سوگ دوگانه بم و اميد يگانه ما
ده ها هزار تن از هم ميهنان بمي ما از خواب ناز بامدادن آدينه ای به خواب جاودان شتافتند. ارگ بم، آن يادگار هزاران ساله همانند هزاران خانه کهن و نو ويران شد. ژرفای فاجعه روز به روز بيشتر پديدار مي شود. سوگ دوگانه ای پنج روز است که ما را به ماتم نشانده است. سوگ از دست دادن هزاران هم ميهن و سوگ ويراني گوشه ای از تاريخ ميهن. با گذشت پنج روز از آن ثانيه های شوم جستجوی زندگان زير آوار پايان يافته است. اگر چه اين روزها نگاه خردورزانه برای من و همه سوگواران به دور از واقعيت زندگاني خواهد بود، اما واقعيت ها خود را ديکته مي کنند، به همه ما، به يک يک ما.
از دست دادن هزاران هم ميهن و گوشه ای از تاريخ کهن اما تنها واقعيت پنج روز گذشته نبود. واقعيت آن هايي که جان سالم اما خسته به در بردند نيز هست، واقعيت تدارک زندگي شايسته برای آن ها، واقعيت داغداری آن ها، واقعيت بي خانماني آن ها، واقعيت آوارهای به جا مانده، واقعيت شهر و روستا های ويرانه و اقتصاد و سازمان اجتماعي از هم گسيخته و واقعيت سرمای جانسوز کناره کوير. و نيز نيروی هنجاربخش واقعيت ها نيز از دل آشفتگي ها سر برمي آورد. آری درست است واقعيت های زندگاني هنجارساز و هنجاربخشند و با تلخي و شيريني خود هنجارها را مي سازند. کوشش برای شناختن واقعيت ها نخستين گام برای کشف هنجارهاست. به گمان من پرسش روز اين است: آيا درخواهيم يافت که واقعيت های نويني به زندگاني ما ايراني ها وارد شده است و هنجارهای خود را پديد خواهد آورد و آيا توان آن را داريم که خود آگاهانه به پيشواز آن هنجارها بشتابيم.
همه مي دانيم که بي نظمي و آشفتگي در چنين فاجعه هايي در ذات خود پديده است. اما سمت و سوی آشفتگي مهم است. کمبود های سازماندهي کمک رساني بسيار و مديريت بحران نيز فاجعه بار بوده است. پس از پنج روز هنوز بهبودی چشمگيری در سازماندهي کارها نمايان نيست و کمبودها آشکارتر مي شود. چرا که سازماندهي فن است و فن نياز به آموختن در طول زمان دارد و بدون ممارست هيچ نيست. در چنين روزهايي به سازماندهي گسترده انبوه کمک کنندگان نياز هست. هماني که حکومتيان ما در گذشته از آن هراس داشته اند و مردم را از سازماندهي خود و انباشت تجربه سازماندهي و پرورش سازمانگر ماهر بازداشته اند، و هراس ديروز امروزه از دل فاجعه خود را نمايان مي سازد. مديريت ناکارآمد در روزهای خوش هم چشمگير است و کسي از فاجعه بار بودن آن در چنين روزهايي شگفت زده نمي شود.
واقعيت کهن آن است که ايران زلزله خيز است و آن چه در بم گذشت زلزله بود. و تاريخ ما پر از ويراني های زلزله است، نه تنها تاريخ دور و دراز، بلکه همين گذشته های نزديک ده سال پيش و سي سال پيش با ويراني های بسيار. در کنار آن واقعيت کهن واقعيت نه چندان تازه ای هم به روشني آشکار شد. واقعيت فاصله ميان مردمان ايران و حاکمان. در فاجعه ای چنين بزرگ هر کس حق دارد لحظه های خود را آن گونه که هست بروز بدهد. و انسان در چنين فاجعه هايي به تنها چيزی که نياز ندارد پنهان کردن حس و حال خويش است. و آن هايي که به گونه ای زبان مي گشايند به دولتمردان و سياست پيشگان بد مي گويند.
سياست نه تنها در ايران بلکه همه جا برای همه چيز مسوول نمايانده مي شود. بسيار گفته مي شود که سياستمدار بايستي همه چيز را بداند، همه چيز را کنترل کند و مسوول همه چيز باشد. ولي واقعيت بم به جز آن است، سياستمداری که آن را باور داشته و به همه چيز به پردازد بي راهه مي رود. اما بي اعتمادی مردم به حاکمان واقعي است. آوازه حاکمان ما بسيار پيش از آوارهای بم ويران شده است. از کشتارها و زندان ها و حق کشي ها سخن نگوييم که هنوز بسياری از خردورزان ما بر آن ها چون و چرا مي گذارند. از واقعيت های ديگری سخن بگوييم که در زندگي روزانه هر کسي نمونه های فراوان دارد. از سودجويي های شخصي بگوييم. و از وسوسه های سودجويانه در سياست. از دارندگاني که بر سر راه سياستمداران سبز مي شوند و آن ها را مي فريبند تا خود به سودی برسند. نمونه ها بسيار است و واسطه ها همه جا آشنا. روزی را به ياد آوريم که رييس مجلس ششم به جای توضيح در باره پول هايي که مي گفتند گرفته است، رقيب را تهديد به افشای رازهای قتل های زنجيره ای کرد و غايله خوابيد. واقعيت خود را به آگاهي مردم ديکته کرد و آن هم اينگونه که هم پول را گرفته است و هم از راز قتل ها خبر دارد و هم با هر دو آن ها از پشت ميز رياست مجلس معامله مي کند. در ايران دولت و حکومت از بيشترين دارايي برخوردار است و بيشترين رشوه دهنده است. و ديگر اعتياد به سياست پردازی در جايگاه های برجسته و به هر قيمت که با انباشتن قدرت در دست فرد، بدون امکان حساب رسي ميلياردها تومان جا به جا مي شود. و سوم داشتن دليل ايدیولوژيک برای برتری خويش است که فرد را به زيرپا نهادن هنجارها مي کشاند. شخصيت هايي که در مخالف سياسي خود و در ديدگاههای ديگر دشمن را مي بينند. نه تنها اقتدارگرايان بلکه دموکراسي جويان هم. دموکراسي رقابت ايده ها و انديشه ها و اصل اکثريت است. بسياری از آن ها که از دموکراسي دم مي زنند رقابت و مبارزه ايده ها را نياموخته اند و کسي که رقابت را نياموخته باشد، با اکثريت سر و کار ندارد، او نمي تواند برای کساني که هم رای او نيستند مسووليت به پذيرد، پس به سوی رسوايي زيرپا نهادن هنجارها مي رود.
اما نبايد فراموش کرد که گردش کار جامعه تنها بر دوش بالادستي ها نيست. هزاران نفر همه روزه در گرفتن تصميم های کوچک و بزرگ شرکت مي کنند و آن ها را به اجرا در مي آورند بدون اين که نامي از آنها به ميان آيد. آنها هنجارسازند و جامعه را مي چرخانند، از کوچکترين ده ها تا بزرگترين شهرها. نشست فاجعه بم در وجدان آن ها چگونه خواهد بود. آيا ويرانه ها و بي خانماني های بم هنجارهای نويني پديد خواهد آورد.
به ياد آوريم واقعيت سترگ تسليم خشک مغزان حاکم ما به اراده جهاني در هفته های پيش را. مساله انرژی اتمي ايران يک مساله جهاني بود که نام ايراني داشت. هرکس که مي خواست به هر گونه در ايران بي توجه به جهان آن را به سامان رساند بيراهه رفت و با رسوايي تسليم شد. برای آن مي توان در چند روز و هفته پاسخي يافت و يافته شد هم. اما حقوق بشر کار چند روز و هفته نيست و همين چندی پيش بود که سازمان ملل حاکمان ما را برای پايمال کردن حقوق مردمان کشور محکوم کرد. حاکمان دشمني جهانيان را جار مي زدند و بحران هسته ای و حقوق بشر را دستاويز آن ها وانمود مي کردند. اما سخن آن ها که مي گفتند دنيا با ما دشمني نداشته و ندارد، سياست های حاکمان ماست که محکوم مي شود درستي خود را نشان داد. در پنج روز دشوار بم هزار و سيصد کارشناس خارجي در 34 گروه کمک بين المللي به ياری مردم بم شتافتند. کمک های پولي و جنسي از سرتاسر جهان روانه ايران است. فاجعه بسيار بزرگ و همبستگي جهانيان با مردم بم نيز بسيار بزرگ بوده است.
همين دو واقعيت پيش از فاجعه بم نيز نياز به پيشرفت را در سياست های کشوری گوشزد مي کرد، و پيشرفت نخست در سرها و مغزها آغاز مي شود. بدون پيشرفت در انديشه و هدف پيشرفت اجتماعي امکان ندارد. پيشرفت نخست آن است که جهان دشمن ما نيست و ما بايستي به هنجارهای آزموده شده جهاني تن داده و به خانواده جهاني به پيونديم.
مي گويند ترومن رييس جمهور آمريکا که در اقتدار او کس شک نکرد، يک روز پيش از دادن اختيارات به جانشينش ژنرال آيزنهاور، بر صندلي رياستش تکيه زد و با خود گفت:
«بيچاره، اينجا خواهد نشست و خواهد گفت چنين و چنان کنيد و هيچ روی نخواهد داد. هيچ چيز مانند ارتش نخواهد بود». اين گفته های ترومن را شايد آقای خامنه ای در گذشته هم بسيار آزموده باشد اما نه مانند آن چند ساعتي که بر ويرانه های بم ايستاد. حکومت کردن فرماندهي نيست، و رييس حکومت فرمانده نيست، حتي در خودکامه ترين حکومت ها. بم را با قاضي گوش به فرمان و زندان اوين نمي توان ساخت. و با فرمان هيچ چيز ديگر گونه نخواهد شد و شايد برای همين بود که او بي خبر به آن جا رفت و دزدانه برگشت. بسيار ديده شده است که او توان و آگاهي خود را بسيار بالاتر از آن چه که هست برآورد کرده و حکومت و دولت خود را پرورش دهنده مردم دانسته است. اما پندارهای او با واقعيت سازگار نيست. دولت مدرني که از پس نيازهای ايران برآيد ديگر هرمي نيست که او بر راس آن نشسته باشد و فرمان براند، بلکه به ساختاری پيچيده و شبکه ای از سازمان های اجتماعي نياز هست. برای همين است که امروزه از «بخش عمومي» سخن گفته مي شود تا «دولت». اما او با گسيختن رابطه های ميان شبکه ای کار حکومت را مختل کرده است. کار وزير او در چهار روز گذشته در بم وصل کردن رابطه ها بود نه هماهنگي ارگان ها، روز نخست هم همه مي دانيم چگونه گذشت.
و اما اين ها واقعيت ها بودند و همه واقعيت ها نيستند. چشمگيرتر از هر واقعيتي ديگر همبستگي بي چشمداشت مردم بود. همان هايي که تا روز پنج شنبه هفته پيش از سوی نظريه پردازان ما در دستگاه هاي حکومتي و روزنامه های دولتي بي تفاوت ناميده مي شدند. يک بار ديگر ديديم مردم همديگر را رها نکرده اند، بلکه در بازی های بي پايان دسيسه هايي که نيروی مردم را به بيراهه مي برد شرکت نمي کردند و بي تفاوت نام مي گرفتند. خطر آن است که غبار آوارها جوجه ققنوسي را که از ميان خاکستر سر برمي آورد از ديده هايمان پنهان دارد. جوشش همبستگي ميان مردم يگانه اميد آينده ايرانيان و سازنده ارگ و بم است که بايستي ساخته شود. آن سوگ دوگانه با درآميزی با اين اميد يگانه است که ماندگاری تاريخي ما را بر ويرانه های بم رقم خواهد زد.
هم اکنون آگاهي اجتماعي و شور زندگاني از قدرت و توان سازماندهي بسيار جلو افتاده است. آن هايي که بروز غرور انگيز همبستگي مردمي در پنج روز گذشته را شور زود گذر مي پندارند به بي راهه مي روند. همبستگي مردم بايستي بيرون از سازمان های دولتي سازمان يابد تا به بر نشيند. ملت 65 ميليوني به سازمان هاي اجتماعي 60 هزار نفری و 600 هزار نفری نياز دارد. در آن جاست که سازمان دهي و سازمان يابي آموخته مي شود. کساني که آن آگاهي اجتماعي و شور زندگاني را نمايندگي مي کنند و يا از آن به شوق مي آيند، اگر به آن نپردازند همواره اسير خودکامگي های خود و ديگران خواهند ماند.
آن جوشش غرورانگيز همبستگي مردمي در وجدان يک يک ما، در گروهبندی های ما، در رابطه های کشوری و جهاني ما و در گفتمان اجتماعي ما چگونه بازتاب خواهد يافت؟ شايد چيزهای نوی زاده شود، شايد زبان گفتگوی ديگری از ما بخواهد، شايد به خود گفتيم با داغداران به گونه ای ديگر بايستي سخن گفت، شايد به نتيجه رسيديم که بسيار از دست داده ايم، مرگ بس است. زندگي بسازيم.
9 دی 1382

دیدگاه خوانندگان (14)
سلام هوشنگ جان خیلی قشنگ بود بابا دست درست منون موفق باشی
November 15, 2005 7:46 PM | نویسنده: صادق کرامتی
بايد آفلاين بخونم ..نه اينكه نخوندم آآآ...ولي دوباره هم بايد بخونم ...
January 8, 2004 11:27 AM | نویسنده: سارا
سر زدم
January 8, 2004 12:43 AM | نویسنده: سیاهکل
hoshang jaan salaam. inja ro didi?
http://zanjareh.persianblog.com
January 7, 2004 6:01 PM | نویسنده: roya
باز هم مقاله ات را خواندم... هوشنگ به همه خویشتن داری و منطقی که به خرچ میدهی غبطه میخورم.
January 5, 2004 3:18 PM | نویسنده: نوشی
سلام
جناب دواني اگر دل شما بحال مردم سوخته چرا اينقدر مقاله با مسائل سياسي در آميخته ايد.........
موفق باشيد
January 5, 2004 1:21 AM | نویسنده: ايران امروز
ائتلاف انسانی در سطح جهان به کنار، امّا همبستگی مردمی -داخل مرزها- اگر بر مبنای درک متقابل از منافع ملی صورت نگيره زودگذر خواهد بود. برای درک منافع ملی نيز نياز به همگرائی هست و همگرائی موقعی بوجود میاد که سياسيون ما به درکی "ملی" از سياست برسند و شعارهای انترناسيوناليستی شون را کنار بذارن. تکثر گرائی درست در همين همگرائی ها تبلور پيدا می کنه و انسان پلورال هيچوقت سياست سکوت و حذف را در مقابل هيچ انديشه ای در پی نمی گيره.
در کل من معتقدم: "حميّت در داخل ايران، همزيستی با تمام مردم جهان".
January 4, 2004 9:40 PM | نویسنده: Afshin
به نکات قابل تاملي اشاره کرديد.در اين وانفساي بيراهه رفتن ها ، خواندن يک مقاله ي خوب و منطقي اين روزها غنيمت است. مقسي بوکو!
January 3, 2004 3:05 AM | نویسنده: آشپزباشي
نمیدانم شاید اسمتان را باید شنیده باشم ولی خوب به یاد ندارم. بهر صورت عالی مینویسید - دست مریزاد .
شاید گذر عمر و تجربه و زندگی ما ایرانیان اسب سرکش وجودتان را کمی رام کرده باشد ولی نفس گفتارتان گویای جوهره سرکش تان است. زنده باشی
با اجازه لینک میدهم.
January 2, 2004 3:58 PM | نویسنده: ارنستو چه گوارا
هوشنگ عزيز!
ميدانی که برای من ارزش و احترام خاصي داري اميدوارم اگر در نظرخواهي وبلاگ من به تو توهين شد از چشممن نبينی.و اما بعد.
دوستی را پس از چند سال ديشب در خيابان ديدم او که خيلي هم با اين نظام بد نبود حرف زيبای زد گفت: زلزلهي بم کارنامهی بيست و پنج سال اين حکومت است!
50 هزار گشته در زلزلهیی 6.3 ريشتری!
January 2, 2004 10:46 AM | نویسنده: شبح
BA ARZE ADAB wa TASLIUTE FAGE BAM,MAGALE ZIBA WA DEL NESHIUNI BOUD AZ SAR DARD PIUROZ BASHIUD SHAHRYAR
January 1, 2004 2:27 PM | نویسنده: SHAHRYAR
من كه هنوز هم منظور آقاي خامنه اي رو از اين مدل رفتن و مسابقه گذاشتن نفهميده ام. آخه معني نداشت. اصلا مي ذاشت يه روز ديرتر مي رفت. يا خاتمي بهش گزارش مي داد بعد مي رفت. يا اصلا زودتر مي رفت محض خودشيريني. اصلا اينها كارشون رو خوب بلدند. دقيقا همون كاري رو مي كنند كه عقل نمي پسنده!
December 31, 2003 2:30 AM | نویسنده: علي
بسیار جامع و کامل بود. لذت بردم. دست مریزاد
December 31, 2003 12:58 AM | نویسنده: امیر منصوری
مرسی هوشنگ جان... خیلی قشنگ بود. منهم مثل شما فکر میکنم. فکر میکنم باید روح زندگی را در همه چیز دمید... دلم گرفته... بیشتر از زلزله انگار داره سرما جون میگیره.
December 30, 2003 11:51 PM | نویسنده: نوشی