یلدایی
اگر شب از غروب خورشید آغاز شده و با طلوع آن پایان یابد، شب یلدای پارسالی من شانزده ساعت و چهار دقیقه بوده است. و فردای آن خورشید توانسته است تنها تا پانزده و شش دهم درجه در آسمان بالا رود.
دادههای اخترشناسی اما شب یلدای امسال را یک دقیقه بیشتر، شانزده ساعت و پنج دقیقه، نشان میدهد. خورشید یک دقیقه دیرتر طلوع خواهد کرد و تا همان ارتفاع پارسالی در آسمان بالا خواهد رفت.
با خود گفته بودم که پس از چیدن خوردنیها با یاد زیدی، خبرنگار عراقی که در زندان است، فال کفش بگیرم. از دیوان شاعران در دسترس فال کفش گرفتم و به رنج حبس و دوری یاران و فکر کودکان ملکالشعرای بهار رسیدم:
کند از جا عاقبت سیلاب چشم تر مرا
همتی یاران! که بگذشته است آب از سر مرا
آتشی سوزاندهام وین گیتی آتش پرست
هر زمان پنهان کند در زیر خاکستر مرا
گر نکردی جامه و کفش و کله سنگین تنم
چون گیاه خشک برکندی ز جا صرصر مرا
کاشکی یک روز برکندی ز جا این تند باد
و اندر افکندی درون خانهی دلبر مرا
خوی با نسرین و سیسنبر گرفتم کاین دو یار
میکنند از روی و از مویت حکایت مر مرا
سوی من بوی تو باد آورد، زین حسرت رقیب
حیله سازد تا درافتد کار با داور مرا
یافتم گنجی وز آن ترسم که روز داوری
جنگ با داور فتد زین گنج باد آور مرا
بر سر من گر نبودی از خیالت نیتی
اندر این بیغوله جان میآمدی بر سر مرا
دوستان رفتند از این کشور، رقیبان! همتی
تا مگر بیرون کند سلطان از این کشور مرا
هر کجا گیرم قلم در دست و بگشایم زبان
چون سخن گیرند دانایان ز یکدیگر مرا
تا زبان پارسی زنده است، من هم زندهام
ور به خنجر حاسد دون بر درد حنجر مرا
بس که در میدان آزادی کمیتم تند راند
گیتی کجرو به زندان میدهد کیفر مرا
بس که بدخواهان بدم گفتند نزد شهریار
قیمتم بشکست و کرد از خاک ره کمتر مرا
در حق من مرگ تدریجی مگر قایل شدند؟
کاین چنین دارند در زندان به غم همبر مرا
مردم از این مرگ تدریجی و طول احتضار
کاش در یکدم شدی پیراهن از خون تر مرا
ای دریغا مرگ آنی کز چنین طول ممات
هر سر مویی همی بر تن زند نشتر مرا
چون به یاد کودکان از دیده بگشایم سرشک
کودکان اشک درگیرند، گرد اندر مرا
رنج حبس و دوری یاران و فکر کودکان
با تهیدستی و بیبرگی کند مضطر مرا
با چنین درویشی اکنون سخت خرسندم، بهار!
اختر کجرو نرنجاند دمادم گر مرا
