مسیح یکی از ماهاست
داستان مسيح علینژاد همچنان ادامه دارد و او از همه ما دلگیر است. مسیح نوشته است: «حالم از دنيای متوهم همه به هم میخورد. اما خسته نيستم.» برایش نوشتم:
«مساله مسیح در نقطه ناتوانی فرهنگ سیاسی و اجتماعی ما گره خورده است. مساله از مسیح و آن نماینده و حتی مجلس فراتر رفته است. مساله دستگاه دولتی استوار بر فعالمایشایی و شهروند بیپناه است. و آن شهروند یک روز کرباسچی است که بایستی معاون رییسجمهور برگزیده مردم میشد، روز دیگر وزیر کتک خورده در خیابان است، و امروز خبرنگاری که مسیح است، که هر چه باشد نوشتن و حرفهاش دارای قدرتی اجتماعی است، و از آن خود حدیث کسانی را مفصل بخوان که از هیچ قدرتی برخوردار نیستند. مسیح عزیز این داستان همه ماست. خوش است که خبرنگاری و میدانی که خبرنگار وقتی چنین چیزی را در جایی کشف میکند حتی ممکن است دانسته خود را در چنان شرایطی قرار دهد تا بتواند بر پایه تجربه دست اول واقعیت را برای دیگران آشکار کند. عدو شود سبب خیر. آزرده نشو. آنچه با شما میکنند ننگ دستگاه دولتمداری مردم ایران است و این ننگ تا ابد بر دامن مردم نخواهد ماند. آن روی سکه را هم ببین. خیاط خود با دست خود به کوزه افتاده است. از نگاه خبرنگار حقیقتیاب واقعبین هم به دردسرهای مسیح نگاه بکن. مسیح خبرنگار را در همه سوراخ سنبههای سیستم خودکامه فعالمایشا با مسیح جفادیده همراه بکن، باور کن هیچ شهروند ستمدیدهای این شانس را ندارد که یک خبرنگار کنجکاو همواره و همه جا همراهش باشد. خوش به حال مسیح، به شرطی که خودش هم مانند من بپذیرد که انسان است و برای اینکه حقش را بگیرد نیاز نیست خوی و رفتار فراانسانی داشته باشد و نیز دریابد که همه کار خواهند کرد تا مسیح خبرنگار آنچنان زیر بار مسیح ستمدیده بماند که نتواند با حفظ فاصله ضرور روایت کند آنچه را که بر او میرود. چگونه بگویم. از یک سو تازه شدهای یکی از ماها، از سوی دیگر یک سر و گردن از ماها بالاتری.» به نوشته مسیح لینک دادهام، همه آن را اینجا هم میگذارم.
4 اردیبهشت 84
مسيح علي نژاد
تاج خاري كه به سر حضرت مسيح زدند كجا و تاج خاري كه اين روزها بر سر ما مي زنند كجا.
اما من همچنان در فكر رمان سياسي «تاج خار» هستم تا روايتي باشد بر زندگي دشوار شخصي و اجتماعي خبرنگاري كه اين روزها از يكي از قواي مهم حكومتي اخراج و ساير قوا نيز نظاره گر بي حرمت شدن او از سوي برخي از اعضاي هيأت رئيسه قوه مقننه و هواداران اين قوه بودند. باشد كه آنچه در اين رمان مي گوييم فراتر از آنچه باشد كه كوهكن و هوادارانش مرا تهديد به افشاي آن مي كنند. بخش هايي از روزهاي تلخ زندگي اجتماعي و سياسي ام كه من با افتخار از آن ياد كردم اما ديگران اين روزها به بي شرمانه ترين و وقيحانه ترين شكل ممكن در تريبون هاي رسمي و غيررسمي از آن بهره نابجا بردند و سپس در سكوت كامل نظاره گر اخراج خبرنگار زني از خانه ملت شدند كه از هر سوي آماج اتهام بود و حمله هاي بي شرمانه كساني كه ادبيات بي شرمانه تري را به خدمت گرفتند.
پس از آن كه شكايت به رئيس كميسيون فرهنگي مجلس هفتم بردم و او نيز در نشست مشتركتش با مديران ايلنا قول مساعد داد تا براي بازگشت خبرنگار اخراجي از موضع فرهنگي تلاش كند ديديم كه آقاي افروغ در كسوت رياست اين كميسيون هم بين راه تنهايمان گذاشت و خود را در مصاحبه اي اين چنين گفت: اعضاي هيأت رئيسه مي گويند كه سه نفر حاضرند شهادت دهند كه مسيح علي نژاد را سر كازيه شخصي يكي از نمايندگان ديده اند.
پس از آن بر آقاي ابوترابي نايب رئيس مجلس هفتم نيز شاهد و گواه بودم كه فيش حقوقي نمايندگان را ندزديده و بر هيچ كس هم بي ادبي نكرده ام او نيز اگرچه پذيرفت اما اين چنين پاسخ گفت: به عنوان يك «برادر مسلمان» از شما دفاع خواهم كرد و اين يعني اين كه ابوترابي را هم در كسوت نايب رئيس مجلس ياراي مقابله با ادبيات مشمئزكننده همكارانش در اخراج يك خبرنگار زن از مجلس نيست. و ديروز با آقاي فاكر رياست كميسيون اصل 90 مجلس از ماجرا گفتم و شكوه و شكايت به اين كميسيون بردم اما چون مرا به عنوان مهمان و شهروندي كه شكوه نامه به مجلس آورده است به خانه ملت راه ندادند- بنا به تصميم هيأت رئيسه- نامه را از طريق يكي از همكارانم روانه عدالتخانه ساختم.
و اما شيرين عبادي برنده جايزه صلح نوبل كشورم كه پس از خواندن اخبار اخراج يك خبرنگار زن از مجلس خود پيش قدم مي شود و به خبرگزاري اعلام مي كند كه حاضر به دفاع از حقوق خبرنگار اخراجي است، ادب حكم مي كرد كه علي رغم همه جوسازي ها و توهمات اين فضاي مسموم سياسي، ديروز را روانه دفتر وكالت ايشان شوم تا هم قدرداني كرده باشم و هم كوتاه شرح ماوقع گويم و چه زيبا گفت: تو خبرنگاري و بازگشت به حوزه خبري ات حق توست اما گره اي كه با دست باز مي شود را با دندان نبايد گشود كه او هم علي رغم تصور و توهم خيلي ها شكوه و شكايت بردنم به كميسيون هاي فرهنگي و اصل نود مجلس را قدر نهاد و بنابر آن شد كه اگر اين گره به دست هيچ يك از اهالي خانه ملت باز نشد آنگاه به مراجع قضايي پناه برم و او نيز در اين راه مرا ياري كند.
به او گفتم اگرچه پيگيري ها تاكنون به بن بست رسيده اما تا شنبه هفته آينده به پيگيري هاي ديگر اميدوارم و اگر باز هم بن بست بود آنگاه از تمام كساني كه اين روزها فقط اتهام زدند بي آن كه اثبات كنند شكايت خواهم كرد تا مراجع قضايي آنان را به اثبات اتهاماتشان فرا خوانند.
هنوز پله هاي دفتر زيرزميني وكالت خانم عبادي را به انتها نرسانده بودم كه در نيمه باز اتومبيل ام و شيشه هاي تيكه تيكه شده اش دلم را از جا كند. دزد اگرچه خط و خطوطي نامفهوم هم بر درهاي ماشينم به جاي گذاشت اما از شيشه هاي شكسته شده تنها براي بردن ضبط صوت و يكي از كارت هاي خبرنگاري ام بهره جست. شايد نيازمند بود و ناچار به دزدي...
اما من كه به همت برادران و خواهران مجلس هفتم تعداد خبرهايم خبر از حقوق چنداني نمي دهد تا ضبطي را كه با پول عيدي همبستگي و ايلنا خريده بودم را برگردانم. مگر آن كه چمدان هاي دلار از توهمات حضرات فراتر رود و پا به واقعيت بگذارد. غم انگيز است. حالم از دنياي متوهم همه به هم مي خورد. اما خسته نيستم.

دیدگاه خوانندگان (1)
مرسی هوشنگ جان.
حالم گرفته میشه ولی ترجیح میدم بخونم و بدونم.
April 25, 2005 9:04 AM | نویسنده: هاله