چوب دو سر طلا بر سر روشنفکر و مجتهد
امروز که يک شنبه است آقای باقي مقاله ای نوشته است در روزنامه شرق با نام «ما و حقوق بشر». مقاله ای است خواندني و جالب. يک پاراگراف آن چنين است:
« چالش حقوق بشر دو سطح نظري و عملي دارد:در سطح نظري نيازمند اجتهاد در اصول توسط فقها و مجتهدان هستيم. فقه كنوني بر مبناي رعايت حقوق مومنان سامان يافته و بايد از طريق بازيابي نصوص ديني بر شالوده حقوق انسان سامان گيرد. بديهي است كه اعلاميه جهاني حقوق بشر در سطح عملي نيز بدون تحول در دستگاه قضايي و توقف روند برخورد با آزادي بيان، مطبوعات و فعالان سياسي و التزام به قوانين نمي توان گامي در راستاي حقوق بشر برداشت. براي تحقق اين امر نيازي به تسليم در برابر فشارهاي جهاني نيست و كافي است در برابر اصول قانون اساسي كه حق تحقيق و تفحص نمايندگان مردم را از قواي سه گانه تضمين كرده است، تمكين كنند. »
همين پاراگراف که خوشبختانه پس از نوشته من چاپ شده است، تاييدی است بر سخنان من. روشنفکر ديني برای هرگونه توافق با روشنفکر و پيش از توافق نياز به فتوا دارد، او بدون فتوا قدرت توافق و تصميم گيری ندارد، استقلال ندارد. اين يک.
دو ديگر اينکه فتوا را فقها و مجتهدان صادر مي کنند، نه روشنفکر ديني. نوشته خود آقای باقي است. پرسش اين است که چه نيازی به روشن فکر ديني هست. چرا بايد او رابط و واسط ميان ديگران و مجتهد قرار گيرد. پاسخ روشن و آشکار است. با ديني ناميده شدن او بقيه روشنفکران بي دين هستند. مجتهد از آن نوعش که نياز به روشنفکر ديني دارد، اين را به سادگي باور مي کند. آن گونه مجتهد و اين گونه روشنفکر به يکديگر نياز دارند، و فرياد بي ديني روشنفکران هرگز قطع نمي شود. فراموش نکنيم که روشنفکر ديني اين را مي بيند و مي داند و اصرار بر ديني ناميدن خود دارد.
و اما مهمتر اينکه مجتهدان بايد نظر بدهند، نه يک مجتهد. و مجتهدان را نمي توان به اجبار وادار به اجتهاد کرد. و معلوم نيست نظر کدام مجتهد مورد نظر روشنفکر ديني است. پس زمان و چگونگي توافق اجتماعي روشنفکر ديني روشن نيست و دست خود او نيست. و مجتهد اگر فتوای مورد نياز را صادر نکند نمي توان به او اجبار کرد، چون اصل حقوق بشری آزادی ديني او پايمال مي شود. ولي اين نظر روشنفکر است. روشنفکر ديني به اجتهاد او نيار دارد تا کارش راه بيافتد و اختيار از کف مي دهد و همان مي کند که آقاجری کرد. وجود تنها يک مجتهد هنوز اجتهاد نکرده کافي است که روشنفکر ديني به هنگامي که ميل به توافق ندارد به او تکيه بکند. و يا به هنگام پيش آمدن پديده ای نو و نياز فوری روشنفکر ديني از آن نياز برای فشار به مجتهدان سود جويد تا يکي را بيابد. و همين اجبار است که نقض آزادی ديني مجتهد است. و بدينگونه است که روشنفکر همواره و همه جا به خود وفادار مي ماند و از آزادی ديني بدون فشار مجتهد هم دفاع مي کند و برای روشنفکر ديني درک کردنش دشوار مي گردد. بدين گونه است که روشنفکر ديني ما چوب دوسر طلايي مي شود که يک سر آن همواره بر سر روشنفکر کوبيده مي شود، سر ديگرش بر سر مجتهدان. بدينگونه هست که همه کار کشور دچار سردرگمي و چند گانگي مي شود که در ايجاد آن روشنفکر ديني نقش دارد، نه از ميان برداشتن آن. و کار روشنفکر کاستن از سردرگمي هاست نه افزودن بر آن.
اين همه تلاش و انتظار روشنفکر ديني برای گرفتن اجتهاد از مجتهد همه برای موردهای تا به حال شناخته شده است. و اما زندگي هر روز چيز نوی مي زايد. و چون نيک بنگری کار روشنفکر پرداختن به همان چيزهای نو است. ولي چون انتظار روشنفکر ديني در برخي جاها هنوز از سوی مجتهد برآورده نشده است، او توان نزديک شدن به بسياری چيزهای نو را از دست مي دهد. و همين جاست که روشنفکر ديني روشنفکر را درک نمي کند، چون در حالي که روشنفکر ما هفت شهر عشق را گشته است، روشنفکر ديني هنوز به دنبال کوچه مجتهد است. و هر بار که باز مي گردد روشنفکر را رفته مي يابد. و منظور از مجتهد همان عالم ديني شيعه است. و روشنفکر ديني آن را زير سبيلي رد مي کند و پيروان دين های ديگر را تابع دين خود مي کند در عمل. و پرسش بزرگ اين است که وقتي روشنفکر اينگونه است، چرا قاضي نباشد، و فاجعه ای روی مي دهد که هم اکنون با تلاش سي چهل ساله روشنفکران ديني و به همت آن ها به آن دچاريم.
2 آذر 82
* اسب تروای زاهدان ريايي در ميان روشنفکران – بخش 3
