خویشتنداری ایران در برابر زورگویی عریان
تا 11 سپتامبر 2001 قدرت آمریکا نه در توان نظامی آن بلکه بیشتر در ارزشها، نهادها و فرهنگ سیاسی و اجتماعی آن جلوهگری میکرد. نظامیگری پس از سقوط جنایتکارانه برجهای دوقولوی نیویورک اما همه آنها را به بازی گرفت. یک جانبهگری آمریکایی، که پیش از آن هم در نپذیرفتن ممنوعیت مینهای ضدانسان در سال 1997، نپذیرفتن دیوان داوری بینالمللی در سال 1998 یا پرهیز از پیوستن به پیمان کیوتو نمود یافته بود، با نظامیگری تکمیل شد. در دهههای پس از جنگ جهانی دوم، آمریکا ابرقدرتی نظم دهنده بود که از آزادی سیاسی و اقتصادی دفاع میکرد، امروزه اما گویی خود را به عامل بینظمی در جهان فروکاسته است و هر جا که میتواند بیثباتی و رویارویی به بار میآورد. «محور شرارت» جرج بوش یکی از جلوههای این فروکاهش در سیاست دستگاه دولتمداری اوست.
«محور شرارت» از سه کشوری ساخته شد که حتی اگر دست در دست هم میگذاشتند نمیتوانستند قدرتی جهانی یا تهدید کننده امنیت جهان باشند، اما آنچنان از فقر فرهنگ سیاسی رنج میبردند که به آسانی پوشاننده آن فروکاهش اسفبار در سیاست و رفتار دولتی دموکرات میتوانستند باشند، و شدند هم.
عراق زمانه صدام حسین اگرچه رجزخوانیهای بسیار داشت اما قدرتی نبود که بتواند در برابر آمریکا دوام آورد. سقوط زودهنگام حکومت صدام و همه سازوکار کشورداری عراق در لشکرکشی آمریکاییها به عراق شگفتی به بار نیاورد.
کره شمالی، با حکومتی بازمانده از دورانی سپری شده، که حتی با ایدیولوژی ادعایی خود نیز به گونهای خندهآور درگیر شده و حکومتی موروثی به نام کمونیسم بر پا داشته است، بیهیچ دخالتی از بیرون نیز رو به زوال است.
و جرج بوش در کنار آنها ایران را هم گذاشت. ایرانی که طوفان انقلاب را پشت سر گذاشته، و از هر سو که نگاه کنیم، به هنگام روی کار آمدن جرج بوش پسر در آمریکا، گذر از انقلاب به آرامش در درون و صلح در بیرون در آن هویدا شده بود. و جرج بوش و همه دستگاه رایزنی و حکومتی او آن را درنیافت. ایران به عراق صدام حسین و کره شمالی سنجاق شد تا «محور شرارت» پوشش ضعف حکومت یک ابرقدرت باشد. ضعف فهم و درک واقعیتهای نوین جهان و از جمله ایران. و تا این ضعف راهبر دولتمردان آمریکاست، برای ایران و ایرانیان خویشتنداری همراه با هوشیاری چاره ناچار است. انگیزشهای گاه و ناگاه دولتمردان آمریکا بر بستر فقر سیاسی جامعه و حکومت ایران نیز برآمده از آن ضعف است. خویشتنداری و هوشیاری، اگر هم برآمده از قدرت ایران و ایرانیان نباشد، بهتر از رویارویی با آمریکایی است که در جستجوی بیثباتی و بینظمی برای پوشاندن ضعف خویش است. اگرچه در همین هم به ناچار رویارویی با برنامههای دولتمردان آمریکا در منطقه و جهان نهفته است. این رویارویی نمیتواند جلوه نظامیگرانه یا برتریجویانه داشته باشد و ایران ما در این رویارویی ناگزیر تنها نیست.
اگر دیروز حکومتیان آلمان، این وامداران تاریخی و سپاسگزار دولت آمریکا، به ناگزیر در برابر جنگجوییهای دستگاه حکومتی جرج بوش ایستادند، امروز مردمان آمریکا نیز به سیاستهای جرج بوش پشت کردهاند. یک بار دیگر دولتمردان آمریکا در بازی دومینویی باختند که خود خودسرانه به راه انداختند. در بازی دومینو هر مهرهای که میافتد با خود مهرهای دیگر را نیز میاندازد و بدینگونه تا واپسین مهره پیش میرود.
در جنگ ویتنام دولتمردان آمریکا میگفتند ویتنام همان مهره نخست است که اگر به دست کمونیستها بیافتد رشتهای از کشورها نیز کمونیستی خواهد شد. آمریکا شکست خورد و از دومینوی ادعایی دولتمردان آن نشانهای دیده نشد.
در جنگ عراق هم سازماندهندگان آن در حکومت صدام همان مهره نخست را میدیدند که افتادن آن به فروافتادن دیگر حکومتهای منطقه خواهد انجامید. اگرچه هدف جنگ تضمین کنترل سیاسی آمریکا بر منابع انرژی جهانی بود اما از دمیدن بر شیپور دموکراسی نیز خسته نمیشدند. شپیوری که اگرچه از سر گشادش دمیده میشد اما حتی نفیر آن نیز در غرش لولههای توپ و تفنگ گم میشد. و از دومینو در منطقه اگر نشانهای باشد همان گسترش ویرانی و کشتار است تا به امروز. امروزی که هنوز هم دولتمردان آمریکایی نشانههای واقعبینی خردمندانه از خود بروز ندادهاند. آنها از یک سو ایرانیان را با جنگ میترسانند، و از سوی دیگر از دولتمردان ایران میخواهند برای حل بحرانهای منطقهای گام پیش گذارند. آنها میخواهند دولت ایران هم خود بیثبات گردد و هم به ثبات در منطقه یاری رساند. این زبان منطق یا خرد سیاسی نیست، زبان زور عریان است. زور عریانی که هراسان از جنگ خانگی عراقیها، به کاشتن تخم تلخکامی و بدخواهی میان آنها و همسایگانشان نیز چشم دوخته است. آنها اما سنت و سیاستمداران سنتی ما را هم نمیشناسند، سنتی که در آن همسایه پیش از خانه جای داشته است.
احمدینژاد نامهای دیگر نوشته است و این بار به مردمان آمریکا. مردمانی که میتوانند بر خود ببالند در سرزمینی زندگی میکنند که 230 سال پیش توماس جفرسون در اعلامیه استقلال دولتی به نام مردمان آمریکا حقیقتهای زیر را بدیهی نامید:
همه انسانها برابر آفریده شدهاند.
همه انسانها دارای حقوق مسلم واگذار ناشدنی هستند.
حق زندگانی، آزادی و جستجوی خوشبختی هم از جمله آن حقوق است.
برای تضمین آن حقوق، حکومتها بایستی برآمده از انسانها باشند، تا قدرت قانونی آنها از حکومتشوندگان برآمده باشد.
تغییر، برچیدن هر گونه حکومتی که بگونهای به آن پشت کند حق مردم است، تا حکومتی نو بر پا دارند و قوای آن را سازمان و سامان دهند، آنگونه که خود برای تضمین امنیت و نیکبختی خود سازگار میدانند.
توماس جفرسون نیز پس از این حقیقتهای شورانگیز و جاودان برای همه انسانها، سیاههای از گناهان استعمارگران انگلیسی در سرزمینهای آنروزی آمریکا را نگاشته بود. من نمیدانم پرزیدنت احمدینژاد چه رابطهای با روان، یاد و یادگارهای جاودان توماس جفرسون و یاران او دارد. اما خوب میدانم برای هر ایرانی که با روان، شور و یادگارهای توماس جفرسون و یاران او انسی داشته است، سیاهه گناهان جرج بوش و حکومت او فراتر از آن است که احمدینژاد برای مردمان آمریکا نگاشته است. و تا روزی که امید به خوشبختی آینده دختر یا پسری ایرانی، با تهدید به جنگ آمریکایی آسیب میبیند، آن سیاهه نیز درازتر و سیاهتر خواهد شد.
