با هشترودی تا بهار
مسوولان سرن گفتهاند آسیب در دستگاه شتابگر پیچیدهتر از آنی است که در نگاه نخست برآورد کردهاند. از آنجا که دستگاه یگانه و پیچیده است بهتر دیدهاند زمان بیشتری برای بررسی و عیبیابی و بازسازی آن بگذارند. تا بهار سال آینده دستگاه را به کار نخواهند انداخت.
نمیتوان شاد شد که دستگاه آسیب دید یا کمبودی داشته که پیشتر نیافته بودهاند. اما به گمان من آغاز پیروزمندانه کار با دستگاه شتابگر سرن هوشیاری اجتماعی خوبی به بار آورد. ما هم میتوانیم پاییز و زمستان را با آماده کردن بیشتر و بهتر خود بگذرانیم تا در بهار آنها را بهتر درک کنیم.
دلم هوای پروفسور هشترودی را کرده است. چقدر به آقای رادمنش احساس نیاز میکنم. آقای رادمنش دبیر مکانیک ما بود. جزوه میگفت. با کمترین واژهها مکانیک را چنان در دفترهای ما مینشاند که بی نیاز از هر کتاب درسی میشدیم. پرفسور هشترودی پاسخگوی کنجکاوی های برون درسی بود. انجمن فضایی، مجله فضا که در پلاستیک سربسته و تمیز به ما داده میشد، سخنرانیهای در فضای باز پرفسور هشترودی.
آرمسترانگ به ماه رفته بود و پرفسور هشترودی با فرمولهای ریاضی برای ما ثابت میکرد که انسان نمیتواند از جو زمین بیرون برود. ادبیات و فلسفه پس از آنش تماشایی بود، تا به آنجا برسد که کاستی یا کمبود در کجا بوده و به راحتی پذیرفته شده بوده است، نه برای سالها بلکه برای بسیار بیش از دههها.
اگر از من بپرسی سرمستی چیست. میگویم آنی است که پس از سخنرانیهای پرفسور هشترودی داشتیم.
پرفسور عزیزم! من تو را گم نکردهام، اما نمیدانم چرا پیدایت هم نمیکنم. پس کجایی تو، دلم برایت تنگ شده است. من تو را دوست داشتم. در همه این سالها هیچ از شیفتگی سودایی من به سخنان تو کم نشده بود. هماکنون دیدم که بسیار و بسیار هم بیشتر شده است. من هنوز هم تو را دوست دارم. به یاد ندارم که حتی یک بار پرسیده باشی در زمان میان دو سخنرانی چه میکردهام. پس میدانستی کنجکاوی که در مغزمان میکاشتی از ما کار خواهد کشید. نه تنها در آن روزها بلکه همه روزان و شبان سالیان سال. دلم برایت تنگ شده است.
پروفسور عزیزم، بگم چکار کرده بودم. همین که احمدینژاد رییس جمهور شد رفتم یک کتاب ششصد صفحهای خریدم که با خط قرمز بزرگ در روی جلدش نوشته شده است علوم تجربی. نام کتاب علوم تجربی است، با زبانی همه فهم. همه فهم، همه دیگه، همه بچههای کانون فضایی که پایههای فهمیدن سخنرانی های تو را داشتند.
خوش برآ با غصه، ای دل! که اهل راز
عیش خوش در بوته هجران کنند
