کذائی ست! اما با فروکش کردن تب شعارها و رو شدن عوام فريبی و "لبخندها"ی ژوکوند "آغايان"، همين مردم به فرصت هائی که از دست شدند افسوس خورند، گو اينکه افسوس ديگر چاره کار نبود.
متأسفانه هنوز هم شاهديم عده ای بجای بازنگری صحيح تاريخی و جبران مافات، با خشکه مغزی بر اشتباهات گذشته خود پای می فشرند و از امامزاده سروش و کديور و در کل دو خرداد، طلب شفا دارند!
باور من اينست که بدون گذر از اصلاح طلبان حکومتی، تغييری ساختاری در رژيم روی نخواهد داد. تا چه پيش آيد...
November 23, 2003 8:45 AM | نویسنده: افشين