بایگانی ماهانه

September 2008
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        

آمار

یادداشت‌ها: 548

دیدگاه خوانندگان: 1335

تا روز: ۳۱ شهریور ۱۳۸۷

و خدا شاعر را آفرید

اگر بخواهیم با فیلسوف خندان همراه شویم بهتر است به یاد داشته باشیم که خدا شاعر‏‎ ‎را آفرید. ‏

فیلسوف خندان روش استقرایی را برای شناخت حقیقت به کار می‌گرفت، و با کاربست آن دریافت های حسی را ‏گسترش می‌داد و از ذره هر چیز به حقیقت آن می‌رسید. پایه تجربی پندارهای او همان دریافت های حسی بود ‏که او را از همگنان حقیقت جوی زمانه خویش جدا می‌کرد، و گسترش دریافت های حسی تا هر جایی که پندار ‏راه می‌دهد اما او را به همگنان زمانه اش نزدیک می‌کرد. فیلسوف خندان حتی جان را هم پدید آمده از ذره ‏می‌پنداشت. به گمان او میان دو ذره تن یک ذره جان هم هست که میانجی جنبش آنهاست. حتی دریافت های ‏حسی و اندیشه هم در نگاه دموکریت ذره ای است. او عاشق ذره بوده است. و شاعر را خدا آفرید تا بسراید:‏

نمی‌دانند کز بیمار عشقت ‏
حرارت باز ننشیند به سردی

اگر با خوبرویان می‌نشینی ‏
بساط نیکنامی در نوردی

و اینجا می‌توان از چرایی آفرینش شاعر سخن گفت و از چگونگی آن چشم پوشید. چرا خدا شاعر را آفرید. برای ‏آنکه شعر بگوید. شعر بگوید و سرنوشت آن را به خواننده یا شنونده شعر بسپارد. در خوانش شعر هر کس از ‏ظن خویش یار شاعر می‌شود. هر کس تصویر، خیال و زیبابیی آزموده یا آموخته خویش را از شعر بیرون می‌کشد. ‏حتی معنی و مفهوم یک یک واژه های شعر را هم خواننده خود بر می‌گزیند، دانسته یا نادانسته. ‏

خواننده شعر در زمان ها، مکان ها، حالت ها و وضعیت های حسی یا عاطفی گونه گون دریافت های گونه گونی ‏از شعر خواهد داشت. حتی اگر فرد بوده و یک نفر باشد. من باور ندارم که بی نوشته از شعر گفتن را می‌توان ‏بار دیگر، همانگونه که گفته شده، تکرار کرد. نمی‌توان باور کرد همه شنوندگان یک شعر در یک زمان و در یک ‏مکان برداشت یگانه‌ای از شعر خواهند داشت.‏

بیمار را می دانیم چیست. بیماری عشق را اما نمی‌توان به سادگی گفت چیست، و شاید به اندازه‌ای بیش از ‏آدمیان کره خاکی ما برداشت های گونه گون از عشق شده باشد و بیماری آن. چه کسی گفته است هر کس ‏تنها یک برداشت از بیماری عشق می‌تواند داشته باشد. در یک لحظه شاید، در لحظه های گونه گون اما نشاید.‏

من یادمانی فراموش نشدنی از یکی از لحظه های از شعر گفتن های خود دارم. شبانگاهی در جمعی دوستانه و ‏همکارانه، که هر دوستی هم آشنایی را با خود آورده بود و او می‌توانست برای دیگران نا آشنا باشد، در سخن از ‏هر دری به دروازه شاملوی شاعر رسیدیم. گرمای هم نشینی دوستانه و شور و غوغای شعر شاملو در هم ‏آمیخت و دقیقه هایی من آنچنان با لذت و شور سخن گفتم که می‌دانم هرگز نمی‌توانم آن را، آنگونه که بود، ‏تکرار کنم. گذشته از آفرین های شنوندگان که هر کس بگونه ای بر زبان آورد، خانمی خوش پوش و آراسته، نه ‏گذاشت و نه برداشت، در پایان آفرین ها، سرد و کوتاه گفت آنگونه نیست که شما می‌گویی، من خودم شاملو را ‏در یک مهمانی دیده‌ام، خانمش کلی منجوق به خود آویزان کرده بود که هیچ شباهتی به گردنبند نداشت، اصلا ‏خوشم نیامد.‏

من آموخته‌ام که چشمانم از شگفتی‌های جهان گرد نشود. اما نه از شگفتی بر آمده از آن گفته‌های آن خانم. ‏آی خانیم من نه دییرم، سن نه دییرسن! به زبان مادری نوشتم چون در دلم گفتم ای خانوم من چه می‌گویم، تو ‏چه می‌گویی! و از گفتگو ها بر آمد که آن خانم آراسته و خوش پوش دانشجوی دکترای روانشانسی بود، او در ‏تهران به دبیرستان رفته و مدرک کارشناسی و کارشناسی ارشد خود را هم از دانشگاهی در تهران گرفته بوده ‏است. شاعر را خدا آفریده است، نمی‌دانم اگر خدا زبان داشت آیا به گردن می‌گرفت که روانشاسان را هم خود ‏او آفریده است یا نه. ‏

فیلسوف خندان هم نه در برداشت های حسی، که پایه جستجوی حقیقت برای او بود، بلکه در گسترش آن تا ‏آنجا که پندار او راه می‌برد به شاعرانگی می‌پرداخته است. پیداست که با روش او هر کس می‌تواند دریافت های ‏بینایی، شنوایی، بویایی، چشایی و بساوایی خویش را گسترش داده و حقیقت را خود از آن ها بیرون کشد و ‏حقیقت ویژه خویش را داشته باشد. و اینجا دیگر میدان تاخت و تاز روانشناسان است که هر حقیقت جویی را ‏دیوانه بنامند و خوش باشند. تا آنجا که به فرزندان دموکریت بر می‌گردد بهتر است فراموش نکنند که دموکریت در ‏بیست و چهار سده پیش پایه جستجوهای خویش را بر برداشت های حسی نهاد. و انسان آن روزگار به جز پنج ‏حس خویش افزار های کار آزموده چندانی در پژوهش های خویش نداشت. هنر بزرگ دموکریت آن بود که پایه ‏شناخت را بر آزمون حسی گذاشت و پندار را بر پایه آزموده ها استوار کرد.‏

و هر کس که دریافتی از شعر شاعر داشته باشد در خود شاعری دارد. برای آن است که شاعر برداشت هر کس ‏از چندی و چونی حرارت و سردی را در سخن از بیماری عشق به خود او واگذار کرده است تا بگوید:‏

چرا دردت نچیند جان سعدی ‏
که هم دردی و هم درمان دردی

شاعر نه تنها آفریده خداوند است بلکه خود نیز جلوه ای خداوندی دارد. شاعر اگر هم واژه ها را خود نیافریده ‏باشد، آفریدگار چینش آنها در کنار هم است، آنچنان چینشی که به نیروی خیال حتی می‌توان معنای واژه ها را ‏نیز دیگر کرد. که هم دردی و هم درمان دردی. همچنانکه خدا شاعر را آفرید و سرنوشت او را به خود او سپرد، تا ‏آنجا که آفریدگاری دیگر شود، شاعر هم واژه ها و چینش آنها را از نو می‌آفریند و سرنوشت آنها را به خواننده یا ‏شنونده شعر می‌سپارد تا آفریننده برداشت خود از آنها باشند. ‏

ننوشتن دشوار است، نوشتن اما دشوار نیست اگر به شاعر اندرون خویش وفادار بوده باشیم.‏

خود کردن و جرم دوستان دیدن
رسمی است که در جهان تو آوردی