و خدا شاعر را آفرید
اگر بخواهیم با فیلسوف خندان همراه شویم بهتر است به یاد داشته باشیم که خدا شاعر را آفرید.
فیلسوف خندان روش استقرایی را برای شناخت حقیقت به کار میگرفت، و با کاربست آن دریافت های حسی را گسترش میداد و از ذره هر چیز به حقیقت آن میرسید. پایه تجربی پندارهای او همان دریافت های حسی بود که او را از همگنان حقیقت جوی زمانه خویش جدا میکرد، و گسترش دریافت های حسی تا هر جایی که پندار راه میدهد اما او را به همگنان زمانه اش نزدیک میکرد. فیلسوف خندان حتی جان را هم پدید آمده از ذره میپنداشت. به گمان او میان دو ذره تن یک ذره جان هم هست که میانجی جنبش آنهاست. حتی دریافت های حسی و اندیشه هم در نگاه دموکریت ذره ای است. او عاشق ذره بوده است. و شاعر را خدا آفرید تا بسراید:
نمیدانند کز بیمار عشقت
حرارت باز ننشیند به سردی
اگر با خوبرویان مینشینی
بساط نیکنامی در نوردی
و اینجا میتوان از چرایی آفرینش شاعر سخن گفت و از چگونگی آن چشم پوشید. چرا خدا شاعر را آفرید. برای آنکه شعر بگوید. شعر بگوید و سرنوشت آن را به خواننده یا شنونده شعر بسپارد. در خوانش شعر هر کس از ظن خویش یار شاعر میشود. هر کس تصویر، خیال و زیبابیی آزموده یا آموخته خویش را از شعر بیرون میکشد. حتی معنی و مفهوم یک یک واژه های شعر را هم خواننده خود بر میگزیند، دانسته یا نادانسته.
خواننده شعر در زمان ها، مکان ها، حالت ها و وضعیت های حسی یا عاطفی گونه گون دریافت های گونه گونی از شعر خواهد داشت. حتی اگر فرد بوده و یک نفر باشد. من باور ندارم که بی نوشته از شعر گفتن را میتوان بار دیگر، همانگونه که گفته شده، تکرار کرد. نمیتوان باور کرد همه شنوندگان یک شعر در یک زمان و در یک مکان برداشت یگانهای از شعر خواهند داشت.
بیمار را می دانیم چیست. بیماری عشق را اما نمیتوان به سادگی گفت چیست، و شاید به اندازهای بیش از آدمیان کره خاکی ما برداشت های گونه گون از عشق شده باشد و بیماری آن. چه کسی گفته است هر کس تنها یک برداشت از بیماری عشق میتواند داشته باشد. در یک لحظه شاید، در لحظه های گونه گون اما نشاید.
من یادمانی فراموش نشدنی از یکی از لحظه های از شعر گفتن های خود دارم. شبانگاهی در جمعی دوستانه و همکارانه، که هر دوستی هم آشنایی را با خود آورده بود و او میتوانست برای دیگران نا آشنا باشد، در سخن از هر دری به دروازه شاملوی شاعر رسیدیم. گرمای هم نشینی دوستانه و شور و غوغای شعر شاملو در هم آمیخت و دقیقه هایی من آنچنان با لذت و شور سخن گفتم که میدانم هرگز نمیتوانم آن را، آنگونه که بود، تکرار کنم. گذشته از آفرین های شنوندگان که هر کس بگونه ای بر زبان آورد، خانمی خوش پوش و آراسته، نه گذاشت و نه برداشت، در پایان آفرین ها، سرد و کوتاه گفت آنگونه نیست که شما میگویی، من خودم شاملو را در یک مهمانی دیدهام، خانمش کلی منجوق به خود آویزان کرده بود که هیچ شباهتی به گردنبند نداشت، اصلا خوشم نیامد.
من آموختهام که چشمانم از شگفتیهای جهان گرد نشود. اما نه از شگفتی بر آمده از آن گفتههای آن خانم. آی خانیم من نه دییرم، سن نه دییرسن! به زبان مادری نوشتم چون در دلم گفتم ای خانوم من چه میگویم، تو چه میگویی! و از گفتگو ها بر آمد که آن خانم آراسته و خوش پوش دانشجوی دکترای روانشانسی بود، او در تهران به دبیرستان رفته و مدرک کارشناسی و کارشناسی ارشد خود را هم از دانشگاهی در تهران گرفته بوده است. شاعر را خدا آفریده است، نمیدانم اگر خدا زبان داشت آیا به گردن میگرفت که روانشاسان را هم خود او آفریده است یا نه.
فیلسوف خندان هم نه در برداشت های حسی، که پایه جستجوی حقیقت برای او بود، بلکه در گسترش آن تا آنجا که پندار او راه میبرد به شاعرانگی میپرداخته است. پیداست که با روش او هر کس میتواند دریافت های بینایی، شنوایی، بویایی، چشایی و بساوایی خویش را گسترش داده و حقیقت را خود از آن ها بیرون کشد و حقیقت ویژه خویش را داشته باشد. و اینجا دیگر میدان تاخت و تاز روانشناسان است که هر حقیقت جویی را دیوانه بنامند و خوش باشند. تا آنجا که به فرزندان دموکریت بر میگردد بهتر است فراموش نکنند که دموکریت در بیست و چهار سده پیش پایه جستجوهای خویش را بر برداشت های حسی نهاد. و انسان آن روزگار به جز پنج حس خویش افزار های کار آزموده چندانی در پژوهش های خویش نداشت. هنر بزرگ دموکریت آن بود که پایه شناخت را بر آزمون حسی گذاشت و پندار را بر پایه آزموده ها استوار کرد.
و هر کس که دریافتی از شعر شاعر داشته باشد در خود شاعری دارد. برای آن است که شاعر برداشت هر کس از چندی و چونی حرارت و سردی را در سخن از بیماری عشق به خود او واگذار کرده است تا بگوید:
چرا دردت نچیند جان سعدی
که هم دردی و هم درمان دردی
شاعر نه تنها آفریده خداوند است بلکه خود نیز جلوه ای خداوندی دارد. شاعر اگر هم واژه ها را خود نیافریده باشد، آفریدگار چینش آنها در کنار هم است، آنچنان چینشی که به نیروی خیال حتی میتوان معنای واژه ها را نیز دیگر کرد. که هم دردی و هم درمان دردی. همچنانکه خدا شاعر را آفرید و سرنوشت او را به خود او سپرد، تا آنجا که آفریدگاری دیگر شود، شاعر هم واژه ها و چینش آنها را از نو میآفریند و سرنوشت آنها را به خواننده یا شنونده شعر میسپارد تا آفریننده برداشت خود از آنها باشند.
ننوشتن دشوار است، نوشتن اما دشوار نیست اگر به شاعر اندرون خویش وفادار بوده باشیم.
خود کردن و جرم دوستان دیدن
رسمی است که در جهان تو آوردی
