بایگانی ماهانه
July 2010
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
آمار
  • یادداشت‌ها: 657
  • دیدگاه خوانندگان: 1344
  • بازتاب از خوانندگان: 49
November 26, 2008

به جانت وانواژم

پس از خواندن این نوشته کوتاه نیاز پیدا کردم از پشت کامپیوتر دور شوم. هنوز پای پنجره نرسیده بودم که به ‏روستای افشانه، زادگاه ابوعلی سینا، پرتاب شدم. آن نوشته کوتاه مرا به آنجا برد. ‏
به دیدن موزه ابن سینا رفته بودم. ابن سینای خودم. همانی که پشت نیمکت دبستان ساخته شد و دیگر از من ‏‏جدا نشد. ‏
نوشته‌ها، کتاب‌ها، دست‌افزار پزشکی که از روی نوشته‌های این سینا بازسازی شده بود، با سلیقه و خوش‌آیند ‏‏به نمایش گذاشته شده بود.
چهره ابن سینا را، با پژوهش‌های مردم‌شناسی، از روی عکس‌های جمجمه او ‏بازسازی کرده بودند و آنجا بود.
عکس‌ها را، اگر درست به یاد داشته باشم، با کوشش استاد سعید نفیسی، در همدان از بازمانده‌های سر ‏ابوعلی ‏گرفته و به یونسکو داده بوده‌اند. موزه هم با همکاری یونسکو پای گرفته بود. ‏
خانم‌های چای شهرزاد هم در خیابان‌ها می‌خرامیدند. من آنجا بود که دریافتم آن زیبارو از کجا به فرهنگ و ‏‏زیبایی‌شناسی ما راه یافته و بر بسته‌های چای شهرزاد نیز نشسته است. ‏
بار دیگر شده بودم همان کودک دبستانی که دانش و کتاب و کاغذ و قلم از هر جا که آغاز می‌شد به ابن سینا ‏‏راه می‌برد. ‏
از افشانه به همدان پرواز می‌کردم و باز می‌گشتم. همان موزه را در خیال در کنار آرامگاه ابوعلی می‌ساختم. ‏‏پیش خود روستای افشانه را خواهر خوانده همدان می‌کردم و شهرداران آن دو را می‌بردم و می‌آوردم. ‏
چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی، ‏
که یک سر مهربانی درد سر بی. ‏
با این خیال راه می‌رفتم که ناگاه به دنیای بزرگترها پرتاب شدم، در میدان افشانه در ساختمان یادبودی دیگر. ‏
چند دوجین خاک رنگارنگ را در جایگاه‌های شیشه‌ای نگهداری می‌کردند و خاک‌ها هر کدام به رنگی. من تا آن ‏روز ‏آن همه خاک رنگارنگ از جای جای زمین در کنار هم ندیده بودم. ‏
از هر جایی که یکی از فرزندان افشانه در جنگ ‏جهانی دوم به خاک افتاده بود، اندکی خاک آورده و به یادگار ‏نگهداری می‌کردند. ‏
اگر آیی به جانت وانواژم، ‏
وگر نآیی ز هجرانت گداژم.‏

دسته‌بندی

پیوند چاپ November 26, 2008 5:04 AM Wednesday