بایگانی ماهانه

January 2008
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    

آمار

یادداشت‌ها: 489

دیدگاه خوانندگان: 1299

تا روز: ۱۳ مهر ۱۳۸۵

و حالا حکایت عمران است

عمران صلاحی

درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن!

 

تو با این زیباییات، نمی میری

از حکایت‌های عمران:

یک نفر می‌میرد و می‌رود به بهشت. همین که وارد بهشت می‌شود، دستور می‌دهند مته برقی بیاورند و کتف‌هایش را سوراخ کنند. طرف ناراحت می‌شود و اعتراض می‌کند که چرا می‌خواهید این کار را بکنید؟ می‌گویند چون تو آدم پاکی بوده‌ای و در آن دنیا گناهی نکرده‌ای، می‌خواهیم دو تا بال روی شانه‌هایت نصب کنیم تا مثل فرشته‌ها بشوی.
مدتی که می‌گذرد، باز دستور می‌دهند مته برقی بیاورند و جمجمه آن مرحوم را از شقیقه‌ها سوراخ کنند. باز طرف اعتراض می‌کند که چرا می‌خواهید این کار را بکنید؟ می‌گویند می‌خواهیم یک هاله نورانی هم دور سرت نصب کنیم.
آن مرحوم اعتراض می‌کند و می‌گوید من این بهشت را نخواستم، لطفا مرا به جهنم منتقل کنید. می‌گویند جهنم جای مناسبی نیست. آنجا چوب توی ماتحت آدم می‌کنند. آن مرحوم می‌گوید: باشد، اقلا سوراخش را خودمان داریم!

جواد مجابی: «تو با این زیبایی ات، نمی میری»

بازتاب (1)

» آنکه قبلن می نوشت، دود شده است و رفته است هوا
هر چه طنزم را نوازش کردم که بیاید، نیامد که نیامد .. قربان ِ صدقه اش هم رفتم اما پا نداد که نداد .. این فراخوان ِ دوستان، کار جالب و قشنگی بود ک... دنباله

TrackBack URL:
http://www.dowdani.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/643

دیدگاه خوانندگان (2)

هوشنگ عزیز سلام.
واقعا عمران صلاحی حیف شد. خیلی زود رفت...

این حکایتشو تابه‌حال نخونده بودم. خیلی خندیدم:))