بایگانی ماهانه
March 2010
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آمار
  • یادداشت‌ها: 643
  • دیدگاه خوانندگان: 1343
  • بازتاب از خوانندگان: 49
August 14, 2008

مین جوابلی بیر سوال

عاشیق باغرینا باس صدفلی سازی
مین جوابلی بیر سوالدان دانیشاق
میدان قوراق، صحبت آچاق، ساز توتاق
گل یاناقلی، قوشا خالدان دانیشاق

خانم خبرنگار از عزیز دایی، نگهبان دلاور و دلسوز سالیان سال تخت سلیمان، پرسیده است چرا عاشقی. چون ‏عاشقی نام خانوادگی اوست. پاسخ عزیز دایی آیینه زمانه اوست. ‏

رامشگرا! ساز صدفدار را به سینه فشار
از پرسشی بگوییم که بسیار پاسخ‌ها دارد‏
گرد هم آییم، سخن بگوییم، ساز بزنیم
از زیبا روی گل رخسار یاد کنیم

عزیز دایی مخالف سرسخت شب خوابیدن من کنار دریاچه تخت سلیمان بود. با هیچ زبانی راضی نمی‌شد. من ‏اما شب خوابیدن در خنکای کنار دریاچه را مانند شنای پشت زیر آفتاب سوزان نیمروز تابستان دوست داشتم. ‏عزیز دایی نگران آن بود که شوخی یا جدی نیمه‌های شب خواب‌آلوده به دریاچه انداخته شوم و او مسوولیت آن ‏را نمی‌پذیرفت.

سالیان سال از آن چانه زدن‌ ها با عزیز دایی گذشته بود که نیمه شبی در آنسو‌ی زمین، بسیار بسیار دور از ‏تخت سلیمان، در خنکای نیمه شب دریا، عزیز دایی از یادمان‌ها بیرون پرید و چالاک مانند آن روزها در برابرم ‏ایستاد. ‏

بالای کشتی در گوشه‌ای دراز کشیده و به تاریکی گسترده بر دریا خیره شده بودم. کهنسال مردی پیدا شد و ‏همان حرف‌های عزیز دایی را اما به زبانی دیگر گفت. به عزیز دایی همواره می‌گفتم شنا می‌کنم و بیرون ‏می‌آیم. به آن پیر مرد نگران تنها توانستم بگویم بیدارم و خواب نیستم. او هم راضی نمی‌شد. برخاستم و به ‏احترام نگرانی‌های پیرمرد مسافر روی کشتی با او همراه شدم.‏

یاخشی گونده، یامان گونده وار اولسون
قدر بیلن اهل حالدان دانیشاق

در خوشی‌ها و ناخوشی‌ها زنده باشد
از وفادار اهل حال یاد کنیم ‏

نام: عزیز
شهرت: عاشقی
تولد: 1293‏

عزيز، فاميل عاشقي چرا؟
پدرم به جاي روزي 5 بار ، روزي 10 بار نماز مي‌خواند و عاشق راز و نياز با خدا بود پس شهرت عاشقي اختيار ‏کرد.
اهل کجايي؟
بچه روستاي احمد آباد سفلي، آذربايجان غربي، در 10 کيلومتري تخت سليمان.
چند کلاس درس خواندي؟
‏3 کلاس اکابر.
چطور تصميم به کار در تخت سليمان گرفتي؟
مادرم کرد بود، زمستان در عراق بودم، بهار براي کارگري به ايران آمدم ، زنم گفت تخت سليمان کارگر مي خواهد ‏برو ببين شايد تو را بخواهند.
‏ تخت سليمان را از کجا مي‌شناختي؟
از پدرم، داستان‌ها از حضرت داود پس از مرگ 40 فرزندش و سپس يکدانه پسرش حضرت سليمان مي‌گفت. در ‏بين اهالي شايع بود که حضرت سليمان و زنش بلقيس اينجا بوده‌اند.
قصر بلقيس، زندان سليمان آنجا که ديوها را به بند کشيده بود. مردم نذرها مي‌کردند و روزهاي جمعه قرباني.
چه زماني کارت را در تخت سليمان آغاز کردي؟
‏2 سال از جنگ جهاني دوم گذشته بود، من جزء اولين گروه ده نفري بودم که با اشميت آلماني کار مي‌کردند. ‏پس از فوت اشميت، رودلف ناومان جايش را گرفت.
آيا اينجا بالاي کوه امکانات داشتيد؟
گروه‌هاي آلماني تجهيزات با خود آورده بودند ولي ما، نه راهي بود نه آب و برقي، زنم براي سوخت سرگين جمع ‏مي‌کرد و من آب از کوه به خانه مي‌بردم تا زنم و 3 فرزندم آسوده باشند.
دستمزدت چقدر بود؟
روزمزد بودم، روزي 5 تومان با 4 سر عائله (به مدت 7 سال) گاه تا 3 ماه حقوق ما را نمي‌دادند. 5 سال قبل از ‏انقلاب مرا رسمي کردند.
چرا نمي‌رفتي کار ديگري پيدا کني؟
اي خانم... من از صبح تا شام اينجا بوده و هستم حتي روزهاي تعطيل، با هرخشت اينجا آشنام. با هواي اينجا ‏نفس مي‌کشم. همه را مي‌بينم، مي‌شنوم، صداي درياچه را، وزش باد را، صداي پاي زائران و شاهان...
صدايي که مرا مي‌خواند با چشم دل بايد ببيني تا بداني که چه ميگويم...
چه مدت با گروه آلماني کار کردي؟
‏20 سال.
حاصل تحقيقات گروه آلماني چه بود؟
يافتن هشت دوره تمدني از زمان مانّاها، مادها، هخامنشيان، اشکانيان، ساسانيان، خلفاي عباسي، ‏سلجوقيان، ايلخانان مغول.
خاطره اي از گروه آلماني داري؟
بله زماني که در محل بار عام سلاطين ساساني به سنگي برخورديم که نقش صليب شکسته بر آن بود فرياد ‏شوق آنان بلند شد . شب جشن گرفتيم و گوسفند قرباني کرديم. به حقوق کارگران يک تومان اضامه شد.
آيا حفاري غير مجاز در تخت سليمان صورت گرفته است؟
تا زماني که من نگهبان بودم خير خاطرم هست شبي با صداي موتور ماشيني و نور آن برخاستم همراه پسرم ‏که کوچک بود تفنگ بر دوش و چراغ به دست خود را به تخت سليمان رساندم، 7-6 نفري بودند با بيل و کلنگ، ‏برخي محلي، من جلو رفتم، پسرم عقب تيري هوايي رها کرد، آنها ترسيدند و رفتند.
آيا تا کنون شاهد حادثه‌اي در تخت سليمان بوده‌اي؟
بله، زماني که درياچه سه قرباني گرفت و اثري از آنان پيدا نشد يکي از آنان ناصر کشاورز 19 ساله بود.
بستگانش به ياد او سنگي بر کنار درياچه نهادند.
گفتي 48 سال است که ساکن تخت سليماني، تا کنون به جايي سفر کرده‌اي؟
به سوريه، آقاي بهشتي، رئيس قبلي سازمان مرا فرستاد.
جز تهران هيچ جاي ايران را نديده‌ام.
کي بازنشسته شدي؟
سال 1371، ‏
‏235 هزار تومان حقوق مي‌گيرم، از بخشداري زميني گرفتم و با پول بازنشستگي خانه‌اي ساختم، حالا با زنم ‏زندگي مي‌کنم .
بچه‌ها چي شدند؟
سر خانه و زندگي‌شان هستند. از دو دختر و يک پسرم 13 نوه و 3 نتيجه دارم و از همه آن‌ها راضي هستم.
‏ از مقامات سازمان درخواستي داري؟
درخواستي ندارم.
چه آرزويي داري؟
آرزويم رفتن به کربلا است و بس.‏

دسته‌بندی

پیوند چاپ August 14, 2008 7:24 AM Thursday