عشق گل
رفتم کنار رودخانه، روی سنگ بزرگ کنار رود نشستم، رو به سمت سربالایی روحافزا، پاها را لخت کرده به آب سپردم. خانم رخشان با همان پالتو بلند همیشگیاش، آهسته و آرام، از پل چوبی روی رودخانه میگذشت، و من خواندم:
چون گل همراه نسیم
میرقصد دل به برم
من مست و باد صبا
میریزد گل به سرم
چون پروانه عشق گل به سر دارم
صحراها را زیر بال و پر دارم
بینم هر شب من به عالم رویا
آید سویم کاروانی از گلها
تو بیا
در انتظار توام
تو بیا
که بیقرار توام
بازا تو گل بشو من گلشن
بگذار سرت به دامان من
بازا تو می بشو من ساغر
گرمی بده تو بر جان من
دستم بگیر و یک دم بگذار
لب بر لبان سوزان من
تو بیا
در انتظار توام
تو بیا
که بیقرار توام
ای از عشقم نگرفته خبر
یک دم بر من بگذر بگذر
من برگ گل تو نسیم سحر
دستم با خود تو بگیر و ببر
چون پروانه عشق گل به سر دارم
صحراها را زیر بال و پر دارم
بینم هر شب من به عالم رویا
آید سویم کاروانی از گلها
تو بیا
در انتظار توام
تو بیا
که بیقرار توام
و این ترانهای است که مهستی خوانده بود و من آن را حفظ کرده بودم. همینگونه که هماکنون نوشتم. ذهنم هر روز و همیشه درگیر خانم رخشان بود. دوستش داشتم. زنی شصت هفتاد ساله که همیشه پالتو بلند میپوشید و سبد خریدی در دست آهسته از پل چوبی میگذشت. باغ بزرگی در آن سوی رودخانه داشت و خانهای میان آن. تنها زندگی میکرد. در گوشم گفته بودند نامزدش از تبعید برنگشته و او تنها مانده است، و آن باغ هم تبعیدگاه اوست. یعنی هر کاری داشت برایش انجام بده و به هیچ کس نگو. گاهی در سبدش نامهای به زبان فرانسه داشت. سرزنده و خوشگو بود. چاچا هم میرقصید و غشغش میخندید.
میپذیرم. خواسته من نبود اما اینگونه شد و من هرگز از آن پشیمان نبودهام. میپذیرم. حتی آنگاه که تو در دور دست سربالایی روحافزا، زیر درختان میوه رو به رودخانه ایستاده، چادر سفید گلدارت را به شانه انداخته و موهایت را باد میدادی، و من نشسته بر روی سنگ بزرگ کنار رودخانه ترانه میخواندم، باز هم تصویر خانم رخشان در روی پل در کنار تو مینشست. تو میرفتی و او میماند. تو نمیآمدی و او میماند. زنی که با یک درگوشی عاشقش شده بودم و گذشت زمان بر آن عشق افزود و نکاست.
مهستی هم از تبعید به سفری بازناگشتنی رفت. و من خواندم. و خانم رخشان بازگشت، با همان پالتو بلند و سبدی در دست، آهسته و آرام از روی پل رودخانه میگذرد:
چون پروانه عشق گل به سر دارم
صحراها را زیر بال و پر دارم
بینم هر شب من به عالم رویا
آید سویم کاروانی از گلها
تو بیا
در انتظار توام
تو بیا
که بیقرار توام
