بایگانی ماهانه
July 2010
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
آمار
  • یادداشت‌ها: 657
  • دیدگاه خوانندگان: 1344
  • بازتاب از خوانندگان: 49
June 1, 2004

واقعیت تلخ در مجلس دست‌چین

هفت سال از مردم‌سالاری و دموکراسی سخن گفتیم، هر کس به‌گونه‌ای، و در پایان با واقعیت تلخ مجلس هفتم روبه‌رو شدیم. واقعیت تلخ مجلسی با دقت و وسواس دست‌چین به بهای بی‌آبرویی بسیار برای کشور. اما مجلسی با رییسی بدون عبا و عمامه برای نخستین بار در تاریخ مجلس‌های اسلامی شده کشور ما. گامی که زمان آن بسیار پیش از این فرارسیده بود و مجلس ششم نشان داد که ناتوان از برداشتن آن است، و ما حق داریم دلیل آن ناتوانی را بدانیم، حقی که وظیفه به بار می‌آورد، تا بار دیگر به آن گرفتار نیاییم.

سال‌ها پیش به هنگام وزارت آقای مهاجرانی در دولت یکی از مجله‌های نامدار جهانی مقاله‌ای تحلیلی در باره اوضاع کشور ما چاپ کرده بود، و در آن مهاجرانی آیت‌الله نامیده شده بود. روزهایی بود که مهاجرانی ماهرانه سرگرم بازسازی بازی باخته دهه 20 خورشیدی بود، گویی که وزیر دانشمند تاریخ نخوانده است و از بازی باخته با امتیازهای آن دهه هیچ نمی‌داند. او به جای از میان برداشتن بوروکراسی حق امتیاز دادن وزارتی، با امتیازهای نو‌به‌نو در زمین قاضی گوش به فرمان و با قاعده‌های او ماهرانه بازی می‌کرد.

آیا عطاالله را به‌نادرست آیت‌الله نوشته‌اند و یا چیز دیگری است؟ گوشی را برداشتم و زنگ زدم. شاید بر من بخندید و بگویید «چه بی‌کار!»، ولی باور کنید فرق یک شهروند حساس با مدیرکل دولتی بی‌خیال در همین چیزهاست، که گفته‌اند از خرد است که کلان برمی‌خیزد.

خانم منشی پس از شنیدن پرسش من در باره چرایی این نامگذاری برای وزیر پرسید می‌توانند با من تماس بگیرند. پاسخم آری بود. شماره تلفنی دادم و آدرس ای‌میلی و گوشی را گذاشتم. آنچه آنروز میان من و آن‌ها گذشت امروز به هنگام اندیشیدن به واقعیت تلخ مجلس هفتم دوباره به یاد آمد، و یادآوریی تلخ بود.

یکی از دبیران مسوول مجله پس از چند دقیقه زنگ زد و پس از معرفی کامل خود و شغل و مسوولیتش پرسش مرا شنید و پرسید آیا مایل هستم و وقت می‌گذارم که با خود نویسنده هم سخنی بگویم. چرا نه؟

زمانی گذشت و دگرباره زنگ زدند و پس از پوزش از این‌که نویسنده را اندکی دیر یافته‌اند گوشی را به او دادند. گفتگوی جالبی میان ما گذشت. می‌گفت فرق این وزیر با آیت‌الله چیست که نباید آیت‌الله نوشته می‌شد. پرسش دشواری بود. پاسخ من این را هم داشت که به همان دلیل که شما هر پژوهشگر الهیات را اسقف نمی‌نامید ما هم او را آیت‌الله نمی‌نامیم، حتی اگر در سواد فقهی از آیت‌الله‌ها هم گذشته باشد.

در گفتگو با آن نویسنده دو چیز به من کمک کرد که در این نوشته یاور من نیست. یکی همان فرق اسقف و دانشمند الهیات بود. اگرچه او می‌گفت اسقف ما وزیر نمی‌شود و با وزیر هم کاری ندارد. اما در کشور شما بدون تایید آیت‌الله‌ها، و به درستی می‌گفت نه یکی و نه دوتا، کسی وزیر نمی‌شود. مگر آیت‌اللهی چیست جز سواد فقهی، پس تایید و رد او هم جز بر پایه فقه نمی‌تواند باشد. پاسخم این بود که بهر حال این تایید فرد را در سلسله مراتب دستگاه روحانیت جای نمی‌دهد، و از سلمان رشدی گفتم و از این که با هیچ سواد فقهی بیرون از آن سلسله مراتب نمی‌توان چنان بلایی سر انسان آورد. دیگر این که خبر نداشت برپایه قانون جناب شاهرودی نخست می‌توان کشت و پس‌آنگاه به اثبات نشست. نمی‌دانست و من هم به دنبال کار خود بودم، نه آموزش قانون فقه جناب شاهرودی به او.

و اما در‌باره چیز دیگری هم سخن گفتیم. درباره ایرانیانی که منبع گفتگوی او برای تهیه گزارش بوده‌اند، و ایشان هم کاهلی کرده است و تنها برپایه گفته‌های کسانی که به او مراجعه می‌کنند گزارش نوشته است، و خود در جستجوی حقیقت زحمت بایسته‌ای نکشیده است، و به جای گزارش‌نویس برای ما آیت‌الله ساز شده است. به شوخی هم گفتم به هر چیز که نیاز داشته باشیم این یکی را کم نداریم.

گفتگوهای آن روز برای من بسیار جالب بود و خاطره‌ای خوش به یادگار ماند. آن ‌همه وقت گذاشتن برای پرسش کسی که جز شماره تلفن و آدرس‌ ای‌میل از او هیچ نمی‌دانستند و پرسش هاله‌ای از اعتراض هم با خود داشت، برایم آموزنده بود. منشی، دبیرمسوول، نویسنده. بگذریم که در این میانه چندین ای‌میل هم آمد و رفت. اگر‌چه در فرازی از گفت و شنیدها کارم دشوار شده بود و او تکرار می‌کرد همه این‌ها ایت‌الله هستند. اما در پایان از کاری که کرده بودم و نتیجه آن بسیار خرسند بودم. در پایان پرسید که آیا چیزی می‌نویسم تا چاپ کنند. سپاسی گفتم و همین بس که پذیرفتند هر گردی گردو نیست، و نیز این‌که ایرانیان دیگری هم هستند، و همه مانند آنهایی نیستند که به انتقام آن‌چه در بهمن 57 از دست دادند، در هر ایرانی که شاه نخواست یک آیت‌الله می‌بینند که روزی بایستی به دار آویخته شود.

اما هرگز باورم نمی‌شد که آن یادمان خوش به امروز که می‌رسد و دگرباره به یاد می‌آید، در میان خودمان چنان دشواری به بار آورد که تنها واقعیت تلخ نامیدنش آن را گفتنی ‌سازد. به راستی که هر گردی گردو نیست، و رییس مجلس امروزی ما هم دیگر یک آخوند نیست؟ نه نیست. ممکن است از آخوند بدتر باشد، گذشته‌ای دارد و هم‌امروز زاده نشده است و فردایی هم هست. ولی از کدام آخوند؟ و دیگر اینکه او در سلسله مراتب دستگاه روحانیت ما جایی ندارد. و اگر مجلس ششم و نمایندگان آن که همه حق داشتند خود را برگزیده مردم بنامند -جز همین رییس امروزی- به جای کروبی یک غیر روحانی را به ریاست مجلس می‌نشاندند، یک پیروزی، یک دستاورد به شمار می‌آمد، کسی چه می‌داند شاید کارهای دیگری هم می‌توانستند بکنند.

هیچ جنبشی پیروز نمی‌شود مگر آن‌که پیشاپیش خرد و آگاهی مردمان آگاه و حساس به سرنوشت خویش را جانبدار خود کرده باشد. رییس‌جمهور و مجلسی که پس از ریاست او برگزیده شد، خود برآمده از هیچ جنبشی نبودند. پیشاپیش اندیشه و آرمان خود را به میان مردم نبرده‌ بودند و تا روزهای مبارزه انتخاباتی کمتر کسی با آنچه آنها می‌خواستند آشنا بود. هنوز در چند و چون خواست و اندیشه و آرمان آنها تا آن روزها و در آن روزها چون و چرایی نمی‌کنم. تسخیر پیشاپیش آگاهی و خرد مردمان اصل انکار ناپذیر برای پیروزی هر جنبش پیروزمند است و در روز دوم خرداد 76، روز شورش متمدنانه و غافلگیرانه مردم، چنین چیزی وجود نداشت. هر چه بود پس از آن آمد.

دوم خرداد روز برآمد شورش متمدنانه مردم، از شکافی در نیروی حکومتی، بر علیه فاشیسم پنهان شده زیر چهره دین بود که با شعار ذوب‌ در ولایت‌فقیه عریان شده بود. فاشیسمی که نیروی یگانگی و مشارکت مردم را در تعیین سرنوشت خویش یک بار با نام انقلاب سنجیده بود و پس‌آنگاه با هر آنچه که با مشارکت مردم در راستای حق تعیین سرنوشت خود بود به مخالفت بی‌سازش پرداخت تا به امروز. در آن روز همه نیروی مشارکت‌خواه و آرزومند حق تعیین سرنوشت خویش دست به دست داد و در فرصتی تاریخی پاسخی سنجیده به فاشیسم عریان شده داد. و این خود هم منبع الهام شد و هم منبع آگاهی و جنبشی پدید آورد که از آن روز تا به امروز از یک سو خرد و آگاهی مردمان را جانبدار خود می‌کند و از سوی دیگر از نیروی فاشیسم می‌کاهد. به این کاستن از نیروی فاشیسم بایستی با دقت و وسواس و مسوولانه نگریست.

فاشیسم در کشور ما هیچ نیست جز ضدیت بی‌سازش‌ با دموکراسی، با مردم‌سالاری و با مشارکت مردم در تدبیر زندگی و تعیین سرنوشت خویش. و آن محصول هراس از مرگ است که ناقوس آن در سال 57 زده شد. مرگ آن حتمی است و اما مرگ مرگ است و با مرگ زندگی آن در کشور ما به پایان می‌رسد پس به ویران کردن هر‌آنچه که زندگی‌ساز است می‌پردازد، از شادی تا امید، از شور جوانی تا تجربه زندگانی.

پوشش آن در کشور ما دین بوده‌ است، دین پوششی و ظاهری، دینی که باور هیچ‌یک از مردمان ما نبود، و مجری آن اتوریته معنوی تاریخی روحانیت ایران. هر جا که توان یگانگی از مردمان می‌بیند با دین ظاهری به پراکندن آنها می‌پردازد. آنجا که عرفی می‌یابد دینمدار می‌شود، در میان یکتاپرستان مسلمان است، در میان مسلمانان شیعه، و در میان شیعه‌ها اصول‌گرایی می‌کند تا در میان اصول‌گرایان بنیادگرایی پیشه خود سازد. خود را با دشمنش می‌شناسد و دشمن او دموکراسی و مشارکت مردم در زندگی اجتماعی است. هدفش پراکندن مردمان است، و هر جا که توانست مردم را شکافته و پس زده و از مشارکت باز دارد، یک یا چند روحانی را به جای آن‌ها می‌نشاند. هم‌چنان‌که دین پوششی او هزار چهره است و با دین مردمان فاصله‌ها دارد، همه چیز را شکلی و ظاهری می‌کند و با ظاهر دین کار دارد تا بتواند مردم را پراکنده سازد، روحانی او نیز تنها آنگاه پذیرفتنی است که مامور اجرای چنین دین‌نمایی باشد. هر عالم دینی با هر توان علمی و فقهی و پیشینه پارسایی از آن سر باز‌ زند، گوشمالی سختی می‌بیند. چرا چنین شد شاید سالیان سال دانشمندان ما را به خود سرگرم سازد. اما چنین شد و نخست واقعیت اجتماعی پدید می‌آید پس‌آنگاه دانشمندان دانش‌های اجتماعی به پژوهش آن می‌پردازند. واقعیت جامعه ما از سال 57 تا به امروز چنین بوده است. مایه آن بی‌خبری مردمان است و نیروی آن هر آن قشر و گروه اجتماعی است که از آینده خویش بیمناک است و روزنه امیدی بر او نمی‌تابد.

همچنان‌که دین ادعایی و پوششی فاشیسم با دین مردمان بیگانه بود، و به ویران کردن آن می‌پرداخت، و تا آن را از مضمون معنوی و وجدانی تهی نکرده و ابزاری نمی‌ساخت دست بردار نبود، روحانی را هم با نیروی بی‌خبری به خدمت می‌گرفت، بی‌خبری از کار جهان و جامعه. آیت‌الهی یک شبه کارشناس مسکن شده بود و اعلام کرد که به همه مسکن خواهد داد و از این بی‌خبری خود از کار جامعه و اقتصاد هم بسیار خرسند بود. آیت‌الله منتظری می‌خواست همه مردم بیکار شهرها را به روستا‌ها برگرداند و چه سخنرانی‌ها که در این باره نمی‌کرد. بی‌خبری از کار جهان و جامعه آنها را گروگان فاشیسم کرد و مجری خواست‌های آن برای پراکندن مردم، برای کوتاه کردن دست مردم از تدبیر زندگی اجتماعی و تعیین سرنوشت خود و میهن خویش. بی‌خبری که زمانی هم مایه فخر است حتی اگر دروغین باشد. به یاد بیاوریم گفته‌های عالمان دینی را که به مخالفت با فیلم مارمولک پرداختند، از گفتن این‌که آن را ندیده‌اند پرهیز نداشتند.

اگر زمانی فقر نشانه پارسایی و مایه فخرشان بود و بسیاری از عالمان دینی ما داشته‌هایشان را هم پنهان می‌داشتند تا فقیران را نیازارند، امروز که پول نفت پارو می‌کنند، بی‌خبری -این دست‌افزار فاشیسم ضد‌انسان- گواه پارسایی می‌شود و بایستی به رخ مردمان دیندار نیز کشیده شود. فراموش نکنیم تنها تنی چند از بزرگان به تظاهر تزویر می‌کنند، بسیاری به دام بی‌خبری می‌افتند و بی‌خبر می‌مانند، و این وظیفه روشنگری آرزومندان و کوشندگان دموکراسی و مشارکت مردم را دوچندان می‌کند.

نیروی اجتماعی در حسرت روستا مانده و در سازمان اجتماعی شهر جایی نیافته گرداگرد آن‌هاست و با فخر بی‌خبری بسیج می‌شود. هیچ کلاهی، هیچ بی‌عبا و عمامه‌ای را در ایران ما چنان ویژگی نیست که بتواند از فقر یا از بی‌خبری مایه فخر بسازد و خود نیز با آن فخر فروشد. رییس مجلس هفتم نیز همچنان.

اگرچه سرکوب خشن و ضداجتماعی رضاشاهی روحانیان ایران را به حاشیه زندگی اجتماعی راند و در زمانه حکمرانی خودکامه او و فرزندش روحانی‌گری دیگر جاذبه اجتماعی نداشت و همین حاشیه‌نشینی و بی‌جاذبگی عالمان دینی بی‌عبا و عمامه پدید می‌آورد، اما از آن دست‌کم دو نتیجه ناگزیر می‌توان گرفت. نخست این‌که ایران به عالمان دینی در متن و میانه زندگی اجتماعی و نه در حاشیه آن نیاز داشته است و دیگر این‌که هیچ‌یک از عالمان دینی بی عبا و عمامه، از بازرگان تا شریعتی، نتوانست جای آن‌ها را پر کند. دین تا وقتی که هست به سازمان اجتماعی خود نیز نیاز دارد. امروز هست و پاسخ آینده را آیندگان خواهند داد.

نه سرکوب و به حاشیه راندن رضاشاهی و نه پیدایش عالمان دینی کلاهی سازمان اجتماعی دینی نوینی پدید نیاورد. سلسله مراتب روحانیت ایران باقی است و کار می‌کند. جداکردن آن از فاشیسم و شرکت دادن آن در زندگی اجتماعی با تقسیم‌کار اجتماعی شایسته توان معنوی آن از بایدهای زندگی اجتماعی ایران است. از آن‌جا که دین ظاهری ابزار پراکنده کردن مردمان است و در دست فاشیسم قاعده بازی این پراکندن نیز هست، تنها کسانی می‌توانند فریب نیرنگ‌های فاشیسم را نخورند که خود در تدارک و تعیین قاعده بازی شرکت داشته باشند. از یک سو محافظه‌کاران انسانگرا که در میان آنها هستند و به هستی انسان و زندگانی او ارج می‌گذارند و زندگی را پاس می‌دارند، و از سوی دیگر دموکرات‌هایی که به کرامت انسان و حقوق برآمده از آن در همه حال وفادار می‌مانند و حق آنها وظیفه آنها و قاعده بازی اجتماعی آنها نیز هست، در همه حال، در همه جا. بازی در میدانی فروتر از آن دون شان انسان و شکست بی‌چون و چرا در برابر فاشیسم است. بی‌اعتنایی به نیروی زندگانی محافظه‌کاران و تلاش آنها برای سازگار شدن با خواست زمانه و بدتر از آن یگانه وانمود کردن آنها با فاشیست‌ها پراکندگی به سود فاشیسم است.

کنفرانس برلین همواره یک نمونه گفتنی برای بازی در میدان دلخواه فاشیست‌هاست. در شهری که با نخستین پرتوهای آفتاب زنان سر و تن از بار لباس رها کرده و بر چمن‌ها آرمیده و حمام آفتاب می‌گیرند، مدعیان دموکراسی نداشتن پوشش قاضی‌شرع‌پسند و رقص زنی را بهانه کرده و حق شرکت کنندگان در همایش را پایمال و شرکت‌کنندگان را با بازی در میدان دلخواه فاشیسم دچار فاجعه کردند. در روزهایی که به همت روزنامه‌نگاران حق آزادی بیان همه جا بر سر زبان‌ها بود. ندانستند که برای انسان دموکرات، برای کسی که در جستجوی دموکراسی و حقوق و آزادی مردم است، هر حقی خود وظیفه‌ای به بار می‌آورد. حق آزادی بیان وظیفه آزادی بیان را نیز به بار می‌آورد. کسی که نمی‌تواند آزادی بیان را وظیفه خود بداند و در زندگی اجتماعی آن را به کار ببندد از حق آزادی بیان تنها شعارش را آموخته است، و چماقش را بر سر رقیب، تا با نخستین پس‌نشینی رقیب سفره حق را نیز برچیند. و آنچه در کنفرانس برلین گذشت بیان ساده یک اعتراض بسیار ساده در چارچوب عرف اعتراض در برلین است و با همه معیارهای آزادی و دموکراسی کتاب‌های درسی اصلاح‌طلبان حکومتی ما نیز سازگار. اما قاضی مرتضوی فرمان دیگری گرفته بود و خواست دیگری داشت و ایرانیان ساکن اروپا بایستی پیشاپیش قد و قواره خود را با خواست آقای مرتضوی قیچی می‌کردند، چون کسی از تهران می‌آمد. قاعده‌های زندگی اجتماعی دموکراتیک را فرمانی که قاضی مرتضوی می‌گیرد تعیین نمی‌کند. کرامت انسان و حقوق بنیادی برخاسته از آن تعیین کننده آن است و هیچ‌کس با هیچ بهانه و فرمانی حق ندارد در زندگی اجتماعی پایمال کننده آن باشد. کسی که از آن حقوق وظیفه‌ای برای خود درنیاورد شایسته آن حقوق نخواهد شد و همواره اسیر فرمان فاشیسم ضدانسان بر قاضی گوش به فرمان خواهد ماند. بیاموزیم از بانوی صلح ایران که حق را وظیفه خود نیز کرد و آموخت که جهان میدان تاخت و تاز قاضیان گوش به فرمان نمی‌تواند باشد.

منطق تاریخ چنین است، آنگاه که زمان انجام خواست مردم فرارسیده باشد، حتی آنهایی که به آرمان‌های مردم پشت‌پا می‌زنند ناگزیر از انجام آن خواهند بود، اما به شیوه خود نه آنگونه که مردم می‌خواسته‌اند. و نماینده مردم بایستی توان تشخیص خواست مردم و نیز شایستگی انجام آن را داشته یاشد. برای انسانی که به دنبال دموکراسی و مشارکت مردم است دیدن و پذیرفتن رقیب آغاز رقابت است، نه رها کردن رقابت و به دنبال او دویدن. قاعده رقابت را هم همان کرامت انسان و حقوق بنیادی خدشه ناپذیر او تعیین می‌کند. کسانی که نمی‌توانند به کرامت انسان و حقوق برخاسته از آن در همه حال، چه در برلین و چه در تهران، وفادار بمانند و پس‌انگاه به رقابت اجتماعی بپردازند راهی نمی‌یابند جز ندیدن رقیب، نفی موجودیت او. عادت به دنباله‌روی و مریدپروی چشم دیدن رقیب را کور می‌کند.

اگر آقایان نمایندگان عزیز و نورچشم رد صلاحیت شده مجلس ششم اجازه بفرمایند، می‌توان گفت که اگر چه آنها کماکان نور چشم مایند ولی نورچشمی نیستند. در دموکراسی و بازی با قاعده‌های آن نورچشمی وجود ندارد. در زمان آنها بسیاری از خواست‌های مردم بر زمین ماند و آنها جز بازی با قاعده‌های رقیب کاری دیگر نکردند، رقیبی که در چنگال فاشیسم ویرانگر و ضد انسان گرفتار است و تنها به حفظ خویش می‌اندیشد و خواست مردم را آنگاه جامه عمل می‌پوشاند که دیگر شوری و امیدی به بار نیاورد و راز مرگ ناگزیر فاشیسم را در همین جا نیز می‌توان جستجو کرد، به خواست مردم به‌ناگزیر تن می‌دهد، مردم آگاه را با خویش نمی‌یابد. روز مرگ آن اما روز یگانگی همه آنهایی است که دموکراسی و مشارکت مردم در زندگی اجتماعی را خواستارند، بر رنگارنگی خود در زندگی اجتماعی با یگانگی گردن می‌گذارند، و با حاکمیت قانون، قانون برپایه کرامت انسان و حقوق بنیادی برآمده از آن، راه را برای همیشه بر آن می‌بندند. نمایندگان برآمده از شور و امید زندگی‌بخش مردم اما سرمست از پیروزی از این ضرورت اجتماعی غافل ماندند و آنگاه به خود آمدند که دیگر دیر شده بود. یکی از کارهایی که آن‌ها نکردند تا یک دستاورد و گامی درست در راستایی درست باشد و با شادی و شور و پشتیبانی مردمی همراه گردد، رقیبانشان کرده‌اند و رییس مجلس امروز ایران دیگر عبا و عمامه ندارد. واقعیتی تلخ، به تلخی شکست برگزیدگان مردم، اما گامی درست در راستایی درست.

12 خرداد 83

دسته‌بندی

پیوند چاپ June 1, 2004 9:46 PM Tuesday