بایگانی ماهانه

January 2008
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    

آمار

یادداشت‌ها: 489

دیدگاه خوانندگان: 1299

تا روز: ۳ اردیبهشت ۱۳۸۳

آبادگران و اوج و فرود رییس جمهور

با گشایش مجلس هفتم دور دیگری از زندگانی سیاسی ایرانیان رسمیت خواهد یافت که می‌توان آن را آمدن آبادگران و رفتن اصلاح‌طلبان نامید. آن آمدن و این رفتن بار گرانی بر دوش جامعه سیاسی ایران می‌گذارد که یک سوی آن شناخت مسوولانه نوآمده‌ها و سوی دیگرش نقد مسوولانه آن چیزی است که می‌رود.

هم در شناخت و هم در نقد به ناچار بایستی به رابطه آگاهی سیاسی و نهاد‌های اجتماعی و فرهنگ سیاسی پرداخت که آن را پدید آورد و یا از آن پدید می‌آید. آنچه به پدیده نوآمده آبادگران برمی‌گرد در تاریخ سیاسی ما و در فرهنگ سیاسی آنها چیز نوی نیست. فرهنگ سیاسی که واکنشی است و برای هر چیز نوی نخست بایستی جایگزینی در گذشته‌های دور بیابد تا بتواند به آن نزدیک شود. در برابر اصل چاره رنجبران وحدت و تشکیلات است، که در جنبش چپ پر جاذبه سال‌های پیش از انقلاب ایران و نسل‌های سیاسی برخاسته از آن پذیرفته و جاافتاده بود، توحید را از دین به عاریت گرفت تا حزب‌الله و حزب جمهوری اسلامی بسازد برای راندن همه حزب‌های دیگر. و این تنها یک نمونه است. خوشبختانه خاستگاه و جایگاه آبادگران جای چون و چرا ندارد و آنچه که برای جامعه و آینده ایران مهم است نه تنها شناخت بلکه چگونگی برخورد با آنهاست.

برخلاف آنچه که در نگاه نخست دیده می‌شود صف‌بندی نیروهای سیاسی و اجتماعی به گونه‌ای نبوده و نیست که در یک سو دموکرات‌ها ایستاده باشند و در سوی دیگر نادموکرات‌ها. اینکه نیروی سیاسی شکست‌خورده و یا در اقلیت جای گرفته همواره از دموکراسی دم می‌زند نه از او دموکرات می‌سازد و نه از رقیب نادموکرات. دموکراسی را در جهان قاعده‌ها و سنجه‌های شناخته شده‌ای است و با قدرت و یا بر قدرت بودن از آن جمله نیست. و موضوع امروز و آینده ایران هم کماکان دموکراسی است و پیش‌نیازها و راه‌های رسیدن به آن.

در نگاه به نوآمدگان بایستی دید که آنها با سنت دیرینه فریب افکار عمومی آمده‌اند با جامه و نامی نو. این سنت دیرینه ویژه آنها نیست و همانی است که سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را ساخت برای منافق کردن سازمان مجاهدین خلق، و پس از دستیابی به هدف آن را منحل کرد. اینگونه فریب افکار عمومی در سیاست و جامعه سیاسی ایران دیرینه است و بسیار فریباست و به نادرست هنر سیاسی و گونه‌ای از زرنگی اجتماعی شناخته می‌شود. سنجه آن دستیابی به قدرت است. چه کامیاب گردد و چه ناکام با زندگانی دموکراتیک امروزه انسان‌ها سازگار نیست که یکی از شناخته شده‌ترین اصل‌های آن به رسمیت شناختن موجودیت رقیب و سودمند دانستن آن برای زندگی اجتماعی است.

آن هنر سیاسی سنتی ما هرجا که نمود برجسته داشته است ویرانگرانه بوده است نه آبادگرانه. کنون که با نام آبادگران به میدان آمده‌است که پیش از او کسی را سودای چنین آوازه‌ای نبود، بایستی به فال نیک گرفت. نخست برای اینکه ادعای آبادگری او با سنت و روان و تاریخ اجتماعی آن بیگانه نیست. در همه سال‌های تلاش ایرانیان برای آزادی و پیشرفت، حکومت همواره دست آن‌ها بوده و با سنت‌های آن‌ها اداره می‌شده است. در توانایی آبادگری آنها نباید شک کرد آنچنان که در بیگانگی آنها با آزادی‌های اجتماعی و سیاسی شکی نبوده‌است. ناتوانی آنها تنها آنگاه چاره‌ناپذیر شده است که جامعه در پله‌ای از رشد اجتماعی جای گرفته که دیگر بدون آزادی راه آبادگری بسته می‌شده است. و آن گزینشی نیست. پایه و بنیاد همه جوش و خروش‌ها، خیزش و شورش‌ها، تنش و انقلاب‌ها را بایستی در آن جستجو کرد. و اگر جامعه ایران یک بار دیگر به آنجا کشیده شود نه آبادگری چاره آن است و نه اصلاح گری.

دیگر اینکه برای سنجش درستی گفته‌های آن‌ها و چگونگی آن در کردار راه متمدنانه همان زمان دادن است تا به کار پردازند. بیار آنچه داری ز مردی و زور. نوآمده اگرچه با شیوه‌ای رسوا به مجلس آمده‌است اما در همه سال‌های گذشته هرگز از اپوزیسیون فعال و با اراده بودن دست برنداشت. و این برای همه نیروهای سیاسی و اجتماعی ایران آموختنی‌های بسیار دارد. هفت سال با نیروی کم ولی با تکیه به نزدیک به پانزده درصد از مردم ایران ایستادگی کرد و ستیز کرد به شیوه خویش و کار خویش پیش برد. راست آن است که بسیاری از نابه‌کاری‌های آن در جامعه‌های آزاد و با حکومت قانون هم انجام می‌گیرد، اما آنچه ویژه آن است و با فرهنگ آن سازگار، نام و ننگ را با قدرت ‌سنجیدن است و برای آن از پنهان شدن پشت آدمکشان دریغ نداشتن. ولی این آیا براستی تنها ویژگی آن نیرو است و دیگران نه. اگر بدانیم که خاتمی خوشنام و خوشخند در یکی از برآمدهای پراعتبار خود از آن رنج می‌برد به نتیجه‌های هولناکی خواهیم رسید. ولی چنین بود و بایستی آن را بدانیم تا آبادگران را بشناسیم.

درگیری خاتمی با وزارت امنیت خویش در روند بررسی آنچه که قتل‌های زنجیره‌ای نام گرفت برای جامعه سیاسی ایران روشن است. آنچه کرد اوج کرده‌های او در ریاست ‌جمهوری و برگی روسفید کننده در پرونده اوست، با لکه‌ای بزرگ که شاید برای خود او نیز ناشناخته مانده باشد، و ای کاش چنین باشد. او با آدمکشان درافتاد، وزیر مسوول را بیرون کرد و چند آدمکش را از وزارت امنیت راند. اما نه به نام کرامت انسان و خدشه‌ناپذیری آن، نه برای آنکه جان انسان و زندگانی او ارزشمند است و بالاترین ارزش‌هاست، نه به نام حق زندگی هر انسان، بلکه برای اینکه به گفته خود او اقتدار دولت او به چالش گرفته شده بود. و راز هولناک که دیگر کشتارها به پرونده افزوده نشد، و پرونده نیز به جایی نرسید و رییس جمهور وکیل مدافع خانواده‌های کشته شدگان را هم هزینه کرد در همین جاست. رقیب او نیز هوشیار بود، بازی اقتدار را آغاز کرد و پس از آن، آنچه دیدیم کاستن از اقتدار رییس جمهور بود تا به امروز. رییس جمهور بایستی می‌دید که اقتدار در کجاست. در ستیز نوری وزیر کشورش با فرمانده کل قوا برای فرماندهی نیروی انتظامی و نتیجه آن بایستی در‌می‌یافت.

اما پافشاری بر کرامت و حق زندگانی انکارناپذیر انسان، هر انسانی، کار رییس جمهور نبود و هنوز هم نیست. و ساستمدار ایرانی تا چنین نکند همواره اسیر پنجه آدمکشان خواهد ماند. می‌کشند و سیاستمدار را به چانه زنی‌ بر سر آن می‌کشانند. بازیی که آغاز و انجامش در یک نقطه است. آغاز آن پایان پایبندی به ارزش‌هایی است که او را به سیاست کشانده است. و چون والاتر از کرامت انسان و حق زندگانی او حق و ارزشی نیست همه چیز سیاستمدار به قمار گرفته می‌شود. قماری که در آن بردی نیست و بسیاری از نامداران تاریخ دور و نزدیک ما چنین بوده است که باخته‌اند و گاه جان خود را نیز. خاتمی پس از کشتار میکونوس بر سر کار آمده بود و پافشاری بر کرامت انسان و حق زندگانی او انگشت اشاره را به سویی می‌برد که جهان نشانه رفته بود در جامه دادگاه میکونوس.

خاتمی در اوج زندگانی سیاسی خود به قله‌ای رسید نیم مخروط که سراشیبی تند هولناکی نیمه دیگر آن بود. اوج و فرود توامان و همزمان که با خنده و گریه او به تاریخ پیوست. ادبیاتی که به کار می‌برد، فلسفه‌ای که آموخته بود، کتابخانه‌ای که بر صندلی ریاستش تکیه زده بود، همه و همه مرا به سویی می‌راند که بیانگارم او می‌دانست و چنین کرد. و این همان چیز مشترک در محبوبترین و منفورترین سیاستمداران سالهای گذشته نزدیک ماست. همانی که آنها را گاه خدمتگزار مردم و گاه به ناگزیر همدست فاشیست‌ها ساخته است. همه آنچه گفته شد باری تاریخی بر دوش خاتمی رییس جمهور برگزیده مردم ایران می‌گذارد، این بار را بایستی با دقت و وسواس به دوش خاتمی سیاستمدار و دولتمدار نشاند تا کس و کسانی که به جای او خواهند نشست بدانند که به کجا تکیه می‌زنند، اما از او نه جنایتکار می‌سازد و نه دستیار جنایتکاران، هرگز. او سیاستمدار و دولتمدار ایرانی بوده است. ساده و روشن.

چرا در سالهای دهه بیست فراکسیون حزب توده ایران در مجلس شورا پیکر بی‌جانی را در سرچشمه مخفی کرده بود و هر آنگاه که کارش لنگ می‌شد هوادارانش آن را به دروازه مجلس می‌کشاندند. آنها که در فرنگ آموزش دیده و کراوات داشتند و با عبا و عمامه بیگانه بودند. چرا بایستی صمد بهرنگی در ارس کشته می‌شد. چرا آن نه زندانی را در نیمه نخست دهه پنجاه خورشیدی در تپه‌های اوین به تیر بستند و فرار را به روزنامه‌ها دیکته کردند. چرا گروهی از دین برگشته به جنایت هولناک کشتار یاران خویش دست زدند و آن را به ایدئولوژی تازه خود نسبت دادند. چرا منتظری تنها برای مخالفت با کشتار بازهم بیشتر زندانیانی که حکومت مسوول جان آن‌ها بود خانه نشین شد. چرا تنها چهار نفر در پرونده قتل‌های زنجیره‌ای جای گرفت و آن دیگری‌ها نه. چرا خاتمی از همه کشته‌شدگان تنها چهار نفر را می‌شناخت. چرا تا همین چند روز پیش شهردار تهران فراموش کرده بود که در ایران جانباختگان بمب‌های شیمیایی هم بوده‌اند، و در واکنش به تابلو یادبود جانباختگان جنایت میکونوس به بازی با قربانیان بمب شیمیایی می‌پردازد. او که جلسه اداری را در نمازخانه برپا می‌کند چرا سجده فرشتگان به انسان را در آیین خویش به هیچ می‌گیرد. خاتمی شاید باخود گفته باشد گذشته‌ها گذشت و بر اقتدار دولتش تکیه کند تا آن اقتدار را در خدمت انسان ایرانی درآورد. شاید. اما اقتدارش را به بازی گرفت و انسان‌ها را هم از دست داد. و آنجا که جان انسان در میان باشد گذشته‌ها گذشت را راه نیست، اگر اراده بستن چاه جنایت راه سیاست را باز کرده باشد.

از این حکایت درد دو نتیجه ناگزیر به دست خواهد آمد. چسباندن کشتارها تنها به ریش محافظه‌کاران نادرست بود و نادرست است. بازی سیاسی با کشتار انسان‌هاست، و سیاستمداری که کرامت انسان و حق زندگانی او را بالاترین ارزش در کردار سیاسی خود گذاشته باشد نمی‌تواند به چنین بازیی بپردازد. اما ما به چشم خود دیدیم که پرداختند و همه چیز را در خانه رقیب جستجو می‌کردند. و نتوانستند به مسوولیت سیاسی انکار ناپذیر شخص نخست در سلسله سیاست و قدرت کشور در برابر این کشتارها بپردازند، و کسی که چنین می‌کند بازیگر بازی فریب افکار عمومی است، هر نامی که داشته باشد و هر جامه‌ای که بپوشد. شخص نخست فرمانده کل قوا و مسوول مستقیم نیروهایی است که کشتار می‌کردند. پرسش این است اگر خاتمی اصل کرامت و حق زندگانی انسان را سرلوحه سیاست خود می‌کرد می‌توانست رییس‌جمهور شود.

مسوولیت سیاسی و مستقیم را اصل ایرانی هرکه بامش بیش برفش بیشتر تعیین می‌کند. و سیاست جای چانه‌زنی و سازش و پیشبرد خواست و سود نیروهای اجتماعی و سیاسی است. چانه‌زنی و سازش بر روی جان انسان‌ها و حق زندگی انسان‌ها انسانی نیست و جایی در سیاست امروزه بشر نمی‌تواند داشته باشد. و ما تا روزی که آن را در سیاست ایران به کرسی ننشانده‌ایم و بازیگران مرگ و جنایت را بی هیچ لکنت زبان جنایتکار ننامیده و به دست عدالت بشری نسپرده‌ایم مسوولیت اخلاقی آن با ماست، با همه ما، با همه آنهایی که بگونه‌ای سیاست‌پردازند، و یا سیاست‌پردازان را به زیر ذره بین خود دارند و به گمان من یعنی هر شهروند ایران. خاتمی رییس جمهور نتوانست از حق زندگی انسان دفاع کند و جنایتکار را جنایتکار بنامد. ولی آیا نوآمدگان آبادگر و یاران پشت پرده آنها توانستند؟ گناه جمعی و جرم همگانی وجود ندارد. آنی که در جنایت دست داشته جنایتکار است و آن که دانسته از آن دفاع می‌کند تبهکار. جان انسان نمی‌تواند هزینه سیاسی انگاشته شود. خاتمی آن را هنوز که هنوز است اعلام نکرده است. و این از بار مسوولیت آبادگران نمی‌کاهد. آنها نباید فراموش کنند که چگونگی آمدنشان به مجلس، جامعه سیاسی ایران را با دشواری بزرگی رویارو ساخته است. و آن این است که آیا آنها آنگاه که به مجلس می‌رسند خود را نماینده مردم ایران خواهند دانست، و آیا خواهند فهمید که مردم چهار سالی نماینده در مجلس داشته‌اند و از کشتار و زندان و حق‌کشی به آنها پناه می‌برده‌اند، درست یا نادرست پیش از آنها چنین بوده است.

و اما فرصتی که آبادگران بایستی داشته باشند تا سنجیده شوند با سنجه دوصد گفته چون نیم کردار نیست ، برای آنهایی که برخلاف آبادگران نوآمده آبادگری را از آزادی و دموکراسی جدا نمی‌دانند زمان دست روی دست گذاشتن نیست. زمان روشنایی افکندن بر تاریکی‌های گذشته است. از سازندگان آبادگران دست‌کم دو چیز را بایستی آموخت. نخست رها نکردن مبارزه را، که اگر خود را از آدمکشان جدا کرده بودند امروز چه آفرین‌ها که نمی‌شنیدند برای مبارزه‌ای که کردند. و دیگر این که رقیب سیاسی همواره بر کاستی‌ها دست می‌گذارد، اگر چه به شیوه خویش و با راه‌های خویش. بسیاری از کاستی‌ها را در گفته‌های آنها بایستی جستجو کرد. در آن روزهایی که رای‌دهندگان بیست و چند میلیونی به رخ پانزده درصدی‌ها کشیده می‌شد و آنها فریاد دیکتاتوری اکثریت سرمی‌دادند، آیا هیچ گوشه ای از درد در فریاد آنها نبود. و آیا در آن بی‌اعتنایی به خواست و کرده پانزده در صد مردم ایران دیده نمی‌شد. و آیا این همان گونه‌ای از بی‌اعنتایی به بخشی دیگر از مردم نبود که به سادگی ده میلیون از مردم ایران را نادیده گرفت که در دور دوم به خاتمی رای ندادند، و خاتمی و یارانش جنبش مردم را به شمارگان فرد فرد انسان‌ها کاهش دادند و شماره شمردند و به روان اجتماعی جنبشی که آن را نمایندگی می‌کردند بی اعتنایی کردند. و آیا همان روان اجتماعی جنبش مردم نبود که عاقبت آن دیگری‌ها را هم در اسفندهای سرنوشت‌ساز در خانه نشاند. نیروی سیاسی، جنبش اجتماعی برخاسته از مبارزه مردم، پیش از آن که شمارگانی ساده و شمردنی از فرد فرد انسان‌ها باشد داری روح و روان اجتماعی است که از نسلی به نسل‌های دیگر راه می‌برد. بایستی کشف کرد آنچه را که فردهای بسیار را گردهم می‌آورد و از آنها گروه اجتماعی می‌سازد و آنها را پیوند می‌دهد و یگانه می‌کند و یکان اجتماعی می‌سازد که فرد و فردهای بسیار خود را با آن می‌شناسند و می‌شناسانند. همانی که رهبران جنبش دوم خرداد در نادیده انگاشتن آن و کاستن آن به شمارگان بی روح و روان اجتماعی کم نیاوردند و از اعتبار خود کاستند. اما مردم به خود و کرده خود در دوم خرداد وفادار ماندند، تا به دوم خردادی‌ها راز وفاداری را بیاموزند. وقت آن است که کتابچه زمان را بگشاییم و بخوانیم،

از شمع کو بسوخت به دهلیز
آیا کدام مرد حرامی
گشته است بهره‌ور؟

3 اردیبهشت 83

دیدگاه خوانندگان (1)

اقا مرسي. نگاه معقول كه ميگن يعني اين. خوشم مياد بيخودي اهل اپوزيسيون بازي مفرط و بي حاصل نيستيد