بایگانی ماهانه
July 2009
Sat Sun Mon Tue Wed Thu Fri
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آمار
  • یادداشت‌ها: 616
  • دیدگاه خوانندگان: 1342
  • بازتاب از خوانندگان: 49
October 5, 2006

و حالا حکایت عمران است

عمران صلاحی

درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن!

 

تو با این زیباییات، نمی میری

از حکایت‌های عمران:

یک نفر می‌میرد و می‌رود به بهشت. همین که وارد بهشت می‌شود، دستور می‌دهند مته برقی بیاورند و کتف‌هایش را سوراخ کنند. طرف ناراحت می‌شود و اعتراض می‌کند که چرا می‌خواهید این کار را بکنید؟ می‌گویند چون تو آدم پاکی بوده‌ای و در آن دنیا گناهی نکرده‌ای، می‌خواهیم دو تا بال روی شانه‌هایت نصب کنیم تا مثل فرشته‌ها بشوی.
مدتی که می‌گذرد، باز دستور می‌دهند مته برقی بیاورند و جمجمه آن مرحوم را از شقیقه‌ها سوراخ کنند. باز طرف اعتراض می‌کند که چرا می‌خواهید این کار را بکنید؟ می‌گویند می‌خواهیم یک هاله نورانی هم دور سرت نصب کنیم.
آن مرحوم اعتراض می‌کند و می‌گوید من این بهشت را نخواستم، لطفا مرا به جهنم منتقل کنید. می‌گویند جهنم جای مناسبی نیست. آنجا چوب توی ماتحت آدم می‌کنند. آن مرحوم می‌گوید: باشد، اقلا سوراخش را خودمان داریم!

جواد مجابی: «تو با این زیبایی ات، نمی میری»

پیوند چاپ October 5, 2006 7:38 AM Thursday