بایگانی ماهانه

January 2008
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    

آمار

یادداشت‌ها: 489

دیدگاه خوانندگان: 1299

تا روز: ۳۰ خرداد ۱۳۸۵

سال ۱۳۱۶ یا سال ۱۹۳۷

کلاس آن سال ما در زیرزمین بود. پنجره بالاتر از قد متوسط ما بود. نیمکت‌ها طولی چیده شده بود و در ورودی کلاس روبروی پنجره بود. دبیر جغرافیای ما شمالی خوش‌پوش و خوش‌رفتار و سفید پوست سفیدمو و بسیار احترام برانگیز بود. دبیر جغرافیا پای تخته سرگرم سخنرانی آهنگین خوشایندی بود که ناگهان در کلاس باز شد و دو پیرمرد و یکی از آنها سرهنگ ارتش وارد کلاس شدند. پس از آنها رییس دبیرستان آمد و با سراسیمگی آشکاری آنها را بازرس شاهنشاهی معرفی کرد. سکوتی سهمگین بر کلاس نشسته بود و چندی نیز هیچ کس چیزی نگفت. سرهنگ با صدایی فریادگونه چیزهایی گفت و پرسشی کرد. هیچ‌کس پاسخی نداشت یا نداد. پرسشی دیگر و باز هم سکوت. من تنها به دبیرمان نگاه می‌کردم که با فاصله‌ای نیم متری در گوشه چپ و پشت بازرسان ایستاده بود. دبیر جغرافیا همان رفتار همیشگیش را داشت و با وقار ایستاده بود اما چهره‌اش آشکارا سرخ می‌نمود. پس از اینکه پرسش‌ها بی‌پاسخ ‌ماند سرهنگ با تحکم به ملامت آغاز کرد. هنوز جمله نخستش به درستی پایان نیافته بود که دست من بالا رفت. لحن و سخن و رفتار سرهنگ نشان می‌داد که با نخستین ملامت پیروز شده است و براستی هم با لحن و رفتار دیگر چیزی تشویق‌آمیز گفت و پس از آن «بفرمایید». گفتم جناب سرهنگ تعجب نکنید که پرسش‌های شما بی‌پاسخ می‌ماند. ما به آن چیزهایی که شما پرسیدید نیاز نداریم و یاد نمی‌گیریم. اما هنوز به دبیرمان نگاه می‌کردم. گذر از رفتار بی‌‌تفاوت و معمول به احساس غرور را من هم در گردن و هم در سر و هم دستی که به کمر زده شد دیدم و آرامشی دل‌انگیز بر رفتار و گفتارم نشست. سرهنگ پرسید چرا. گفتم چون ما با چشم‌های خود چیزهایی می‌بینیم که با خوانده‌هایمان در کتاب درسی یکی نیست. شما هم می‌توانید با من به جاده دماوند بیایید تا نشان دهم که نه تنها از آنچه در کتاب درسی نوشته شده نشانی نمانده است بلکه به جای برخی از آنها ساختمان‌های دیگری هم ساخته شده است. اما ما هنوز از پیشرفت‌ها و کارخانه‌هایی که رضاشاه ساخت می‌خوانیم. مایلید با هم برویم جاده دماوند؟

سرهنگ برافروخته کلاس را ترک کرد و بازرس همراهش به دنبال او راه افتاد. سرهنگ نرسیده به در اندکی به پشت خود نگاه کرد و از آقایان خواست به دفتر بروند. دبیر ما همانجایی که بود ایستاد تا آن سه بیرون رفتند و آنها از پله‌ها بالا می‌رفتند که دبیر ما راه افتاد و با انگشت مرا پیش خود خواند و آهسته و درگوشی گفت اگر صدایت کردند و چیزی پرسیدند بگو من تنها پیش دبیرم حرف می‌زنم و بدون او نه، و منتظر شنیدن از من نماند و رفت.

دو بار مرا به دفتر خواستند و هر دو بار تا به در دفتر رسیدم دبیر جغرافیا را بیرون در دیدم که با تحکم به من گفت برگرد کلاس. و من هر دو بار نیز بی‌هیچ حرفی برگشتم و سرجایم در کلاس نشستم. غوغایی شده بود و چند بار دبیر ما برافروخته از پله‌ها پایین آمد و به کلاس نرسیده با صدای رییس دبیرستان برگشت. اما یک بار مانند همیشه آمد و دیگر کسی صدایش نکرد. هیچ سخنی از آنچه رفته بود نگفت و به درس دادن پرداخت.

از اخراج یا تنبیه حضوری من دست برداشته بوده‌اند و تنبیه مرا به دبیر جغرافیا واگذار کرده بوده‌اند. خود دبیرمان گفت اما هفته‌ها بعد. خودش گفت که تنبیه ترا به خودم واگذار کردند و رفتند و به هنگام گفتن سر و گردنش مانند آن ساعت درس جغرافیا شده بود و دستش را به کمر زده بود. ما می‌خواندیم که کارخانه ساخته شده است. دیده بودیم که کارخانه‌هایی برچیده شده و به جای آنها چیزهای دیگری نشسته است. اما نمی‌دانستیم که ارانی و یارانش را زندانی کرده‌اند و «آنان در بازجويى ها به طور رسمى شكنجه شدند و اين كردار، سرآغاز رفتار خشونت آميز حكومت با زندانيان سياسى در تاريخ معاصر ايران است.» هنوز هم نمی‌دانیم که چه گذشته و چرا. برای دانستن باید بکاویم که کارخانه‌ها از کجا می‌آمد. و سال 1316 خورشیدی را به میلادی تبدیل کنیم و بکاویم که در کشور فروشنده کارخانه چه می‌گذشته است.

راستی، همان سال بود که دبیر ادبیات ما سه بار، و هر سه ماه یک بار، مرا پای تخته برد و گفت رباعیات خیام بخوان. و هر سه بار پس از چندین و چند رباعی خواندن من گفت امتحان می‌گیرد و به من هم گفت شما می‌توانی بروی.

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده به کام دل رسیدی آسان