سیب تندرستی
روزی از روزها، در روزگاری بسیار دور از امروز ما، پیش از گرگ و میش شامگاهان هوا، در دهکدهای در آن سوی زمین ما، بانگ ناشناسی برخاست:
آی مردم، آی مردم، اگر خوابید بیدار شوید، بیدارید هشیار شوید، هشیارید بشنوید، پادشاه دختر خود را به پسری خواهد داد که سیب تندرستی با خود بیاورد.
زن و شوهری با سه فرزند پسر در آن دهکده باغی داشتند. آنها درختان و گلهای بسیار با دستان خود در باغ کاشته بودند، و روز و روزگار را با کار و کار و کار در باغ میگذراندند. زن آبپاش بزرگی در دست، نیلوفرها را آب میداد که بانگ جارچی برخاست. زن دو انگشت بر لاله گوش گذاشت، کف دست را برای بهتر شنیدن کمک گوش کرد و به جستجوی سمت و سوی صدا پرداخت. جارچی در کوچهباغهای دهکده میگشت و صدای او دور و نزدیک میشد، و هیچ از آن درنمیآمد جز آنچه زن بار نخست شنیده بود. زن پیش شوهر خود رفت. او هم چیزی نمیدانست جز آنچه زن شنیده بود. مرد بیل بر زمین گذاشت. و آن دو زن و مرد بیدرنگ و بی هیچ گفتگو به سوی میدان ده راه افتادند. تا آنها به میدان ده برسند زنان و مردان بسیاری آنجا گرد آمده بودند. همه زنان و مردانی که یک یا چند پسر عروسی نکرده در خانه داشتند هاج و واج به هم نگاه میکردند و پیدا بود که هنوز هیچ نشنیده مرغان آرزو را به پرواز درآوردهاند. جارچی نیز همه کوچهباغها را زیر پا گذاشت و به میدان دهکده آمد، و سرگذشت دختر شاه را به مردم گفت:
دختر شاه دختری زیبا و فریبا و دلربا بود که بهناگاه بیمار شد. پزشکان هر چه میتوانستند کردند، اما بیماری دختر چاره نشد. ماهها گدشت و چارهای یافته نشد. اندوه بیماری دختر کاخ و سرای شاه را پوشانده بود. روزی از روزها پیرزنی بر سکوی کنار دروازه کاخ شاه نشست و جویای چرایی افسردگی درباریان شد. نگهبانان داستان بیماری دختر شاه را به پیرزن گفتند، و این را نیز گفتند که بسیار پزشکان آمده و رفتهاند و چاره بیماری را نیافتهاند. و از پیرزن خواستند راه خود گیرد و برود. پیرزن از نگهبانان خواست او را پیش شهبانو ببرند، شاید او که دنیادیده و کارآزموده است بیماری دختر شاه را چارهای یابد. نگهبانی پیرزن را پیش شهبانو برد. شهبانو داستان بیماری دختر از آغاز تا آن روز به پیرزن بگفت و آن دو باهم به بالین بیماری دختر رفتند. پیرزن دست بر پیشانی و گلو و شکم دختر گذاشت و چیزی نیافت، اندکی با خود اندیشید و پسآنگاه پلکهای خوابیده دختر را با انگشتانش باز کرد و بر سپیدی و سیاهی چشمان او خیره شد و به آهستگی و زیر لب با خود نجوا کرد:
سیب، سیب تندرستی، تنها دوای درد او سیب تندرستی است.
ناگهان پیرزن دست از چشمان دختر برداشت و بیهیچ سخنی راه خود گرفت و رفت. شهبانو شگفتزده و انگشت بر دهان مانده بود و هیچ نمیگفت، و تا به خود آمد که بپرسد آن چه سیبی است و در کجا یافت میشود، پیرزن رفته بود. شهبانو به پیش شاه شتافت و آنچه دیده و شنیده بود به شاه گفت. شاه فرمان داد همه جا را در جستجوی پیرزن بگردند. همه جا را گشتند و پیرزن را نیافتند. شاه چاره کار را در آن دید که در همه جای کشور جار زنند و همگان را خبر کنند. به شادمانی تندرستی دختر، شاه دخترش را به پسری خواهد داد که سیب تندرستی با خود آورد و بیماری دختر را چاره کند. من امروز این خبر به شما دادم و اکنون میروم تا مردمان دهکدههای دیگر را هم خبر کنم.
جارچی راه خود گرفت و رفت. به دنبال او مردمان سر در گریبان راه خانه خویش در پیش گرفتند. زن و شوهر ما هم مانند دیگران راهی خانه خود شدند. زن و شوهر هنوز به دوازه باغ نرسیده بودند که زن از شوهرش خواست تا پسر بزرگ را با سبدی سیب روانه دربار شاه کند. مرد سنگینسری میکرد و چیزی نمیگفت. زن خود پیشگام شد و فرزند بزرگ را پیش خود خواند و داستان بیماری دختر شاه با او بگفت. پسر به شوق آمد. پدر که حال زن و فرزند بدید سنگینسری رها کرد و همراه شد. زن و شوهر، همداستان با هم، آرزوها در دل پروردند و پسربزرگ را با شادمانی به گرمابه فرستادند، در گرگ و میش سحرگاهان جامه نو بر پسر پوشاندند. سیبهای خوشرنگ را از درختان باغ چیده و بر سبدی گذاشتند و مخمل سرخی بر آن کشیده به دست پسر دادند و او را روانه دربار کردند.
پ.ن:
پسر بزرگ زن و شوهر داستان ما راه درازی در پیش دارد. اما نه به درازی امشب که شب چله است، یا همان شب یلدا. در این شب بلند، بلندترین شب سال، روشنایی به جنگ تاریکی میرود. من نیز آجیل و میوه و شیرینی آماده کرده بودم تا به یاری روشنایی بشتابم. به یاد شما افتادم. با خود گفتم با این داستان شما را هم با خود همراه کنم. چله بزرگ چهل روز است. کوشش میکنم در شبهای چله بزرگ امسال داستان را به پایان برسانم. اگر نشد، چله کوچک هم هست، در شبهای چله کوچک داستان را پی میگیرم.
و این هم فال حافظ شب چله امسال که پس از نوشتن باز میکنم، تا چه آید.
ای حافظ شیرازی، تو محرم هر رازی. و آنگاه که از تو میخواهیم رازها آشکار کنی، هم سربسته میتوانی گفتن و هم آشکار و بیپروا. ترا به خال لب دوست سوگند، فاش بگو:
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست.
هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگوی،
کبر و ناز حاجب و دربان در این درگاه نیست.
تا چه بازی رخ نماید، بیدقی خواهیم راند،
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست.
30 آذر 84

سلام و سپاس. خیلی لطف کردید برای فال دیشب.امیدوارم یلدای خوبی گذرانده باشید.