اخلاق روزنامهنگاری، خرد دولتمداری
به هنگام خواندن پیام تسلیت آقای خامنهای در باره داغ بزرگ جامعه رسانهای کشور با خود درگیر شدم که آیا توانایی وجدانی پذیرش آن پیام را دارم، درگیری سخت و جانکاه.
در سالهایی که گذشت من همواره با کنجکاوی یک شهروند نیازمند به اطلاعات درست تلاشهای دشوار روزنامهنگاران را دنبال میکردهام، و همواره هم آرزو میکردهام خبرها و تفسیرهای آنها با سرعت و درستی اعتماد آور در برابر دیدگانم باشد یا به گوشم برسد. و وجدان یعنی قوه تشخیص حق و ناحق. آزادی وجدان در اینجاست که رخ مینماید و مسوولیتی انسانی به دوش آدمی مینشاند. مسوولیتی سخت و دشوار.
شاید بسیاری از شهروندان نتوانند با دقتی که من میگویم از این سرعت و درستی سخن بگویند، اما همه آنهایی که خبر و تفسیر روزنامهنگاران از رویدادهای روزانه را دنبال میکنند به گونهای این هر دو چشمداشت را دارند. و آیا همه ما در زندگانی روزانه خود نیازمودهایم آنکه سرعت دارد ممکن است نتواند آنچنان که باید به همهجانبگی و درستی دست یابد، یا آنکه درگیر همهجانبگی و درستی اعتمادآور است ممکن است زمان را از دست بدهد. اما روزنامهنگار هم انسان است و مانند همه انسانهای دیگر دچار خطا میشود، گاه در آن و گاه در این، و شاید تفسیری دهد که با تفسیر دیگران خوانایی نداشته باشد. شهروند در گزینش روزنامه و روزنامهنگار آزاد است. اما، آیا تنوع و چندگانگی لازم در کار روزنامهنگاری ما هست که دست شهروند در گزینش باز باشد؟
اگر از روزنامهنگار در کار دشوار خود اخلاق روزنامهنگاری میخواهیم، بایستی بتوانیم خود نیز به اخلاق شهروند روزنامهخوان تشنه اطلاعات درست وفادار بمانیم. من بر آن نیستم که در این نوشته از اخلاق خود یا شهروند سخن بگویم. بر آن نیستم که به کند و کاو ارزشهای بنیادی زندگانی انسان بپردازم. ارزشهایی که بنیادها، آماج و کرانههای کردار ما را سامان میبخشد. یعنی کرامت انسان، آزادی، برابری، صلح و همبستگی میان انسانها. آری، کار و مالکیت را هم میتوان به آن ارزشها افزود و در باره رابطه آنها چون و چرا کرد. اما نه تنها روزنامهنگار در کار حرفهای خویش، بلکه شهروندی که به داوری کار و حاصل کار روزنامهنگار میپردازد نیز بدون درک معینی از ارزشهای بنیادی توانایی تشخیص درست و نادرست را از دست خواهد داد و شاید قوه تشخیص حق و ناحق را نیز. آیا براستی از خود میپرسیم که با روزنامه و روزنامهنگاری خود چه کردهایم؟ آنگاه که از آنها سخن میگوییم، و کار و حاصل کارشان را به داوری مینشینیم، چگونه تصمیم میگیریم؟
لحظهها یا روزهایی هست که شاید دوست داشته باشیم از تقویم و تاریخ خویش بزداییم، اگر توانش را داشته بودیم. آن لحظه دشوار و جانکاه خواندن پیام و درگیری توفانی درون را ای کاش میتوانستم از تقویم و تاریخ خویش بزدایم.
با روزنامهنگاران چه کردهایم!
نه در هواپیما و نه با هواپیما. روزنامهنگاران خود به درستی خواهان تحقیق در باره آن شدهاند و خوش است. در سالیان دراز پیش از آن. آقای خامنهای فرمانده کل قوای نظامی کشور است و سرباز و خبرنگار با هم و در کنار هم سوخته و خاکستر شدند. و خبرنگار سرباز نیست. سردبیر و مدیر روزنامه فرمانده نیست. من آموزش سربازی دیدهام. بی جامه سربازی نیز زیر باران گلوله آماده جانبازی بودهام. آنگاه که آتش به خانه میافتد میدانم وفاداران را چگونه برای نشاندن آتش میفرستند. وفاداری جانبازانه سرباز و آتشنشان چیزی است و اخلاق روزنامهنگاری، چه در صلح و چه در جنگ، چیزی دیگر. روزهایی هست که میخواهی از تقویم روزگار پاک کنی.
آقای خامنهای جایگاه سیاسی و اجرایی نیز در قانون اساسی کشور دارد. من با سیاست حتی پیش از آموزش سربازی آشناییها یافتهام. من آموختهام، و بسیار هم زود آموختم، که مخالف سیاسی را نمیتوان دشمن دانست و از کشتزار سیاست چید و دور انداخت. ریشه آن در زندگانی اجتماعی انسانهاست، سرشاخه اگر رود ریشهها باز جوانه میزند. و روزنامهنگار نمیتواند پیمان وفاداری سربازانه با سیاستمدار داشته باشد. سیاستمدار انسان است و انسان میتواند به بیراهه رود یا خطا کند. روزنامهنگار نمیتواند خطاپوشی را وفاداری نام نهد. سیاستمدار و مدیر دولتمرد بایستی بداند که نه تنها چنین پیمانی میان روزنامهنگار و سیاستمدار نمیتواند باشد، بلکه دوستی سیاستمدار با روزنامهنگار هم نمیتواند پایداری چندانی داشته باشد. و این در سرشت حرفه روزنامهنگاری و نیز قدرتجویی آزمندانه سیاستمداری است. افسوس بر دوستیهایی که با آزمندی سیاستمدار بر باد میرود. روزهایی هست که میخواهی از تقویم روزگار پاک کنی. روزهایی که میخواستهاند روزنامهنگار را به نام نقد نوشته رقیب سیاسی آلت دست کنند.
اینها اما همه آموختنی است و جوان را خود خدا بیعقل آفریده است. وای به روزی که وجدان روزنامهنگار در چنان روزی به خطا رود. وای به روزگار روزنامهنگار اگر در چنان روزی وجدانش به خطا نرود، چرا که دوستیها فرومیپاشد. چنان سیاستمداری برای خودنمایی بسیار ابزارها در چنته دارد. روزنامهنگار حتی اگر بخواهد مانند هر انسانی خودنمایی کند جز سرعت یا درستی اطلاعرسانی اطمینانبخش ابزاری ندارد و رقابت روزنامهنگاران به سود مردم و حرفه خود آنهاست. روزهایی هست که میخواهی از تقویم روزگار پاک کنی. روزهایی که دوستیها فرومیپاشد و سیاستمدار کینورزی پیش میگیرد و دایره زنگی در دست لوطی میدان میشود آشکار و نهان، و دسیسه برای آلودن قلم روزنامهنگار راه میاندازد. تا آلودگی زبان و قلم روزنامهنگار را جشن بگیرد. من خود که یادداشت نه چندان روزانه مینویسم، هر از چندگاه یک بار برایم پیش میآید. وای به روز و روزگار روزنامهنگاری که نام و نانش نیز بر آن بسته است و پناه قانونی هم ندارد، وای. روزهایی هست که میخواهی از تقویم روزگار پاک کنی.
بخت اگر سلسلهجنبان شود
مور تواند که سلیمان شود.
نکبت اگر چاک گریبان گرفت
خواجه نصیر لوطی میدان شود.
و خواجه نصیر سیاستمدار بوده است، به یاد داشته باش. و
یاد آر ز شمع مرده یاد آر
نه. نه. لحظهها و روزها، چه تلخ و چه شیرین، در تقویم و تاریخ زندگانی ما میماند. توان زدودن آن را نخواهیم داشت. اما میتوانیم به پروندههای قضایی سالیان گذشته روزنامهنگاران نقطه پایان بگذاریم. بس است. و برای آنکه بس باشد بایستی پروندههای گذشته بسته شود، بایستی به پیگیری آنها پایان داده شود و روزنامهنگاران ما از آسیب بیشتر از آن پروندهها رهایی یابند و دست آنها در پرورش جوانان باز باشد، با تضمین آزادی حرفهای آنها. شاید آن بتواند مرحمی باشد، هرچند ناچیز، بر داغ بزرگ جامعه رسانهای کشور.
باید بتوانیم خرد دولتمداری ایرانی را بار دیگر بر پا داریم. به نام کرامت انسان، به نام آزادی، به نام برابری، به نام صلح و همبستگی میان انسانها.
به نام کار دشوار روزنامهنگاران
18 آذر 84

دیدگاه خوانندگان (2)
سلام. آقا درود بر شما. به ما هم سر بزنید
December 19, 2005 6:38 PM | نویسنده: بابک مهديزاده
نگاهتان کاملا منطقی و درست بود که با قلمی شیوا ارائه شده بود .ولی به نظرم انتظار تضمین آزادی حرفه ای روزنامه نگاران،اگر چه لازمست،ولی با شرایط حاضر یک انتظار اتوپیایی است.
---
بیبی گل عزیز!
سپاسگزارم از توجه شما. به هنگام نگارش من خیال کردهبودم که آن یک هدف است و نه رویا و میتوان برای آن کوشید. شاید هم خطا کردهام. امید میبندم که بزرگان ما به اینگونه دغدغهها توجه فرمایند و در گفتگوها پاسخی مناسب برای آن بیابند.
December 11, 2005 10:25 AM | نویسنده: بی بی گل