به جانت وانواژم
پس از خواندن این نوشته کوتاه نیاز پیدا کردم از پشت کامپیوتر دور شوم. هنوز پای پنجره نرسیده بودم که به روستای افشانه، زادگاه ابوعلی سینا، پرتاب شدم. آن نوشته کوتاه مرا به آنجا برد.
به دیدن موزه ابن سینا رفته بودم. ابن سینای خودم. همانی که پشت نیمکت دبستان ساخته شد و دیگر از من جدا نشد.
نوشتهها، کتابها، دستافزار پزشکی که از روی نوشتههای این سینا بازسازی شده بود، با سلیقه و خوشآیند به نمایش گذاشته شده بود.
چهره ابن سینا را، با پژوهشهای مردمشناسی، از روی عکسهای جمجمه او بازسازی کرده بودند و آنجا بود.
عکسها را، اگر درست به یاد داشته باشم، با کوشش استاد سعید نفیسی، در همدان از بازماندههای سر ابوعلی گرفته و به یونسکو داده بودهاند. موزه هم با همکاری یونسکو پای گرفته بود.
خانمهای چای شهرزاد هم در خیابانها میخرامیدند. من آنجا بود که دریافتم آن زیبارو از کجا به فرهنگ و زیباییشناسی ما راه یافته و بر بستههای چای شهرزاد نیز نشسته است.
بار دیگر شده بودم همان کودک دبستانی که دانش و کتاب و کاغذ و قلم از هر جا که آغاز میشد به ابن سینا راه میبرد.
از افشانه به همدان پرواز میکردم و باز میگشتم. همان موزه را در خیال در کنار آرامگاه ابوعلی میساختم. پیش خود روستای افشانه را خواهر خوانده همدان میکردم و شهرداران آن دو را میبردم و میآوردم.
چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی،
که یک سر مهربانی درد سر بی.
با این خیال راه میرفتم که ناگاه به دنیای بزرگترها پرتاب شدم، در میدان افشانه در ساختمان یادبودی دیگر.
چند دوجین خاک رنگارنگ را در جایگاههای شیشهای نگهداری میکردند و خاکها هر کدام به رنگی. من تا آن روز آن همه خاک رنگارنگ از جای جای زمین در کنار هم ندیده بودم.
از هر جایی که یکی از فرزندان افشانه در جنگ جهانی دوم به خاک افتاده بود، اندکی خاک آورده و به یادگار نگهداری میکردند.
اگر آیی به جانت وانواژم،
وگر نآیی ز هجرانت گداژم.
