بایگانی ماهانه

January 2008
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    

آمار

یادداشت‌ها: 489

دیدگاه خوانندگان: 1299

تا روز: ۱۹ مرداد ۱۳۸۴

در ستیز با نبود شدن

 دوستان گنجی در برابر بیمارستان «- نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار…
»

نازلی سخن نگفت،
سرفراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت…

«- نازلی! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته‌ست!
»

نازلی سخن نگفت،
چو خورشید
از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت…

نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت…

نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: «زمستان شکست!»
و
رفت…

شاعر که احمد شاملوست خود می‌نویسد: «وارتان سالاخانیان پس از کودتای 28 مرداد 1332 گرفتار شد، همراه مبارز دیگری کوچک شوشتری زیر شکنجه ددمنشانه‌یی به قتل رسید… من او را در زندان دیده بودم… شعر، نخست مرگ «نازلی» نام گرفت تا از سد سانسور بگذرد، اما این عنوان شعر را به تمامی وارتان‌ها تعمیم داد و از صورت حماسه یک مبارز بخصوص درآورد.»

نازلی عاشق مرگ نبوده است. بودن را در برابر نبود شدنش گذاشته بوده‌اند و او مرگ را برگزیده است. مرگ هراسناک است. همه انسان‌ها کم و بیش از مرگ هراس دارند. احساس نبود شدن اما چیز دیگری است و بسیار هولناکتر است از مرگ. مرگ امری هم طبیعی و هم انسانی است، یعنی انسان‌ها دیر یا زود می‌میرند آنچنان که گویی مرگ با آنها زاده می‌شود و هر دمی از زندگانی آنها گامی به سوی مرگ ناگزیر هم هست. نبود شدن اما چیز دیگری است. یعنی انسان در شرایط طبیعی خود نیست که به مرگ نزدیک می‌شود، او را می‌میرانند یا می‌خواهند او را بمیرانند، نبود کنند. و این بود و نبود پیش از هر چیز به دریافت فرد از خود و جهان پیرامونش و چند و چون رابطه‌اش با جامعه و مردم پیرامونش برمی‌گردد، نه به برداشت دیگران از آن. نازلی با بود و نبود درگیر می‌شود و به جای نبود شدن مرگ را برمی‌گزیند. اما این گزینش او بی‌هدف نبوده است، هدف او شکستن زمستان بوده است. شاعر می‌گوید او مژده داد: «زمستان شکست». بله، بایستی شرایطی فراهم آید تا او خود دریابد که زمستان شکست، و خود مژده دهنده آن باشد. در آنچه شاعر با چشم خود دیده و دیده‌هایش را در شعر جاودانه کرده و به ما سپرده است، همه بازیگران سرنوشت نازلی به خوبی آشکار شده اند. نیرویی پنهان و اهریمنی کمر به نبود کردن نازلی بسته است. نازلی آن را درمی‌یابد و به ایستادگی می‌پردازد تا پای مرگ. برای شکستن اراده او فریبی راه می‌افتد، از یاس پیر خبر می‌دهد و از مرگ نحس می‌ترساند، اما نازلی به آن بی‌اعتنایی می‌کند تا آنجا که خود مژده می‌دهد «زمستان شکست!»، و می‌رود.

نیم سده‌ای پس از آن اما ما نیز شاهد رویدادی هستیم که در نگاه نخست همانی را که شاعر دیده است به یادها می‌آورد. می‌خواسته‌اند آقای گنجی را نیز نبود کنند. گنجی قطره قطره به نوشیدن شیره جان خود می‌پردازد تا از ددمنشی پنهانی که کمر به نبود شدن او بسته بوده است رها شود، و نیز پرده از فریب برافکند. فریبی که این بار در چهره فاشیستی فشار و بسیج اجتماعی برای شکستن اراده فرد آشکار شد و او بدرستی به آن بی‌اعتنایی کرد.

هرگونه فشار و بسیج اجتماعی برای شکستن اراده یا آبروی فرد، انسان‌ستیزی فاشیستی است و نمی‌تواند در مبارزه اجتماعی و سیاسی انسانی دموکراتیک جایی داشته باشد.

فردا، پنج‌شنبه 20 مرداد، گروهی از آزادیخواهان به دیدار آقای گنجی می‌روند. آنها نوشته‌اند:

«جلوگيري از ملاقات همسر، فرزندان و بستگان با او و دستگيري وکيل مدافع شجاع وي آقاي عبدالفتاح سلطاني و منع جرايد و مطبوعات از درج اخبار مربوط به گنجي و سرکوب معترضان به چنين رفتارها در مقابل دانشگاه تهران و بازداشتهاي گسترده و يورش به خانه او نمايان‌گر اراده دشمنان مردم و دموکراسي به حذف اوست.»

آقای گنجی زندانی است. دولت و حکومت ایران مسوول حفظ تندرستی، تمامیت جسمانی و سلامت تن و جان زندانی است. آرزو دارم خرد انسانی در رفتار حکومتیان با آقای گنجی زندانی چیره شود و از گذاشتن زندگی یا مرگ شایسته انسان در برابر نبود شدن دست بردارند، و گنجی تندرست و شاداب به زندگانی در میان خانواده خویش بازگردد.

19 مرداد 84

پ.ن:

 بهبهانی، رییس‌دانا و ملکی در برابر بیمارستان خبرگزاری‌ها گزارش کردند که پنج‌شنبه نیز اجازه دیدار با آقای گنجی داده نشده است. شركت كنندگان در مراسم دیدار با گنجی در برابر بیمارستان قطعنامه زیر را خوانده‌اند:

بنام خداوند جان و خرد

اكبر گنجي روزنامه‌نگار شجاع ايراني، لحظه‌هاي دشوار ماراتن مرگ خويش را بدون توجه بايسته به سر نوشتش از سوي مقامات قضايي كه مسئولان مستقيم آنچه پيش مي آيد هستند، مي گذراند. گنجي به سبب همين بي توجهي 63 روز است به اعتصاب غذا روي آورده تا نداي حق طلبانه اش را به افكار عمومي ايران وجهان برساند.

ما شركت كنندگان در اين مراسم بر پايه وظيفه وجداني و انساني خود به عيادت گنجي آمده ايم تا از مراجع قضايي كشور بسان متوليان مستقيم سرنوشت ناگواري كه بر او تحميل شده است بخواهيم :

1- با توجه به خواسته‌هاي به حق گنجي در تامين آزادي‌اش كه افزون بر 5سال‌و4 ماه از محكوميت 6ساله خود را سپري كرده است و طبق قوانين قضايي جاري كشور آزاد محسوب مي شود امكان بازگشت سرفرازانه‌ي او را به زندگي آزاد فراهم آوردند. گذشته از اين مرخصي هاي معوق مانده گنجي مي تواند چند ماه باقي ماند از محكوميت او را پوشش دهد.

2- امكان ملاقات اكبر گنجي با خانواده و وكيلانش را كه در هفته‌هاي گذشته او را از آن محروم كرده‌اند فراهم آورند.

3- بيمارستان حتي در شرايط جنگي نيز منطقه امن محسوب مي شود كه در آن حفظ جان و سلامت بيماران در اولويت قرار دارد و تبديل بيمارستان به پادگان نظامي و محلي تحت نظارت نهادهاي قضايي و امنيتي در تضاد با حقوق اكبر گنجي به سان فرد بيمار است. از اين رو ضمن اعتراض به تحت فشار قرار دادن كادر پزشكي محترم بيمارستان ميلاد از سوي مراجع قضايي خواهان فراهم شدن امكان درمان اكبر گنجي تحت نظر گروهي از پزشكان مجرب و مستقل مورد تاييد خانواده ايشان به منظور تامين سلامت و باز گرداندن او به زندگي عادي اش هستيم.

4- امروز براي ملاقات با اكبر گنجي و رساندان پيام صلح خود به وي در محل بيمارستان ميلاد حاضر شديم. اما نشستگان در مسند قدرت كه مرگ گنجي را بيشتر مي پسندند و گويي از ادامه بحران و ايجاد بحران‌هاي جديد نفعي مي برند و بنابراين از هرگونه ملاقات خانواده، دوستان و وكلا با ايشان، ممانعت به عمل مي آورند. بنابراين مسووليت هرگونه فاجعه ناگواري براي جان گنجي بيش از پيش بر دوش مقامات عالي حاكميت و دستگاه قضايي خواهد بود.

دیدگاه خوانندگان (3)

سلام هوشنگ عزیز خوبی . تا کی این شب هول طول خواهد کشید تا کی ؟؟؟؟

حسين درخشان را فراموش کنيد.
http://rokgoo.blogspot.com/2005/08/blog-post_16.html

بابا من اپم!! من درسته مخالفم، ولی به من مخالف هم لینک بدید. بازی بدید ما را هم در وبلگستان.
سعی کنید با مردم روراست باشید. این پیام فقط برای شما صاحب وبلاگ نیست! سخت نگیرید منظورم همه هستند و گرنه من شما را خوب نمی شناسم. به هر حال این گوی و این میدان.

---

نقاب گرامی!

من یک چیزهایی را از نوشته شما برداشتم. خواهش می‌کنم نرنجید.

هوشنگ