بایگانی ماهانه

January 2008
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    

آمار

یادداشت‌ها: 489

دیدگاه خوانندگان: 1299

تا روز: ۱۶ آذر ۱۳۸۴

عشق خوبان

دلم از عشق خوبان گیج و ویژه - یا حضرت عباس، الان دوباره جنگ راه می‌افته. نمیشه خانوم. دست خود آدم نیست که.
مژه بر هم زنم سیلاوه خیژه
دل عاشق مثال چوب تر بی - مانند همیشه و چیز نوی هم نیست.
سری سوژه سری خونابه ریژه.

این مسعود بهنود هم وضعش خرابه. پا شده رفته لندن، شده بهنود دیگر. بهنود دیگر هم دیروز و امروز هیچ ننوشته. من یک کم نگران شدم. کی به تو گفته بود بری لندن. لندن هم شد شهر. باید برگردی، روزنامه درست بکنی. دوست نداری، رادیو درست کن.
دکتر کیهانی‌زاده خوبه. می‌ره آمریکا، می‌اد خونه. می‌اد خونه، می‌ره آمریکا. یک دانه انگلیسی براش می‌نویسم.

My heart is giddy and distraught for love of thee
And teas in torrents flood my beating eyes
How like a new-cut log are lovers' hearts
Whilst one end burns, the other bleeds its sap

علی‌اکبر خان دهخدا هم آمده بود و به من گفت: نجه سیز؟ من هم سبیلامو تاب دادم و مانند شاخ شمشاد خبردار ایستادم و گفتم خوبیم. یادتوونه شما را آزرده بودند رفته بودی زوریخ. زوریخ حوریان و پریان داشت، به شما به آلمانی سلام می‌کردند. و شما می‌خواندی:

ich habe ein Herz, ganz von Liebe betört
Von blutigen Tränen die Augen verstört
Das Liebenden Herz gleicht dem frischen Holz
Wenn ein Ende brennt, Blut dem anderen entfährt

الان هم همونه. سری سوژه، سری خونابه ریژه.
یعنی، چه جوری بگم آخه. دروغ چرا، یک سرمان سوخته، سر دیگرمان خونابه ریخته.

ایشان هم چیزهایی فرمودند. و آخر سر هم خواندند:

چون عمر به سر رسد چه بغداد و چه بلخ
پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ

من هم گفتم: بعله، بعله، درست می‌فرمایید. شما ناراحت نشوید. شما خوب می‌دانید که:

اگر گوریم و ترسا و مسلمون
به هر ملت که هستیم از توییمان.

چهارشنبه 16 آذر 84

---

پ.ن:

و این هم بهنود دیگر که روز پنج‌شنبه پیداش شد:

با خشم می نويسم

داستان سانحه هوائی تهران و کشته شدن صد و بيست نفر غم انگيزتر از آنست که بتوان از مقابلش گذشت. به خصوص با اين سعی وافری که می شود تا با شعرخوانی و جلب احساسات مردم نسبت به خبرنگاران و عکاسان موضوع را تبديل به داستان رمانتيکی مانند مرگ منوچهر نوذری و يا سالمرگ علی حاتمی کنند.


ماجرا خود به خود غم انگيزست و هر صد و بيست نفر ديگری که در ماجرائی چنين کشته شوند جا دارد که همين قدر احساسات آدميان را به درد آرند، اما اين جا چند نکته پنهان است که خشم بر می انگيزد. بهائی که داريم می دهيم تنها بر اساس يک روايت از حکومتداری است که گویا بی دشمن نمی توان زيست. گرچه می دانم تمامی فجايع بشری از يک قرائت اينچنينی از حکومت و از زندگی برخاسته است. چنان که فاشيسم، نازيسم و نوعی از کمونیزم، صدامی گری و مانند اين ها. همان که هنوز هم صدام را وامی دارد که در جلسه دادگاه خود را به خواندن قرآن مجيد مشغول نگاهدارد. و جانيان همدستش فرياد سر دهند که چرا زندانبانان سربند ما را برداشته اند در حالی که مرد است و سربندش.

ما نيز ساليان است داريم هزينه يک روايت و يک ايدئولوژی را می دهيم که خود را با دشمنی با ديگران بيان می دارد و تنها در بستر هياهو آفرينی آرام می گيرد. اين سانحه هم از جمله هزينه های همان روايت است. که تنش زدائی را تحمل نکرد و تصميم گرفت سربزند و زبان ببرد تا امروز حتی نتوان ازش پرسيد که چرا به يک هواپيمای ناقص و دارای نقص فنی اجازه حرکت می دهی.

کدام ذهنيت است که برای تبليغات يک مانور نظامی چنان اهميتی قائل است که جان اين همه آدم در برابرش هيچ است. کسی از فرمانده محترم ارتش نمی پرسد که در ميان اين غوغا و ناله و فغان که به خاطر از دست رفتن اين همه جوان برپاست. اين سخن که آقای ضرغامی قول داده است که تيم جديدی برای پوشش خبری مانور اعزام دارد، ديگر چيست اگر نمک به زخم پاشيدن نيست.

حالا چه سکوت کنيم چنان که چند روزنامه در تهران کرده اند، چه شعربخوانيم و حماسه سازی کنيم چنان که صدا و سيما می کند، هر دو يک ننيجه را دارد، پوشاندن اصل ماجرا و پاک کردن صورت مساله اصلی.

خبرنگاری شغلی است پرماجرا و پرخطر. اين اصل است و در همه جهان چنين است. در آمريکای لاتين خبرنگارانی که از دست ديکتاتورهای نظامی دهه هفتاد جان به در برده اند الان اگر سر در سوراخ رهبران باند های قاچاق کوکائین کنند همان بلا به سرشان می آيد. در شرق اگر درباره حکومت و بدکاری ها بنويسند به زندان می افتند و ناپديد می شوند. تازه اگر متعلق به جوامع مردم سالار هستند که خطر مشهود برای روزنگاران نيست، وقتی به پاکستان اعزام می شوند بنيادگرايان سرشان می برند و در سعودی بمب به سرشان می اندازند و حتی وقتی در عراقند تا مصائب مردم آن کشور را گزارش کنند به دست همان کسان که برايشان دل می سوزانند کشته می شوند. باری در ذات اين شغل خطر درج است. اما نوع و محل و علت آن هم اهميت دارد. مرگی چنين مفت و مجانی هم در دستور نيست.

از آن زمان که به ياد دارم ما خبرنگاران با همين سی 130 ها و انواع ديگری از هواپيماهای ارتشی به اين سو و آن سو رفته ايم. با هواپيماهای باری حتی. اما در شرايط عادی مشکلی نيست. چرا که سران و مهمان هم به همان وسايل سفر می کردند و در ضمن مراقبت ها به اندازه کافی بود که اين نوع پرواز ها را همان قدر خطرناک می کرد که پروازهای ديگر. از سوئی سی 130 ها از جمله کم خطرترين هواپيماهای جهان هستند اگر سرویس مرتب ببينند و قطعاتشان به موقع برسد. از همين رو نزديک به پنجاه سال است خدمت می کنند و توليد آنان متوقف نيست. اما اين ها همه کجا و آن چه در تهران رخ داد کجا.

تازه در اعلاميه ستاد ارتش تاکيد شده است بر حضور معاون روابط عمومی ارتش در هواپيما با اظهار تاسفی مضاعف که نشان داده شده بود که نظاميان هم همراه اين بچه های جوان تازه خبرنگار بوده اند. که اين به خودی خود از ارتفاع درد نمی کاهد. مگر برای کسانی که جان انسان ها برايشان بر اساس درجه و مقام آن ها درجه بندی شده باشد. پشت جمله " در همه جای جهان حوادث تلخ هوائی رخ می دهد" هميشه نمی توان پناه گرفت.

ديروز خبرنگار راديوچهار بريتانيا اين سئوال را موضوع را مطرح کرد که اين گروه قرار بود به محل يک مانور نظامی بروند و با بزرگ نمائی نمايش های نظاميان ، آمريکا و اروپا را بترسانند که سربه سر جمهوری اسلامی نگذارند، اما با حادثه ای که در اثر بی سامانی و ناهماهنگی ها رخ داد، حالا همان خبرنگاران با مرگ خود گزارشی نوع ديگر دادند که اگر هم صدا و سيما ده گروه خبری ديگر بفرستد اثرش پاک نخواهد شد.

به ياد داشته باشيم که نيروهای نظامی دنيا را ارتفاع شعارها و شعرها و حتی طول و عرض موشک ها و قدرت پروازشان بزرگ نمی دارد، بلکه نظام و هماهنگی و بسامانی آن هاست. چيزی که در نبودش، همان رخ خواهد داد که در جنگ چالدران بر سر سپاه متعهد و متعصب شاه اسماعيل آمد و در جنگ های ايران و روس بر سر ارتش پرنفر عباس ميرزا.

البته کسانی هستند هميشه که با شليک هر توپ فرياد سردهند که وای به حال اروس.