کرامت انسان در سیاست و قانون
همه انسانها آزاد و با کرامت و حقوق برابر زاده میشوند.
ماده نخست بیانیه جهانی حقوق بشر اینگونه آغاز میشود و بر پیشانی پیشگفتار آن نشسته است که کرامت ذاتی انسانها و حقوق برابر و جداییناپذیر آنها پایه آزادی، عدالت و صلح در جهان است.
آقای عمادالدین باقی با توجه به جملههای بالاست که نوشته است « جنايت، جنايت است چه يك تن چه بيشتر» و آن را در پاسخ کسانی آورده که از مقایسه شمارگان کشتهشدگان پیش و پس از انقلاب 57، به مقایسه نظامهای سیاسی دو دوران پرداخته و نتیجههایی گرفتهاند. آقای باقی همانجا مینویسد: «در نگاه سياسي كميت كشتهشدگان معيار قرار ميگيرد تا آنكه كمتر كشته است موجهتر و وجيهتر جلوه كند اما نگاه حقوق بشري كميت گرا نيست... به اين موضوع بايد از زاويه كرامت انسان نگريست نه از زاويه سياست.»
کرامت انسان چیست که با نادیده گرفتن آن میتوان به سیاست پرداخت؟ و آن چگونه سیاستی میتواند باشد و چرا در کشور ما چنین چیزی سیاست نام میگیرد؟
برای یافتن رابطه کرامت انسان و سیاست بهتر است نگاهی به دور و بر خود بیندازیم، به کارتونخوابی که از سرما یخزده و جان سپرده است، به زنی که دستگیر شده و پس از هفتهها بیخبری با بینی شکسته از زندان به بیمارستان برده میشود، به جوانی که به دستور دادستان در برابر دوربینهای تلویزیون سخنانی بر زبان میآورد و پس از خاموشی دوربینها اشگهایش سرازیر میشود، یا به زنی دیگر که سالها پس از همبستری با مردی بایستی به دستور قاضی سنگسار شود، و در همه آنها به جستجوی کرامت به یغما رفته انسان بپردازیم، ولی آیا در پس و پشت آنها میتوان سیاستی را هم کشف کرد؟ و اگر آری چگونه سیاستی. در همه آنها کرامت انسان است که نادیده گرفته میشود و از آن سیاستی در کلانشهرها پدید میآید که انسان کارتونخواب نتیجه آن است، و یا سیاستی که دستگیری دزدانه انسانها و هفتهها شکنجه و وادار کردن انسانها به اقرار علیه خود و دیگران نتیجه آن است، و یا سنگسار بر پایه قانون نوشته شده.
پرداختن به شمارگان کشتهشدگان و مقایسه کمی آنها برای پیشبرد سیاست هم در همان راستاست و از گونه همان سیاست است. چرا چنین است؟ و چرا کسانی یافت میشوند که بیاعتنا به کرامت انسان به سیاست میپردازند. شاید برای اینکه کرامت انسان موضوع سادهای نیست. نه تنها به پرسش در باره کرامت انسان پاسخ یگانهای داده نمیشود، بلکه به آنچه که برشمردم، از کارتونخوابی تا زندان و شکنجه و نیز همبستری هم پاسخهای گونهگون داده میشود. هر کس بسته به خاستگاه اجتماعی و جایگاهش در جامعه، سوادی که دارد و آموزشی که دیده است، جهانبینی و یا مذهبی که دارد به آنها میپردازد و پاسخی مییابد. برخی پاسخی شرعی و برخیها حقوقی یا روانشناسانه و یا جامعهشناسانه میدهند، اما از همه آنها چنین درمیآید که کرامت انسان موضوع سادهای نیست و هر چه بیشتر به آن پرداخته شود، پرسشهای باز هم بیشتری پدید خواهد آمد.
و اما اگر سیاست بگونهای سیر کند که از آن کشتار و جنایت درآید، و یا با مقایسه شمارگان کشتارها و کم و بیشی آنها برای خود توجیهی بسازد، بایستی همگان را به پرسش و گفتگو در باره کرامت انسان دعوت کرد، چرا که سیاست هم موضوع یگانهای نیست و بهتر است بپرسیم کدام سیاست و به دنبال پاسخی باشیم. سیاست دموکراتیک همچنانکه از نامش پیداست چون به همگان حق انتخاب شدن و انتخاب کردن میدهد پس کار همگان است و بایستی بتواند با شناخت کرامت انسان از سیاستی که به توجیه کشتار و جنایت میپردازد دوری گزیند تا از همگان جنایتکار یا دستیار جنایتکاران نسازد. اگر کرامت انسان پایه سیاست گذاشته نشود، سیاست همواره آبستن جنایت و کشتار خواهد بود و برای دوری از کشتار بایستی به کرامت انسان و حقوق او و رابطهاش با سیاست پرداخت. شاید برای پرسشهایی که پیش کشیده میشود پاسخهای مناسبی یافت نشود اما تنها با پیشکشیدن پرسش است که جستجوی پاسخ آغاز میشود و روزی روزگاری پاسخی هم یافته خواهد شد. اما بگذارید باور داشته باشیم که پرسشهای فراوانی هست که پاسخ ساده و آمادهای برای آنها یافت نمیشود و شاید هم هرگز پاسخی یافته نشود و این از ارزش پرسیدن هرگز نخواهد کاست.
پرسش این است که چرا سیاست در کشور ما چنین شده است؟ چرا حتی کسانی هم که دید حقوق بشری پیدا کردهاند به سیاست به گونهای دیگر نگاه میکنند و دید سیاسی را چیزی جدا از دید حقوق بشری مییابند و چرا هنوز نتوانستهایم دریابیم که کرامت و حقوق انسان پایه و پشتوانه هرگونه سیاستی است، و اگر چنین نباشد سیاست به ناگزیر به حقکشی و انسانکشی آلوده خواهد شد. برای دانستن آن بایستی به گذشتهها پرداخت. کسی که گذشته را نادیده میگیرد و یا آمادگی دانستن در باره آن را ندارد هرگز توانایی دریافت اکنون و امروز را پیدا نخواهد کرد و نخواهد دانست که امروز چرا اینگونه است که هست و نه بگونهای دیگر. تکاپوی یک و نیم سدهای که به پیدایش پادشاهی مشروطه و پس از آن به جمهوری اسلامی انجامید نه ساده بوده است و نه همه چیز آن پیشاپیش پیشبینی شده، بلکه از راهی پر دستانداز و پر پیچوخم گذشته و از ابهامها و نادانستههای بسیار آکنده است. در یکی از پیچها رضاشاه پادشاه کشور اما به دستور بیگانگان از کشور رانده شد و کشور به اشغال درآمد. دیکتاتوری رضاشاهی برافتاد اما ندانستیم که سیاست او چشم به فاشیستها و نازیها داشته است و دلیل اشغال کشور و تبعید پادشاه هم همین بوده است. نتوانستیم دریابیم که کشور ما از جنگ جهانی دوم شکستخورده و اشغال شده بیرون آمد یعنی کشور ما همراه با فاشیستها و نازیها شکست خورد، ولی ما هرگز شجاعت نزدیک شدن به آن واقعیت را پیدا نکردیم و فاشیسم برای ما ناشناخته ماند تا آنکه انقلاب پردهها را درید و دیدیم که دین و آیین نیاکانی ما نیز به گروگان فاشیسم درآمده است. سیاستی که به کشتار انسانها نیاز دارد و خود را با مقایسه شمارگان کشتهشدگان درگیر میکند، و از همکاری رقیب با جنایتکاری برای خود توجیه همکاری با جنایتکاران میتراشد، هم سیاست است اما سیاستی فاشیستی است و میتوان گفت:
نادیده گرفتن کرامت انسان ریشه همه تباهیها و سیهروزیهای سیاسی ماست.
ما به سیاستی نیاز داریم که کرامت انسان را سرچشمه خود گذاشته و حقوق انسانی برآمده از کرامت انسان را سرآغاز هر گفتار و کردار سیاسی شناخته باشد. و از آنجا که قانون اساسی هر کشوری یک بیانیه سیاسی و پایه سیاست و برآمده از تاریخچه و پیشینه سیاسی مردمانی است که آن را پدید میآورند، و از آنجا که سیاست در پیشینه ما با نادیده گرفتن کرامت انسان به تباهی کشیده شده است، به نام قانون بایستی راه سیاست بیگانه با کرامت انسان بسته شود، و قانون اساسی ما بپذیرد که همه انسانها آزاد و با کرامت و حقوق برابر زاده میشوند و حقوق بنیادی انسان را تضمین نموده و بر پیشانی آن نشسته باشد:
کرامت انسان خدشهناپذیر است و احترام به آن و حفاظت از آن وظیفه همه قوای دولت است.
7 دی 83
