بایگانی ماهانه
March 2010
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آمار
  • یادداشت‌ها: 643
  • دیدگاه خوانندگان: 1343
  • بازتاب از خوانندگان: 49
October 12, 2006

چرخ بر هم زنم

چی شد! «ته کشیدم» چیه! من چرخ فلک را بر هم می‌زنم. من فلک را برمی‌اندازم. یعنی چه روزگار سختیه!
از امروز تا همیشه، ساعت خواب و بیداری، خوراک و استراحت بدون خواب، بازی و سرگرمی، گشت و گذار و خوشگذرانی، بویژه استراحت و گشت و گذارهای تعطیلی پایان هفته بایستی بی کم و کاست از درس و کار جدا شود، تا همه آنچه که در قلمرو پادشاهی بی چون و چرای من است زیر نظر همایونی من به خوبی و خوشی برگزار گردد. تعطیلی پایان هفته یعنی دست کم یک روز در هفته که همگان هم تعطیل هستند و به فرمان همایونی پادشاهی خود به کارهایی نمی‌پردازند که در روزهای دیگر هفته می‌کرده‌اند. بهتر است تعطیلی پایان هفته بیش از دو روز باشد، اما چون من پادشاهی دادگر هستم، و دادجویی من بر همه پادشاهان ایران روشن است، با دست کم یک روز هم خرسند می‌شوم.

پرسش این است که آیا شما هم پادشاه هستی؟ چون پادشاهی شهروندانه من اعلام شده است و خوانندگان یادداشت‌های نه چندان روزانه من هم از آن آگاه هستند. در زمان شاه وزوزک مرد شاه می‌شد و زن ملکه. در زمان شاه وزوزک آنهایی که شاه نبودند، هم شبانه‌روز، و هم در هفته هفت روز، یا کار می‌کردند یا در اندیشه کار بودند. در اندیشه کار بودن به هنگام کار نکردن یعنی دل‌نگرانی که بسیار زود به دلهره می‌انجامد و از شادابی زندگانی می‌کاهد، پس دشمن و بدخواه قلمرو پادشاهی من است.

دانش آموختن، یا همان دود چراغ خوردن و استخوان شکستن زمان پادشاهی شاه وزوزک، هم کار کردن است اگرچه گاه از کار کردن هم سخت‌تر باشد. زمان دانش آموختن هم مانند زمان کار کردن در خانه یا کارگاه به قلمرو پادشاهی فرخنده خود شما واگذار می‌شود و رسیدگی به چند و چون آن هم با شماست. اگر چه من تاکنون ندیده‌ام خانم‌ها هم به آیین پادشاهی همایونی من پیوسته و آشکارا پادشاهی شهروندانه اعلام کرده باشند. اما هر شهروند ایران خود شاه و نیز شاه خود است، و در قلمرو پادشاهی سرزمینی ایران و مجازی جهان با زبان‌های آشنای مردم ایران به پادشاهی دادگرانه و دادجویانه سرگرم است، آنگونه که خود می‌پسندد.

در زمان شاه وزوزک مرد شاه می‌شد و زن ملکه. در زمان پادشاهی شهروندانه دادگر و دادجوی من اگر چه مرد باز هم شاه است اما زن نیز شاه می‌شود و نه ملکه، حتی اگر خود را شهبانو بنامد به معنی زنی که شاه هم هست. اما چون زبان فارسی در گذار زمان به جدایی جنسیتی تن نداده است، نظر همایون پادشاهی من هم آن است که خانم‌های ایرانی آیین نیاکانی و زبانی ما را پاس داشته و از هر گونه تقسیم جنسیتی و زن و مرد بازی در قلمرو پادشاهی شهروندانه خود پرهیز نمایند.

هر زن ایرانی هم مانند هر مرد ایرانی شاه است و پادشاه. برای همین است که تقسیم کار میان شاهان انجام می‌گیرد. همچنان که در این نوشته هم قلمرو پادشاهی من و شما به روشنی تقسیم شده است. کار هر کس آیینه اوست. شاعر هم فرموده است که سرمایه زندگانی است کار. و سرمایه ارزانی قلمرو سرمایه‌دار. سرِ مایه‌ی زندگانی قلمرو پادشاهی من است که همان شور و شادابی زندگانی است، و بدون آن آیینه آدمی را زنگار می‌گیرد. و اگر شما بخواهی به قلمرو پادشاهی من بی‌توجهی نموده یا، زبانم لال زبانم لال، به قلمرو پادشاهی من تجاوز کرده و قلمرو خود را به قلمرو پادشاهی من نیز بکشانی، چرخ فلک را بر هم می‌زنم و فلک را هم برمی‌اندازم. همچنان که این نوشته خود را به قلمرو دیگری ‌کشانده‌ام چون «نظرات» قلمرو شما از کار افتاده بود.

نظرات را هم دوست ندارم چون با دستور زبان فارسی سازگار نیست. ایرانیان می‌توانند در گفتار و نوشتار خود واژه‌هایی از زبان‌های دیگر نیز به کار گیرند و با آن به گسترش گنجینه واژگان خود بپردازند. اما دستور زبان فارسی و واژگان‌سازی ترکیبی فارسی، که پاسدار موسیقی زبانی آن است، شایسته نیست با دستور و ترکیب زبان‌های دیگر آلوده شده و موسیقی زبان آسیب بیند. هچنانکه در یادگیری زبان‌های دیگر، به هنگام دانش‌آموزی یا کارآموزی و کارگری یا زندگی در کشورهای دیگر، بایستی نخست گوش انسان به موسیقی زبان دیگر عادت کند و برای آن به زمان نیاز دارد، و پیش از عادت گوش به موسیقی زبان دیگر، پرداختن با اجبار به آن به یادگیری کمک نخواهد کرد. پس موسیقی زبان، که در گذار سده‌ها پدید آمده، مهم است.

همچنان که دیده می‌شود نوشته «ته کشیدم»ی شما مرا نگران کرده و آشوب در قلمرو من انداخته و حتی به واژه‌های قلمرو پادشاهی شما هم بند می‌کنم. و این آیین دادگران و دادجویان سرزمین نیاکانی ماست که در سپهر مجازی جهانی هم شده است. یا شما فرمان پادشاهی مرا به کار می‌بندی یا اینکه من چرخ فلک بر هم می‌زنم و فلک را نیز برمی‌اندازم. اما شما نباید نگران بشوی. چون یا شما می‌گویی «باشه» و من شادمانه سر بر فلک می‌سایم و چرخ فلک هم بر جا می‌ماند، یا می‌گویی «نه خیر، دوست ندارم» و من می‌گویم باشه، دعوا که نداریم. و این اگر هم آغاز دادجویی نباشد، انجام دادگری شهروندانه است. اما گاه مرغ یک پا دارد و من با چشم خود دیده‌ام. پس باز هم باید آن کنی که من گفته‌ام. تقسیم روشن و آشکار هفتگی میان سرمایه زندگانی که کار است، و سرِ مایه زندگانی که شور و شادابی آن است. و من هم فلک را برمی‌اندازم آنگاه که بر فلکم دست بود، فلکی که با شور و شادابی زندگانی سر سازگاری نداشته باشد نیاز به برافتادن را فریاد زده است. فلک را اگر امروز سر خود گذاری، انسان را به بردگی می‌کشاند، حتی پیش از رسیدن فردا.

پیوند چاپ October 12, 2006 11:01 AM Thursday