نه لیتل بوی یانکی، نه فت من آمریکایی، جنتلمن ایرانی
بمب اتمی که روز 6 اوت 1945 هیروشیما را ویران کرد یک بمب اورانیومی بود و «لیتل بوی» نامیده شده بود یعنی پسربچه. سه روز پس از آن یک بمب پلوتونیومی ناگازاکی را سوزاند و خاکستر کرد که «فت من» نامگذاری شده بود یعنی مرد چاق. «لیتل بوی» و «فت من» هر دو در آمریکا ساخته شده بود و با سوزاندن و خاکستر کردن آن دو شهر ژاپن بیش از دویست هزار انسان را نیز کشت. «لیتل بوی» و «فت من» تا به امروز هم یانکی و آمریکایی باقی ماندهاند و به جز آن دو بمب اتمی به کار برده نشده است تا به امروز. اما هر دولتی اگر در باره بمب اتمی دچار توهم شده باشد نمیتوان گفت دولتهای ژاپن و آمریکا در آن باره توهمی دارند. ژاپن داغدار برای همیشه از داشتن سلاح اتمی چشم پوشید و دولت آمریکا داغ ننگ نخستین کاربرد سلاح کشتار جمعی اتمی را بر پیشانی دارد، و داغ ننگ تنها به کاربرنده آن تا به امروز را هم. دولت آمریکا هم مانند دولت ژاپن آنگاه که از سلاح اتمی سخن میگوید خوب میداند از چه میگوید. برای من ایرانی، که نسبت به جامعه بینالمللی و سازمانهای رنگارنگ آن هیچ توهمی نداشته و ندارم، نظارت شورای امنیت سازمان ملل بر رفتار دولت ایران در باره چگونگی کاربرد انرژی هستهای یک شانس، یک فرصت، یک نظارت آرامشبخش است.
من خود را خیرخواه علی لاریجانی میدانم که در چنین روزهایی حساس بار مسوولیتی بزرگ را به دوش میکشد. آرزو میکنم او و یارانش نیز این شانس و این فرصت را بخوبی دریافته باشند و با آرامش و هدفمندی گفتگوهای خود را سازمان دهند. با هدف کشاندن شکوفایی دولت جوان ایران بر بستر رودخانه جهان. جهان ما انسانیتر از آن است که ما در کشور خود آزمودهایم. چون بسیاری از آنچه که برای ما تازگی دارد برای جهان آزموده شده است. خلقالساعه وجود ندارد و هیچ چیز از هیچ و به یک باره پدید نمیآید. آنها میراثدار همه آنهایی هستند که پیش از آنها بگونهای دولت ایران را نمایندگی میکردهاند. و از جمله میراث بیست و هفت ساله پس از انقلاب و میراث یک ساله گذشته و سخنتازیهای جوانانه تازهکاران آن. کشور کهنسال ما ایران، ملت و دولت جوانی دارد. و این جوانی به جوان بودن یکیک باشندگان ایران برنمیگردد بلکه به داستان پیدایش، رشد و شکوفایی ملت و دولت در سرزمین کهنسال ما بایستی پرداخت و آن را شناخت. هم ملت و هم دولت جوان ما ویژگیهای جوانی را از خود بروز میدهد و هر مشاهدهگر کارآشنایی براحتی میتواند آنرا دریابد. اما شناخت آن جوانی دولت و ملت ایران یک چیز است و چگونگی رفتار با آن یک چیز دیگر.
رفتار جوانانه حتی پیش از انقلاب بهمن 57 هم خود را نشان میداده است. شاه ایران در سالهای پنجاه بسیار از قدرت بزرگ جهانی شدن ایران سخن میگفت اما خودکامگی از یک سو و دستنشاندگی از سوی دیگر فرصت جوانی را از او گرفت. انقلاب به دستنشاندگی در حکومت ایران پایان داد. بهار آزادی انقلاب رسیده یا نرسیده همه جا جوانانه از صدور انقلاب سخن میرفت و هر کس بگونهای از آن میگفت. آقای خمینی با آن جوانی همراهی کرده و بخوبی آن را مهار میکرد. پس از دوم خرداد 76 جوانانی که به راز شورش مردم پی نبرده و آنچه را که روی داده بود دستاورد دموکراتیک خود ارزیابی میکردند از صدور دموکراسی سخن میگفتند. جوانهایی که از دموکراسی درکی عددی داشتند و از سیاست درک گلادیاتوری جنگهای تن به تن، و فرهنگ سیاسی آنها پیش از هر رقیبی خود آنها را در آچمز میگذاشت. کجاست امروز آن رگ گردن گرفتنهای «هشتاد درصدی»! شاید یکی از رازهای کنارهگیری مردم در برخی انتخاباتی که همان جوانها گرداننده آن بودند پاسخ هوشیارانه مردم به آن دموکراسی عددی آنها بوده باشد. عددی که چماق میشد و بسیاری نمیخواستند چماق بر سر هممیهن خود باشند. نمونههای آن بسیار است. اما گذشته از نمونهها بخت با ایران یار بود، چون کسی که با شورش مردم به کاخ ریاست جمهوری رفت یک جنتلمن واقعی بود و از آنچه داشت چماق نمیساخت، جنتلمن در ابعاد ایرانی آن و بویژه جنتلمن در میان عمامه به سرهای ما. او نیز دولت جوان ایران را کم یا بیش بخوبی مهار میکرد. در خبرها هست که او، محمد خاتمی آخوند جنتلمن ایرانی، به آمریکا رفته است. نه به نام حکومت یا دولت ایران. به نام یک شهروند ایران و یکی از ملت ایران. ملتی که در شناوری در رودخانه زمان مهارتی بهتر از دولت خود نشان داده است تا به امروز. علی لاریجانی به هیچ بدگمانی به رفتار آن شهروند ایران در رودخانه جهانی نیاز ندارد.
و اما برای من محمد خاتمی تنها یک آخوند یا جنتلمن نیست. رفتاری که او در 11 سپتامبری که برجهای دوقلوی نیویورک ویران شد از جایگاه رییس دولت ایران نشان داد نه تنها مسوولانه بلکه برای همچو منی که فرو رفتن هواپیماها در دیوارهای برجهای دوقلو را همزمان بر صفحه نور و رنگ دیده بود، نجاتبخش هم بود. با سخنان او ایران و ایرانی از هر توهم اتهامی در همه جای جهان رها شد. او توانست خود را فراسوی دیوارهای ایدیولوژیکی خود و دولتش بکشاند. او توانست لحظه را دریابد و خود را به میانه امواج رود زمان بیاندازد. در آن روز من به نام یک ایرانی خود را وامدار محمد خاتمی یافتم. او به فرهنگ، مردم، میهن و مسوولیت سیاسی و دولتی خود پشت نکرد و از دیوارهای ایدیولوژیکی به سود همه آنها پرید. او این روزها در آمریکاست. او نخستین ایرانی است که از جایگاه ریاست دولت برگزیده مردم ایران به میان شهروندان برمیگردد. رفتار او نه در آمریکا و نه هیچ جا هیچ تعهدی برای حکومت ایران، یا من شهروند ایرانی ایجاد نمیکند. او نیاز به توصیه ندارد. اما نخستین ایرانی در چنین وضعیتی بودن او کنجکاویآور است و من نیز آن کنجکاوی را دارم. آمریکا هم تنها «لیتل بوی» و «فت من» نیست. جنتلمنهای بسیار دارد. آرزو میکنم خاتمی به هیچ جنتلمن آمریکایی که خواهان گفتگو با او میشود پاسخ نه ندهد. باشد، باشد. برای اینکه اسیر روان انزواجوی ایرانی نگردم بهتر است بنویسم:
نه «لیتل بوی» یانکی، نه «فت من» آمریکایی، جنتلمن آمریکایی.
همه رییس جمهورهای پیشین آمریکا را هم بایستی جنتلمن آمریکایی دید که براستی در نگاه مردم آمریکا چنین هم هستند.
