پنچر نکن سرکار!

ميرزای بزرگ شهر ما چه زيبا از « شهری که به ما سپردند » نوشته است:
« شهرمن، آن جا که در کوچه کوچه اش آواز خوانده ام، در کوی به کويش عاشق شده ام، در گوشه گوشه اش گريسته ام، بر پشت بامش چشم به ستاره ها دوخته خفته ام و از لای ململ پشه بندش ستاره شمرده ام...»

من هم رفتم به شهر يادها و برايش نوشتم:
و تا از شهر بيرون مي رفتيم شکارگاه بود، و ژاندارم ها مي گرفتند و هر دو چرخ دوچرخه هايمان را پنجر مي کردند، و ساعت ها بايستي دو چرخه را به کول مي کشيديم. چقدر داد مي زديم پنچر نکن سرکار! و گوش نمي کرد.
اکنون هم داد مي زنيم آقا از بنز ضد گلوله بيا بيرون، بيا به تکيه، کنار مردم. کو گوش شنوا!. توی اين شهر از همه رنگ که شما به زيبايي رنگارنگي آن را به قلم آورديد، هيچ کس مانند آن که به بنز ضد گلوله نشست رنگ خود نباخت و مانند او سرش کلاه نرفت.
30 آذر 82

دیدگاه خوانندگان (1)
هوشنگ گل، وقت هندوانه خوری جایتان را خالی کردیم. همیشه خوش باشید...
December 23, 2003 2:02 AM | نویسنده: نوشی