درسنامههای تاریخ و سرزمین ایران
امشب آنچنان لحظههای تکان دهندهای برمن گذشت که اگر اینجا هم نیاورم چیزی ناتمام میماند.
وکیل آقای زرافشان چیزهایی میگوید که با روحیه و نگاه او سازگار نبوده است. زرافشان حتی در زندان هم آن را برنمیتابد و پاسخی و توضیحی مینویسد و در روزنامه شرق چاپ میشود. آقای بهنود با تیزهوشی حرفهای خود نکتهای در نوشته زرافشان مییابد و شرحی بر آن مینویسد و همین شرح چونوچراهایی را در خوانندگان نکتهیاب نوشتههای ایشان دامن میزند. بهنود قلم برمیدارد و به آن چونوچراها میپردازد. واکنش من به نوشته بهنود چنین بود:
ماشالا به شما. شما با این نوشته مرا دچار مشکل کردید. اگر این نوشته به نوشته آقای زرافشان پیوست یابد، دوتایی با هم میشود یک درسنامه درست و حسابی. مشکل این است که درسنامه برای روزنامه نگاران باشد یا برای سیاستمداران؟ و چون مشکلی نیست که آسان نشود، پیشنهاد میکنم درسنامهای برای هر شهروندی باشد که میخواهد آگاهانه در زندگی اجتماعی شرکت جوید و به انسانیت خویش وفادار بماند. یعنی برای همه ما. زنده باشید شما.
خوب. چون درسنامهاند بایستی بخوانیم و درست و حسابی هم بخوانیم. برای همین اینجا هم میگذارم، هم برای خودم و هم برای هرکس که علاقه داشت. و یک درسی هم برای جرج بوش دارد که دیروز در سخنرانیاش برای سربازان آمریکایی از مبارزه با تروریسم سخن گفته بود، و مبارزه با تروریسم امروزی در جهان را با مبارزه با فاشیسم سده پیش یکی دانسته بود. من آن درس را اینگونه نوشتم:
آقای بهنود عزیز! شما در این نوشته به یاد ماندنی از برانت نوشتهاید که همروزگار ما نیست و از فاشیسم. برانت آلمانی در نوجوانی با فاشیسم آلمان در میافتد و به ناچار به مهاجرت میرود و در مهاجرت هم به مبارزه ادامه میدهد و با شکست فاشیسم به کشورش برمیگردد و در نوسازی و بازسازی پس از جنگ شرکت میکند و روزگاری هم صدراعظم آلمان میشود که بالاترین مقام حکومتی آلمان است. او که هرگز هیچ سهمی در ستمکاریهای نازیها نداشته است، آنگاه که به نام رییس دولت آلمان گذارش به آرامگاه قربانیان نازیها در کشوری دیگر میافتد، بیاختیار به احترام قربانیان به زانو در میآید و سرخم میکند. شاید شما آن عکس به زانو درآمدنش را خود به چاپ سپرده باشید.
در ایران سیاسی اگر کسی نتواند در تپههای اوین به زانو در آید، هنوز انسان را درنیافته است. و در جهان سیاسی اگر کسی نتواند در سرچشمه در برابر قربانیان آوارهای دفتر حزب جمهوریاسلامی سر فرود آورد، تروریسم را نشناخته است. جرج بوش که مبارزه با تروریسم را همچون مبارزه با نازیها اعلام میکند، بایستی بیاموزد، و از ما بیاموزد، که در تاریخ ایران چیزهایی هست و در سرزمین ایران جاهایی، که حتی برای کسانی که در آن فاجعهها دست نداشتهاند، جز زانو زدن و جز سرفرود آوردن کار دیگری نمیماند، برای تن ندادن به جور، به نام انسان.
14 خرداد 83
تفكيك داخلى - خارجى معنا ندارد
مراجعه به نهادهای بين المللی، حق همه مردم
باش تا صبح دولتت
تفكيك داخلى - خارجى معنا ندارد
ناصر زرافشان
در پى درج مصاحبه اى با «محمد شريف» وكيل دادگسترى كه وكالت برخى از زندانيان سياسى و از جمله «ناصر زرافشان» وكيل خانواده قربانيان قتل هاى زنجيره اى را بر عهده دارد، زرافشان با ارسال نامه اى به «شرق» درباره بخشى از صحبت هاى شريف توضيح داد. متن توضيح در زير آمده است.
با سلام، در شماره ۱۹۶ آن روزنامه، يكى از وكلاى اينجانب _ دوست و همكار عزيزم آقاى محمد شريف _ ضمن مصاحبه اى زير عنوان «روى خارجى ها حساب نمى كنيم» در مورد انجمن جهانى قلم و جايزه امسال آن كه به اينجانب اهدا شده است به عنوان وكيل اينجانب اظهار نظرى كرده اند كه چون موضع اينجانب در اين زمينه با ايشان يكسان نيست و به ويژه از اين جهت كه موضوع به انجمن جهانى قلم مربوط مى شود، توضيحاتى را در اين زمينه لازم مى دانم.
آقاى شريف در اين مصاحبه انجمن جهانى قلم را هم در رديف مراجع دولتى خارجى و كميسيون حقوق بشر ملل متحد قلمداد كرده و اظهار داشته اند «اين كه ايشان يا وكلاى ايشان بخواهند روى اين قضايا حساب باز كنند، ما ترجيح مى دهيم كه حساب باز نكنيم.»
اولاً بايد بگويم حتى در عرصه سياسى و حقوقى هم تفكيك ميان «خارجى»ها و «داخلى»ها در دنياى امروز يك تفكيك مطلق نيست، به خصوص وقتى در جهان واحدى نظام هاى سياسى وجود داشته باشند كه اكثريت مردم خود را در داخل وطن خود «فرزندان ناتنى» به حساب آورند و در همان حال و در همان جامعه بين المللى نظام هاى دموكراتيك تر هم وجود داشته باشند، طبيعى است كه اين تفكيك ميان «خارجى ها» و «داخلى ها» بيرنگ تر و بى اعتبارتر شود. اگر مرز، وطن و مليت فقط ضابطه هايى باشند كه تنها محدوده قلمرو سركوب و چپاول يك نظام استبدادى خودى را مشخص سازند، آنگاه ديگر چنين تفكيكى اعتبار ندارد.
ثانياً در شرايطى هم كه چنين تفكيكى معتبر و قابل دفاع باشد، فقط در عرصه سياسى و حقوقى قابل طرح است. در عرصه انديشه و ادبيات و هنر چنين تفكيك هايى بى معنا است و انجمن جهانى قلم يك تشكل غيردولتى مركب از انديشمندان و نويسندگان مستقل از قدرت هاى «جايزه بده» و دسته بندى هاى جايزه بگير است و نگرانى اين انجمن از وضعيت اينجانب هم اساساً يك برخورد سياسى و يا قضايى نيست تا بتوان با چنين معيارى درباره آن قضاوت كرد. از سوى ديگر در انجمن جهانى قلم ۱۳۸ كشور گوناگون جهان عضويت دارند و چنين تركيبى را نمى توان با عناوينى مانند «خارجى ها» و «داخلى ها» توصيف كرد. از لحاظ خود من، ياران هم قلم من در سراسر جهان، هم قبيله اى هاى من هستند و تنها چيزى كه به آن فكر نمى كنم، تاثيرى است كه اين انتخاب و اين جايزه ممكن است در پرونده من داشته يا نداشته باشد. اين انتخاب براى من مفهومى برتر از اين ملاحظات دارد. واكنش هم قلمان من در سرزمين هايى كه بين آنها و زندان من قاره ها و اقيانوس هاى بزرگ، حائل است، به من عشق و ايده و اميد مى بخشد.
دوست عزيز من شريف يك حقوقدان است و موضوع را از نظرگاه تنگ حقوقى نگاه كرده و در اظهارنظر خود تفاوت هاى ماهيتى انجمن جهانى قلم را با نهادهاى حقوقى و سياسى رسمى و دولتى ناديده گرفته است. دنياى انديشه و ادب و هنر مرز نمى شناسد. نويسنده و هنرمند در چهارچوب سياسى و قضايى نمى انديشد. او را نمى توان با معيار «خارجى» و «داخلى» سنجيد. نويسنده زبان خرد جمعى و وجدان مشترك انسانى است و براى او مرز و مليت و خارجى و داخلى بى معناست. نويسنده به «انسان» مى انديشد و نگران سرنوشت و آينده انسان است و «انسان» بالذات تقسيم بندى داخلى و خارجى ندارد. نويسنده به «مصلحت» نمى انديشد، لاجرم خود او نيز متعلق به همه بشريت است و دل نگرانى او هم دل نگرانى براى انسان است و انسان مفهومى است عام و ذاتى، فارغ از برچسب ها و رنگ هايى كه قرارداد هاى سياسى و حقوقى بر او تحميل مى كنند.
از اين رو نظر گاه نويسنده نيز عرصه اى است مشاع و مشترك كه همه انسان ها را دربرمى گيرد. آنچه مايه اين پيوستگى و همبستگى است بسيار كهن و ريشه دار است، بسى كهن تر از مرز ها و مليت ها، به قدمت نفرت انسان از بردگى و عشق او به آزادى و عدالت و من خود با چنين نگاهى، بسيارى از هم قلمان «خارجى» را بس عزيزتر از برخى بيگانگان داخلى مى دانم. دنياى سياست و حقوق اما، دنياى بده بستان ها و بايد و نبايد هايى است كه بر چيزى جز منافع طبقاتى و مصلحت هاى فصلى و موسمى و شرايط جارى روز تكيه ندارد. نهاد هاى دولتى و رسمى همان گونه كه طى مصاحبه هم آقاى آصفى هوشيارانه با پيش كشيدن وضعيت اخير كميسيون حقوق بشر ملل متحد مطرح مى كند، تابع مصلحت ها و بده بستان هاى سياسى است و به همين دليل در هر كشورى مردم بايد تنها با اتكا به نيروى خود سرنوشت خود را تعيين كنند. اما اين نگرش در مورد نهاد هاى غيردولتى و غيررسمى به خصوص در عرصه انديشه و ادب و هنر اعتبارى ندارد و بايد حساب آنان را كه همه انسان و انسانيت را در مسلخ تامين و حفظ منافع خود قربانى مى كنند و نيز قدرت طلبان بى مايه اى را كه براى كسب قدرت به خدمت گروه قبلى درمى آيند، از حساب كسانى كه غم و غبطه انسان و آزادى و عدالت را دارند، جدا كرد.
پنجم خرداد ۸۳
مراجعه به نهادهای بين المللی، حق همه مردم
مسعود بهنود
آن چه ناصرزرافشان مبارز سياسی، وکيل و روشنفکر دردآشنا در نامه ای به وکيل مدافع خود نوشته است اشاره به نکته مهمی از ماجرائی است که خشگ مغزان سعی در وارونه جلوه دادن آن دارند.
همان ها که گرفتار شيزوفرنی مزمن، خواب پايان دادن به تمدن ليبرال دموکراسی را می بينند که به دليل آزادی انسان در آن ها، محبوب و مطلوب اکثر مردم ايرانست و با اين ترفندها هم دموکراسی از چشم ها نمی افتد.
دکتر زرافشان از همان زندان اوين که بعد سال ها به آن بازگشته و از سی سال پيش با گوشه های آن آشناست نوشته است "وقتى در جهان واحدى نظام هاى سياسى وجود دارند كه اكثريت مردم خود را در داخل وطن خود ناتنى به حساب آورند، در همان حال در همين جهان نظام هاى دموكراتيك تر هم وجود دارند طبيعى است كه تفكيك ميان خارجى ها و داخلى ها بيرنگ تر و بى اعتبارتر شود. اگر مرز، وطن و مليت فقط ضابطه هايى باشند كه تنها محدوده قلمرو سركوب و چپاول يك نظام استبدادى خودى را مشخص سازند، آنگاه ديگر چنين تفكيكى اعتبار ندارد."
دکتر زرافشان اين بار به جرم انجام حرفه خود در وکالت خانواده های قربانيان قتل های زنجيره ای زندان پر افتخاری را متحمل می شود، و وجودش در زندان يادآور قتل سبعانه فروهرها، مختاری و پوينده است. نامه اش به يکی از فريبکاری های رايج خشگ مغزان اشاره می کند. اين فريبکاری را می توان در دشمن انگاشتن تمام جهان و نهادهای مدنی بين المللی ديد. نهادهائی که بشر بر اساس تجربه های قرون و اعصار تلخ خود برای دفاع از تمام مردم جهان – بی هيچ استثنائی در رنگ و پوست و نژاد و جنسيت آن ها و تنها بر اساس انسان بودنشان – در مقابل قدرت ها آفريده است، برای جلوگيری از فجايع بشری، انباشته شدن خشم ها و تراکم نفرت و ناگزير شدن انقلاب های خونين. تاسيس اين نهادها از جمله مهم ترين دستاوردهای بشری است که قرن بيستم حق دارد به آن مفتخر باشد. و اگر نبودند صد چندان فاجعه ای که بر انسان ها در نقاط کور جهان جاری است افزون می شد.
اين نهادها نگهبان آزادی و حقوق انسان ها هستند و توسط مردمان جهان و نه کشوری خاص تاسيس شده اند و فراوانند. البته که مقر بيشترشان در جوامع مردمسالارست و به طور طبيعی نمی توانند در جوامعی مامن گيرند که حکومت هايشان به قواعد مردم سالاری و آزادی بيان متعهد نيستند. اين نهادها دو کار بيش تر نمی کنند اول آن که وقتی ستمی ديدند و به آن مطمئن شدند به گوش آزادگان جهان می رسانندش و ديگر آن که گاه با دادن جايزه ای، گاه با تخصيص اعتبارهای مالی تشويق کننده و گاه حتی با نامه ای اما به امضای گروهی معتبر صاحب نام و گاه تنها با اعلام نام دردکشيده ای و يا خادمی به حقوق بشر، به بزرگداشت انسان های گرفتار و مبتکر و مسالمت جو می روند. از همين رو برندگان جوايز و گزينش های حقوق بشری هشتاد در صدشان از کشورهای پيرامون هستنيد و يا کسانی که مانند مادر ترزا و دکتر شوايزر به اينان خدماتی کرده باشند. اين نهادها متعلق به جامعه بشری اند، از آن همه مردم دنيا هستند هم از اين رو کسی در آن ها بيگانه نيست، زنجير انوشيروان هستند که هر کس به آن ملتجی شد خبرش را به دنيا می رسانند و کاری بيش از اين نمی دانند. همان اندازه از شکنجه در زندان های ابوغريب و گوانتانامو به فغان می آيند که از قتل کسی مانند زهرا کاظمی و يا بدکاری های ايدی امين و صدام و ديگران در گوشه گوشه جهان.
بدگوئی از نهادهای بين المللی مانند مقاومت در مقابل مردم سالاری در همه پنجاه سال گذشته از جانب خشگ مغزان قدرتمدار بر ما تحميل شده است. حکومت شاه که به گفته مقاماتش دو هزار زندانی سياسی داشت بارها و بارها اعلام داشت که اين ها زندانی سياسی نيستند بلکه خرابکارند . حکومت شاه بارها و بارها مبارزان سياسی را به جرم گفتگو با خبرنگاری خارجی و يا ملاقات با نماينده حقوق بشر سازمان ملل گرفت. حکومت شاه مترجم ايرانی نماينده ای را که اروپائيان برای نظارت بر محاکمه پرويز نيکخواه و همکاران وی فرستاده بودند ده سال به زندان انداخت. شاه خود جمله ای داشت که می گفت ما دموکراسی خودمان را داريم و احتياجی نداريم به اين که کشورهائی که در کار خود مانده اند به ما درس دموکراسی بدهند. اين را بارها گفت. در مذاکرات خصوصی به دوستان خارجی خود می گفت من هر وقت احساس بکنم که مردم قابليت آزادی دارند خودمان زودتر دست به کار می شوم. آيا همه اين ها برای نسل امروز هم آشنا نيست. آيا خشگ مغزان جز اين می گويند امروز. همين شعارهای اين دو سه ماهشان عين شعارهای شاه و علم و هويدا در سال های دهه چهل است که می گفت مردم از بازی های سياسی – يعنی دوره مصدق _ خسته شده اند و رفاه می خواهند. گيرم او می گفت فره ايزدی که به شاه داده شد مشکلات را حل می کنند و برای ايرانيان شاه مقامی بالاتر از اين ها دارد که بتواند ديکتاتور شود و فرهنگ کهنسال ما بيش تر از غربی ها سابقه حقوق بشر دارد و برای اثبات اين سخن به منشور کوروش اشاره می کرد حالا گفته می شود که اسلام همه چيز دارد و نيازی به منشور حقوق بشر ندارد. در هر دو اين دوره ها، نظر قدرت حاکم اين بود که اگر مردم مفری بيابند از طريق نهادهای بين المللی آنگاه به داده رضايت نخواهند داد و نخواهند پذيرفت که سرنوشتشان همين است و همواره دست در برابر صاحبان قدرت دراز نمی کنند که همانند نان، تکه ای هم آزادی به آن ها احسان کنند.
روشنفکران، نويسندگان و هنرمندان ما همه، وقتی در جامعه جهانی تشويق می شوند به يک لحظه از چشم خشگ مغزان می افتند، اما آن گاه که به خودشان می رسد از مصرف هيچ اشاره جهانی ابا ندارند که به بزرگ نمائی آن هم می کوشند چه مقاله روزنامه نگار و استاد دانشگاهی باشد در تائيدشان و چه وزير و صاحب قدرتی آمده به دريوزه نفت و تجارت. مانند همين ديروز که چاپ شدن عکس يکی از استادان دانشگاه آزاد را در يک کتاب غير معتبر علمی، که با دادن چهل دلار برای همه ميسرست به عنوان انتخاب فلان به سمت "دانشمند سال 2003 جهان" در صدا و سيما و نشرياتشان بارها منعکس کرده اند اما اعتباری که مجامع علمی جهان برای دکتر سروش قائلند از نظرشان موضوعی گزنده ای می شود در اثبات وابستگی دارنده اين اعتبار. معتبرترين جايزه جهانی صلح که همان جايزه سالانه نوبل باشد وقتی به بزرگوار بانوی ايرانی می رسد در خبرهای گزنده و طعنه زن خود تنها به مبلغ نقدی آن می پردازند و ريشخند کنندگان می نويسند برنده جايزه چند ميليارد تومان. و ايشان را آلت دست قدرت های خارجی می دانند.
افشاگری های مطبوعات آزاد جهان و پی گيری های سازمان صليب سرخ را درباره آزار زندانيان ابوغريب بزرگ می کنند و بر همان اساس فرمان پايان حقوق بشر را صادر می فرمايند که به همين نشانه غرب و نهادهای بين المللی اش بايد روی خود را کم کنند و نهادهای بين المللی جهان مدافع انسان ها از حقوق بشر نگويند چرا که چند سرباز وحشی صفت آمريکائی و يا انگليسی بيمار زندانيان را آزار داده اند. اما نمی گويند به مردم که همين روزنامه ها و نهادها بوده اند که آن بدکاری ها را افشا کردند. اما افشای شکنجه دادن آمريکائی ها وظيفه است اما تاکيد همان نهادها بر لزوم پی گيری قتل زهرا کاظمی در زندان های ايران، نشانه دشمنی شان با مردم ايران و مخالفتشان با مسلمانان. از اين دست شوخی ها فراوان است و باور نمی دارند خنده مردم فرهيخته و آگاه ايران را که از آنان می پرسند که چرا آن ها که پی گير ماجرای قتل های زنجيره ای بودند يا مانند اکبر گنجی و ناصرزرافشان به حبس درافتاده اند و يا مانند سعيد حجاريان ترور شده اند. خشگ مغزان باور دارند که مردم هرگز سئوال نخواهند کرد که چرا عامل فاجعه کوی دانشگاه راست راست می گردد و تازه توقع داشته که از مردم لرستان هم برای ورود به مجلسی که صلاحيتش برای نمايندگی آن تائيد شده بود رای هم بگيرد، ولی عوامل شکنجه و آزار زندانيان در ابوغريب به عدالت مبتلا شده و حتی رييسشان هم برکنارست.
حکايت آن است که راست و صاف و پوست کنده خشگ مغزان، در چشم مردم فهيم ايران و هم مردم جهان ايستاده اند و می گويند هيچ کس و هيچ نهاد بين المللی مدافع حقوق بشر و هيچ روزنامه نگاری به ما کاری نداشته باشد تا همه آن کنيم که می کنيم. اما چه کنند که باوراندن اين گفته های بی پايه به مردمی که روز به روز آگاه تر می شوند و از آنان روی برمی گردانند، دشوارتر شده است. تبليغ اين که رجوع به نهادهای بين المللی جرم ملی است و خلاف ديانت، روز به روز نخ نما تر می شود. لبخند مردم را نمی بينند.
هنوز دو ماهی از انقلاب نگذشته بود که دولت مهندس بازرگان را زير فشار گذاشتند که خانم کيت ميلت مدافع حقوق زنان و نماينده ديگری از نهادهای مدافع حقوق بشر را از کشور بيرون کنيم. مهندس بازرگان به دومی رضايت نداد و شنيديم که به آنان گفت اين نهادها همان هستند که تا دو ماه پيش ما خطر کرده و به آن ها از ظلم دادگاه های نظامی پناه می برديم. چگونه است که حالا دشمن شده اند.
باری می فرمايند :
هر چه کنم من رواست، گرتو بنالی خطاست.
باش تا صبح دولتت
مسعود بهنود
نوشته چند روز پيش من اصل موضوعش نشان دادن اين حقيقت بود که نهادهای بين المللی مدافع حقوق بشر، توسط انسان های با خرد و آزاده ساخته شده اند برای همه مردم جهان، تا اگر ستمی ديدند به آنان فرياد کنند و آنان هم اين فرياد را به گوش آزادگان ديگر جهان برسانند
. گفته اصلی من اين بود که فريب تبليغات خشگ مغزان را نخوريم که گاه از شدت تکرار خودشان و کسانی از نزديکانشان را باور می شود که رجوع به نهادهای بين المللی کاری است قبيح در حد فروش اطلاعات به دشمن. خواستم اين تابو را بشکنم. اصل اين بود. اما از آن جا که سخن سخن می آورد و کلام در پی خود کلام های ديگر را می خواند و اين امری است ناگزير، مثال ها و مصداق هايم بعضی را خوش نيامد. کسانی مانند آن که با امضای "برنارد" کامنت گذاشته بود جوابی طلب نمی کردند و می گذرم و به نظرم دوستان محب هم بی خود وقت گرانبهای خود را برای آن تلف کردند که می دانيم کسانی چنين می انديشند و حرجی هم نيست. اما سئوال کامبيز به نظرم جدی آمد. آن جا که پرسيده بود مگر زندانيان سياسی دوران پادشاهی مهاتما گاندی بودند و با نام آوردن از کسانی از چهره های مشهور فدائيان خلق و مجاهدين خواسته بود به يادم آورد که آن ها "تروريست " بوده اند و لابد سزايشان همان که بر سرشان آمد لابد. از شکنجه و آزار و اعدام بی محاکمه. اين جا اجازه می خواهم برای ايستادن و کمی تامل.
پاسخم به آقای کامبيز اين است که در کدام محکمه عادلانه ای ثابت شد که اين کسان تروريست بوده اند به معنائی که امروز متداول است اين يکی. ديگر آن که به فرض آن که آن ها دست در کار مبارزه ای مسلحانه بودند – که بسياری شان خود ابائی نداشتند و ندارند از باز گفتن اين سخن – آيا سزاوارشان همان بود که در تپه های اوين اتفاق افتاد و شبی هشت اسير را به دست دو سه شکنجه گر مست سپردند و آن بالا تير در پيشانی شان خالی کردند و خبر دادند که آن ها داشتند فرار می کردند و کشته شدند. اين همان سئوالی است که امروز دنيا از پينوشه هم می پرسد. اگر کسانی از حقوق بشر دفاع می کنند به معنای آن نيست که افعال همه آن ها را که به زندان می افتند قبول دارند و يا می پسندند. چنين نيست. امکان دارد همان ها که در زندان ابوغريب برهنه شان کردند و سيم به بدنشان وصل کردند و با آن ها عکس يادگاری گرفتند و اينک از افشايش دستگاه حکومتی آمريکا به شرمساری افتاده است از قضا تروريست و بمب گذار و شرکت کننده در عمليات انتحاری و انفجاری بوده باشند. ممکن است، اما اين از قبح کار شکنجه گران نمی کاهد.
در اين مقوله و مقال جای قضاوت نيست. حکومت هائی که با مخالفان خود از هر طبقه و گروه که باشند، چنان رفتار می کنند که می دانيم از قضا نه که مشکلی با تروريسم ندارند که بزرگ ترين خدمت ها را به تروريست ها می کنند و بزرگ تر ظلم را به انسان های مخالف خشونت. می دانيد چرا. چون به بدکاری خود آن ها را مظلوم می کنند و به جامعه مجال نمی دهند که زشتی عملشان را دريابند. پس نمی توان گفت آن ها که زندانی سياسی دوران شاه بودند چون تروريست بودند نبايد ازشان دفاع کرد. انسان ضد خشونت امروز، بر خلاف انسان حقمدار دهه شصت ميلادی، خشونت را در هيچ لباسی تقدس نمی کند. در هيچ منظری و هيچ مسلکی. اما نمی تواند به علت ها نرسد و همه از معلول بگويد. نمی تواند فراموش کند که وقتی حکومت ها – هر حکومتی اعم از شارون و يا صدام – راه نفس را با زور به روی فعاليت های سياسی مسالمت جو می بندند، عملا تخم کين می کارند و تروريست می پرورند. اگز به جزوات همان دوران چريکی ده چهل و پنجاه شمسی ايران نظری کنيد می بينيد که سران و نظريه پردازانشان می گويند راهی نمانده است. حکومت تمام منفد ها را بسته . اجازه هيچ فعاليت سياسی و اجتماعی نمی دهد. عده ای لمپن را به عنوان مامور اطلاعاتی با مصونيتی آهنين بر جان و مال مردم گماشته و از آن جا به بعد نتيجه می گرفتند " تنها ره رهائی جنگ مسلحانه " . مهندس بازرگان که حتی بعد از انقلاب هم جرمش اين بود که می گفت من انقلابی نيستم و به همين اتهام هم از سوی گروه های چپ و روحانيون انقلابی رانده شد در دادگاه خود در دوران شاه هشدار داد که ما آخرين نسلی هستيم که با اين زبان با شما سخن می گوئيم اما نشنيد آن حکومت. همه منافذ را بست الا آن يکی را که نمی توانست و يا نمی خواست و آن مسجد بود و از همان جا در وقتش نقشه سقوط او تعيين جانشينانش ريخته شد. پس محکوم دانستن آن ها که در زندانند بدون نگاه کردن به پيشزمينه کار و مزرعه ای که نظريه های خشونت آفرين در آن رشد می کند، به نظرم درست نيست. چه رسد که تازه بحث ما اين نبود و بلکه بحث بر سر کسانی بود که بدون وجود محکمه عادله به زندان می افتند و دارای حقوقی هستند در همه دنيا. و خودشان و خانواده شان حق دارند به نهادهای بين المللی شکايت برند.
حالا که سخن به اين جا رسيد بايد نپرهيزم از گفتن اين که : نقطه ای که آقای کامبيز در آن قرار می گيرد، با کمال معذرت جای خطرناکی است که از آن فاشيسم می زايد. می دانيد چرا. چون وقتی محک و معيار انديشه ما بود برای تشخيص بد و خوب آدم ها لاجرم بايد بپذيريم که آن که زور دارد هم به خود حق دهد که معيار خود را به کار اندازد و من و شما را سزاوار شکنجه و آزار ببيند. و انسان از اين گونه نگاه های حقمدار در تمام قرن بيستم چه آزارها ديد و چه جنايت ها رخ داد. چون گروهی از مردم جهان چشم بر اردوگاه های سيبری بستند چون استالينی ها را به حق می ديدند و گروهی ديگر فجايع آمريکا در ويت نام را نديده گذاشتند چون ويت کنک ها را تروريست و کمونيست وحشی می شماردند. و هر دو گروه هم خود را حق می پنداشتند. هم امروز در پاکستان بنگريد خبر چه بود. گروهی به حقی که خود به خود نسبت داده اند روحانی اهل تسننی را کشتند و گروه ديگر به مسجد شيعيان حمله بردند و حق خود دانستند تار و مار آن ها را. ما آن جهان را زيسته ايم و خود از همان حقمدارها بوده ايم که هر کتاب جلد سفيدی که رژيم شاه اجازه انتشارش نمی داد برايمان مقدس بود. شعرها در ستايش تفنگ و گلوله از بر بوديم. انگار دوست داشتيم از پنجره به خيابان نظر کنيم و خون را به سنگ فرش ببينيم. شاهد آن باشيم که دارها به پا شود. همه آن شد. ما بوديم و شد. و ديديم که از آن چه می زايد. ربع قرن است هنوز آثارش را بر دل و برجان داريم. گروهی از زندانيان سياسی بدو بدو رفتند و شدند زندانبان. می دانيد لابد همين ناصرزرافشان که امروز به بند است با همين آقای حسين شريعتمداری مدير کيهان که بعد از انقلاب وظيفه بازجوئی از زندانيان را به عهده داشت هم بند بودند در زندان شاه .شکرالله پاک نژاد که بعد از انقلاب اعدام شد به دست همان کسان گرفتار آمد که سه سال قبل با او به زندان بودند و موقع دستگيری صدايش کردند "شکری چريک" به نامی که در زندان داشت و او را شناختند و او را کشتند. چرا که انگار قرار همين بود که هر دسته ای که پيروز شد با ديگران چنان کند. اما امروز نه جهان و نه نسل جوان ما اين نمی خواهد. نمی خواهد با خون بسازد کشورش را. نمی خواهد جای زندان و زندانبان را عوض کند فقط و اکثريت جامعه را سرنوشت همان باشد که بود. امروز به تولای گسترش ارتباط ها و شناخت رو در روی انسان ها از هم دشمنی ها بی مثال شده است. جز گروهی که هنوز در پی خونند و از انقراض تمدن های ديگر به عنوان آرزوئی خوش سخن می گويند بقيه مردم جهان می خواهند اين لکه از دامن بشر بزدايند.
خوش باوری نيست که می گويم نسل آينده به اين خواهد رسيد که انسان را پاس بدارد و به هيچ بهانه ای مجال ندهد که به ديگری شکنجه روا شود و آزار ببيند. می گوئيد زهی خيال خوش. و نشانی می دهيد تانک های اسرائيلی را در اردوگاه های فلسطينی و زندان های آمريکائی و و و را. نشان می دهيد آن جا را که حکومت های ديکتاتور تحمل می شوند به خاطر بازارگانی و نفت مثلا. از چين و کوبا و خاورميانه و شيخ نشين ها مثال می آوريد تا به من ثابت کنيد که به خوابی خوش درم. جوابتان می دهم آری. همه اين هست اما انسان های مانده در چنبر کور ايدئولوژی ها و کشتارهای مقدس هر روز دارند کمتر می شوند.
هر کس اگر به سياست مداری گفته باشد و يا به تفکر، به هر حال اين سخن درست است که " حکومت های اقتدارگرا مزرعه رشد بنيادگرائی هستند " رسيدن دنيا به همين جا مهم است. و اين سخن درست است خوب به منطقه و عربستان سعودی و افغان طالبان و عراق صدام بنگريد. اما تا بشر به همين نقطه رسيد که رسيده ديگر می توان گفت کارش دير و زود دارد و سوخت و سوز ندارد.
به نظرم زمان آن است که گوش جان را به ندای انسانی انسان های فرهيخته باز کنيم و از حرکات دايناسورها برای خود مدل نسازيم. ديشب و همين ديشب در جائی ميهمان بودم و از يکی از تلويزيون های ماهواره ای لوس آنجلس می شنيدم که گوينده ای برای پر کردن زمان تفسير سياسی می کرد و از جمله می گفت کارهای جمهوری اسلامی در مورد اصرار بر فعاليت های هسته ای عبث است و نبايد ادامه يابد. دليلش هم اين بود که مگر اسرائيل می گذارد. بايدشان گفت که از اساس همين استدلال هاست که باعث کج روی می شود. چون يکی در مقابل شما می ايستد و می گويد اسرائيل غلط می کند وقتی که خودش بمب دارد بگذارد و يا نگذارد. آن وقت شما ناچاريد شانه بالا بيندازيد و بگوئيد خب می آيد و می زند. و از همين جاست که تخم کين کاشته می آيد چون مخاطبتان هم می گويد پس من هم بمب به خود می بندم و می روم و او را می کشم. و شما که به اين گفتمان درافتاده ايد آن زمان حق نداريد خشونت را تقبيح کنيد. چون يک طرفش را به بهانه اين که زور دارد مجاز دانسته ايد و منطق زور را وارد گفتگو کرده ايد.
به عنوان مثال اگر استدلالی لازم باشد در ماجرای هسته ای ايران همان است که اروپا به کار آورده و می گويد ايران کشور بزرگی است و حق داشتن صنايع هسته ای دارد، به ويژه وقتی خود می گويد که آن را برای صلح می خواهد. اما بايد از اين مطمئن شد. و موضوع وارد مبحث فنی پيچيده ای می شود که در صلاحيت ما نيست. از جمله روسيه را زير فشار می گذارند که پسمانده سوخت نيروگاه هسته ای بوشهر را پس بگير چون در آن خاصيتی هست که می تواند به کار ساختن بمب های کثيف آيد. و بعد از آنست که در گوش نمايندگان جمهوری اسلامی می گويند شما به نقصی که از حقوق بشر در زندان هاتان می کنيد فرصت های بايسته را از خود و از جامعه می گيريد. آن وقت است که اتحاديه اروپا اعلاميه می دهد که يا جمهوری اسلامی وضعيت حقوق بشر را در درون خود اصلاح کند و يا از معاملات تجاری با ما محروم می ماند. اين را که در دهان جهان بازارگان می گذارد همين نهادهای بين المللی مدافع حقوق بشر . و گرنه از استدلال آن گوينده بی خبر تلويزيون لوس آنجلسی جز فتنه نمی زايد.
راه کار امروزی جهان همان است که بزرگواران دهه هفتاد سوسيال دموکراسی جهان – برانت، پالمه و کرايسکی می گفتند و امروز کسانی مانند گيدنز می گويند – که جهان به قدرت و پيشرفت رسيده را از ترکتازی و ناديده گرفتن فاصله ها برحذر می دارند. انگار برانت زنده بود وقتی که خشم و بنيادگرائی برج های تجارت جهانی را فروريخت. من که در آن لحظه صدای انسانی او را شنيدم که از زياد شدن فاصله ها می هراسيد و می گفت هيچ ديواری ر غرب را در مقابل هجوم گرسنگان محافظت نخواهد کرد. صدای او انسانی بود بسيار انسانی تر از صدای کيسينجر که سر پيری ديروز گفته بود نفت ارزشمندتر از آنست که در دست اعراب بماند. اين سخن اگر شنيده شود يعنی پنجاه سال جنگ و بمب های انتحاری و کشتار و شکنجه و خون. و انسان امروز اين نمی طلبد.
ما نيز ناگزيريم و چه بهتر که با صدای غالب جهانيان همصدا شويم در تقبيح انواع خشونت ها و هيچ خشونتی را مقدس نشماريم. و داشتن قدرت را جواز خشونت نگيريم. وگرنه آن قدرت دارد و در جهان خشونت می پراکند و از کس پروا ندارد و اين دستش به بانو نمی رسد و کنيز مطبخی را در کنج زندان اوين و يا هر خرابه ديگری گير می آورد و به اين زور می گويد. نهادهای بين المللی از اين جهت محترمند که در محکوم دانستن بی قانونی و خشونت چشم بر هم می بندند و برايشان فرقی نمی کند که زورگو کيست.
تازه ده پانزده سالی است که اين گفتگو در جهان عمومی شده است و جهانی شده است، اما پيداست که چيزی نشده خشگ مغزان در اقليت افتاده اند، متحجران به تنگی نفس دچار شده اند و همين بشارتمان می دهد که سال های آينده سال های بهتری است برای بشر و همه آن ها که انسان را مدار تفکر خود شناخته اند و آزادی او را محترم ترين و مقدس ترين آرمان ها.

دیدگاه خوانندگان (3)
slam mer30 az in vebsite
December 22, 2005 9:36 PM | نویسنده: مریم
http://chakad2.blogspot.com
سری هم از مازنید برای خواندن خاطرت زندان وکیل آباد و...
January 27, 2005 8:28 PM | نویسنده: یونس.
آقای دودانی ، من هم از کل ماجرا بی خبرم ولی نوشته های پرستو نشان می دهد که موضوع خیلی مهم بوده که همه با هم استعفا داده اند ، شاید اعضای تحریریه شرافت کاریشان را به چیزهای دیگر ترجیه داده و نخواسته اند کاری کنند که بعدا شرمنده ی مردم باشند ...
June 4, 2004 10:20 AM | نویسنده: حسين