بایگانی ماهانه

January 2008
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    

آمار

یادداشت‌ها: 489

دیدگاه خوانندگان: 1299

تا روز: ۶ شهریور ۱۳۸۳

بدانیم، فراموش نکنیم، گذشت بکنیم

چون راه دیگری نداریم اگر بخواهیم به انسانیت خویش وفادار بمانیم. چون بسیاری از رنج و دردهای زندگانی ما راه حل سیاسی ندارد که با تصمیم‌های این یا آن سیاستمدار پایان یابد. و چون برای یافتن راه حل سیاسی، چه در قدرت و چه در بیرون آن، پیش‌شرط‌هایی لازم است. پیش‌شرط‌هایی که ما را از مارپیچ تکرار فاجعه‌ها رهایی بخشد.

گزیده‌هایی از آنچه را که من امروز خوانده‌ام با هم بخوانیم. گزیده‌ها را امروز بی‌داوری و نقد در اینجا می‌آورم و به یک‌یک آنها لینک هم می‌دهم. در باره یک‌یک آنها من هم مانند شما دیدگاه و نظر خود را دارم. و شاید هم بنویسم. اما در باره صمد نمی‌نویسم، هنوز نمی‌نویسم. صمد برای من همواره آمیخته‌ای از یک عضو خانواده، برادر، دوست، همکار، آموزگار و الهامبخش بوده است. شعله‌هایی که نام و یاد صمد در دل و جانم فروزان می‌کرده است، گذشت زمان و دگرگونی‌های ایران و جهان هرگز پژمرده نساخت. در نوشته‌ها زنجیره فاجعه‌ای را دنبال می‌کنم که حلقه به حلقه همه جای زندگی اجتماعی ما را فرا گرفته است از دیرباز. از پیش از انقلاب.

مسعود نقره‌كار در «ایران امروز» با تیتر «جنبش روشنفكری و روشنگری و مرگ صمد بهرنگی» از غرق شدن صمد بهرنگی در ارس می‌نویسد و فاجعه‌های پس از آن. و می‌افزاید «كتمان حقيقت ، شايعه پراكنی و كمك به شايعه سازی و شايعه پراكنی راه و رسم روشنفكری و روشنگری نيست ، حتی در شرايط روانی- سياسی و اخلاقی‌ای كه رژيم‌های خودكامه‌ای همچون رژيم‌های شاه و شيخ پديد می‌آورند.»

در «عصرنو» «متن حکم خمینی در کشتار شهریور 67 » گذاشته شده است که در آن می‌خوانیم « کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سرموضع نفاق خود پافشاری کرده و ميکنند محارب و محکوم به اعدام ميباشند». و موضع تنها یک عقیده یا باور و یا دیدگاه و نظر است. و عالیترین مقام حکومتی که مسوول حفظ جان زندانی است چنین نوشته است در باره زندانیان، که هر چه هم کرده باشند، اسیر و زندانی بوده‌اند.

در خبرنامه گویا زیر عنوان «من جنايتکارم، مرا ببخشيد!» کسی در شباب زندگانی نوشته است «اينجانب نيما راشدان، شش سال پيش، در يکي از نشريات اصلاح طلب، از شيوه زمامداري «آيت الله خميني» تقدير نموده ام. حالا با صداي بلند و به روشني اعلام مي کنم که خود را «جنايتکار» مي دانم» به همین راحتی. تنها به خاطر نوشته‌ای در نوجوانی، در روزنامه‌ای.

محمدعلی ابطحی معاون رییس‌جمهور می‌نویسد « هفته دولت به مناسبت شهادت مرحوم رجايي و باهنر، هفته دولت شده است... پنج سال قبل به همين مناسبت دکتر حبيبي خواست خوش آمد بگويد. دکتر حبيبي از ابتداي انقلاب در حکومت بود. وقتي از دوستان قبلي اش يادش آمد و داشت اسم آنها را مي آورد، يک مرتبه زد زير گريه. ديگر نتوانست حرف بزند.»

و قاضی در خیابان هنوز انسان دار می‌زند. عفت ماهباز در «ایران‌خبر» می‌نویسد « چند روز پيش در ايران، عاطفه رجبي، 16 يا 22 ساله را، در شهرستان نکا به جرم آنچه "اعمال منافی عفت" خوانده شد، به دار آويخته اند. گفته های مردم محل، حاکی از آن است که عاطفه از سلامت کامل روانی برخوردار نبوده است. از آنجا که قاضی محترم کسی را نمی يابد که طناب دار را بالا کشد خودشان شخصا اين کار را به عهده می گيرند.»

مهشید راستی در وبلاگ «زنانه‌ها» چه نیکو فریاد می‌زند «نمی‌خواهم به خشونت عادت کنم» و می‌افزاید « برای تن ندادن به خشونت باید ابتدا عادت به خشونت را از سر خود به در کنیم. باید ابتدا یاد بگیریم که به خشونت عادت نداشته باشیم و آن را معمولی ندانیم. وقتی چیزی برایت عادی نبود تو را به واکنش دچار میکند. هیچ انسانی در مقابل روزمرگی هایش واکنش نشان نمیدهد. خشونت چیزی معمولی نیست. توهینی که تحمل می کنی، فحشی که می‌شنوی ، سیلی ای که به صورتت نواخته میشود. اسلحه ای که به سویت نشانه گرفته میشود ، همه و همه چیزی را ، کم یا بیش، در درون تو می شکند و تخریب میکند.»

نوجوانی من به گونه‌ای گذشت که آپارتاید معنای مشخص و مادی خشونت، و تلاش برای آزادی ماندلا وظیفه‌ای همه‌روزه و همه‌جایی بود. هر جا که خواسته‌ای طرح می‌شد، خواست آزادی ماندلا نیز در بندی از خواست‌ها می‌آمد. و شنیدن خبر آزادی ماندلا معنای خوشبختی بود، و آزادی ماندلا را هم دیدیم، و ده سال دموکراسی پس از آپارتاید را هم. چند روز پیش گفتگویی خواندم از دکلرک که زمانی رییس جمهور و مسوول جان ماندلای زندانی بوده است و دست سوی ماندلای زندانی دراز کرد و با هم به آپارتاید پایان دادند. خبرنگار پرسیده بود آیا از ده سال دموکراسی پس از آپارتاید شگفتزده نیستید. پاسخ می‌شنود نه، من همواره باور داشتم که ما توان گذشتن از دشواری‌های شگرف را داریم. خبرنگار می‌گوید شما زیر فشار سنگین نیروهای ضد آپارتاید و انزوای فزاینده در جهان بودید. پاسخ می‌شنود، من هنوز توان انتخاب داشتم. و به گمان من اینجاست جان سخن او. او هنوز توان انتخاب داشت و می‌افزاید، می‌توانستم زندانی‌ها را آزاد نکنم و یا سازمان‌های سیاسی را همچنان غیرقانونی نگهدارم و بدینگونه یک به یک شانس‌ها را از دست بدهم، اما من راه دیگری رفتم. می‌دانیم و او هم تاکید می‌کند که بدون خواست و همراهی کنگره ملی آفریقا کاری از او ساخته نبوده است. وقتی خبرنگار می‌گوید تاریخ نمونه‌های کمی دارد که دو طرف درگیر چنین کنند. پاسخ می‌شنود اما نمونه‌های بسیار هست که جنگ‌های بیهوده هرگز به راه حلی نمی‌رسد. اما او در جایی از گفتگو تاکید می‌کند که پیش از آن امکان چنین راه حلی وجود نداشته است، و آنها وقتی که با مساعد شدن شرایط جهانی در جستجوی راه حل بودند، دیگر ماندن یا نماندن آپارتاید مساله آنها نبود. آنها پیش از آن آپارتاید را از دل و جان خود بیرون کرده بودند.

آری آپارتاید تا روزی که در دل و جانشان لانه داشت توان برانداختن آن را نداشتند. دنیا به یاد دارد که در شرایط یکسان جهانی، تلاش رابین و عرفات در فلسطین کمتر از تلاش دکلرک و ماندلا در آفریقای جنوبی نبود و نتیجه نداد. نفرت و کین و خشم هنوز در دل و جان خود و مردمشان بود و حتی نمی‌توانستند با هم دست بدهند.

درست همین است چاره کار ما در ایران، پالودن دل و جان. و برای آن نخست بایستی از توجیه خشونت دست برداریم. خشونت در رسیدن به آماج‌های سیاسی و اجتماعی را از دل و جان خویش بیرون اندازیم. و ناگفته پیداست، خشونت زبانی نشان دهنده آنست که هنوز خشونت در دل و جان ما لانه کرده است. و برای اینکه از اندرزهای اخلاقی گذشته و خواست بیرون راندن خشونت از زندگی اجتماعی و سیاسی را جامه عمل پوشانیم، ما در ایران بایستی انسان را در جامعه و سیاست بشناسیم. یعنی بپذیریم که انسان، هر انسانی، دارای کرامت است. پاسداشت کرامت انسان نخستین وظیفه در جامعه و سیاست است. و این کرامت چیزی فراتر از احترام گذاشتن سنتی ما به انسان است. دارای مفهوم گسترده اجتماعی و سیاسی است، و آن احترام گذاشتن سنتی ما را نیز در بر دارد.

ایرانیان در تاریخ خود بسیار از انسان سخن گفته‌اند، اما از انسان اثیری، از انسان خیال‌های عاشقانه، از انسان پندارهای عارفانه، و یا در بهترین حالت در سده‌ای که گذشت، از انسان در ادبیات و هنر. اما در هیچکدام آنها انسان مستقل و جدا از آفریننده هنر و یا دارنده خیال و کمال نیست. هر انسان اجتماعی و سیاسی اما موجودی مستقل از دگر بازیگران سیاست و جامعه است و با آن انسانی که ما می‌شناخته‌ایم فرق‌ها دارد.

اگرچه تاریخ تطور شناخت انسان از خویش از گذرگاه‌هایی گذشته که گاه خود را وحشی‌تر از هر حیوانی یافته، و گاه به خود حیوان سخنگو گفته یا افزارساز، و دیگر همانندی‌ها با حیوان به خود نسبت داده، اما نتیجه امروزی همه تلاش‌ها آن است که انسان، با همه خطاهایی که می‌کند که گاه حیوان‌تر از هر حیوان دیده می‌شود، اما حیوان نیست. این دستآورد والای انسان در شناخت خویش است: انسان حیوان نیست، و با او نمی‌شود مانند حیوان رفتار کرد، و هیچ خطایی هم او را به حیوان بدل نمی‌سازد.

امير تيمور گوركان در جنگ آنكارا در ژوئيه 1402 ميلادي ايلدرم بايزيد اول سلطان عثماني را اسیر کرده و در قفس آهنين گذاشت و به مجلس بزم خود آورد. امير تيمور او را مانند طوطی در قفس همه جا با خود مي برد. بايزيد از آن قفس آزاد نشد تا در گذشت. می‌نویسند امیر تیمور برای کار خود دلیل هم داشت و بایزید در نامه‌ای به او اهانت‌ها کرده بود. صدام اگرچه با حرمت نگذاشتن به دیگران حرمت خویش نیز از یاد برد و خود با پای خویش همچون ماری به سوراخی خزید، در اسارت اما در قفس نگهداشته نمی‌شود.

همه آنچه که انسان را انسان می‌سازد و نه حیوان، یعنی محموعه تمایزهای او با حیوان است که در مفهوم امروزی کرامت انسان بیان می‌شود. پذیرش کرامت انسان اما تنها یک پذیرش و اقرار زبانی نیست، بلکه در مفهوم امروزین کرامت انسان، پذیرش آن بلافاصله به پذیرش حقوقی فرا می‌روید که برپایه کرامت انسان و به خاطر کرامت انسان به انسان تعلق می‌گیرد، هر انسانی و مستقل از هر رنگ تعلق سیاسی، اجتماعی، جنسی، مرامی، قومی و نژادی و هر رنگ تعلق دیگر. از آنجا که انسان بودن انسان لغو شدنی نیست، چون انسان حیوان نیست و هیچ کس و هیچ چیز نمی‌تواند از او حیوان بسازد، حقوق برآمده از کرامت انسان را نمی‌توان از او گرفت و یا دانسته به خاطر تعلق خود به چیزی آن را نادیده گذاشت.

رعایت کرامت انسان و حقوق برآمده از آن به دلیل ساده آنچه گفته شد پایه هر گفتار و کردار سیاسی دموکراتیک امروزی است. هیچ چیز نباید توجیه کننده نادیده گذاشتن کرامت و یا پایمال شدن حقوق انسان گردد، هرگز، با هیچ بهانه‌ای. و برای اینکه چنین کنیم نخست بایستی این حقوق را بشناسیم. و پس‌آنگاه شاید پاسخی یافته شود به پرسش‌های در باره سرنوشت فاجعه‌بار آن افسر همراه صمد، گریه‌های حبیبی، و چشم خود‌جانی‌نگر جوانی که در نوجوانی تنها چیزی در روزنامه‌ای نوشته بوده است، و ناله‌های زنی که در خیابان بدار آویخته شد. برای نامه خمینی که حاکم مطلق و براستی حاکم سرنوشت زندانیان بود پاسخی نخواهیم یافت، او توان انتخاب داشت. بدانیم، فراموش نکنیم، گذشت بکنیم به نام انسان.

6 شهریور 83

دیدگاه خوانندگان (2)

ص:

بر این همه درد بی درمان باید تا نمی اشک داریم گریه کنیم

مطلب جالبی بود مخصوصاً صحبتهای دکلرک . البته تقریباً هیچ کدام از لینکهای گذاشته شده را هم نتوانستم ببینم چون فیلتر شده بودند . موفق باشید .