فوتبال بايد بردار نيست
میگويند رفيق ما جناب روستايی عزيز نشسته بود پای ديفار و چپقش را چاق میکرد که خبر رسيد آتش به گوشه خرمن افتاده است.
آن روزها مانند اين روزها نبود که هر کس خرمن خود را داشته باشد. خرمنجايی بود و هر روستايی خرمندار بخشی از خرمنجا را برای خود بر میداشت و با اندکی فاصله با همسايه به خرمنکوبی میپرداخت. با شنيدن خبر آتش در گوشهای از خرمن همه هراسان به خرمنجا میشتافتند و آتش را هر جا که بود خاموش میکردند و پس از آن به شکرگزاری میپرداختند که همه چيز نابود نشد.
رفيق ما جناب روستايی عزيز هم با شنيدن خبر آتش سراسيمه به دنبال الاغش دويد و سوار شد و تاخت. از سراسيمگی او بود يا ناهمواری راه پای الاغ به چاله رفت و سرنگون شد و ديگر نتوانست برخيزد.
رفيق ما جناب روستايی عزيز الاغ را به گرگها سپرد و دوان دوان به خرمن شتافت. تا او برسد همسايهها با استر و اسب و الاغ رسيده و آتش را مهار کرده و خاموش کرده بودند. هنوز دود از خاکستر داغ گوشهای از خرمنجا به آسمان میرفت، و خرمن رفيق ما جناب روستايی عزيز هم آنجا بود.
رفيق ما جناب روستايی عزيز هنوز به خود نيامده بود که خبر رسيد بشتاب. بشتاب که زنت میزايد. اين بار سراسيمه دوان دوان راه ده را پيش گرفت و تا به خانه برسد زن سر زا رفته بود.
همسايهها شادمان از مهار آتش و رهايی بسياری از خرمنها از شعلههای آن آماده شکرگزاری میشدند و از رفيق ما جناب روستايی عزيز هم خواستند به شکرگزاری آنها بپيوندد.
رفيق ما جناب روستايی عزيز نه گذاشت و نه برداشت و فرياد زد، آخه فلان فلان نشده ها، چه جای شکری مانده است ديگر. شکر را سوار شوم يا يک سال آزگار بخورم يا شبهای تار و سرما بار را در آغوشش بخسبم.
من، همچنانکه واضح و مبرهن است و در همه کتابهای حقوق بشری و چه و چه ها هم نوشته است و خودم با چشمهای خود خواندهام، هيچ تفاوتی ميان عرب و ناعرب نمیگذارم. با سوسمار خوری هم دشواری چندانی ندارم. خودم با چشمهای خودم يک بار يک سوسمار ديده بودم که بچه خوبی بود و زير آفتاب سوزان روی سنگی بلند دراز کشيده بود و بر و بر به من نگاه میکرد و جم نمیخورد.
در پايان بازی تيم ملی فوتبال با عربستان حال و روز آن رفيق ما جناب روستايی عزيز در برابر حال و روز من پادشاه بود و نگاهم بر و بر تر از نگاه آن سوسمار روی آن سنگ بلند زير آفتاب سوزان. هنوز هم روشن نيست که میتوانم جم بخورم يا نه. فوتبال برد و باخت دارد و بايد بردار نيست، مگر برای کسی که نه فوتبال بازی کرده باشد و نه فوتبال ديده باشد و نه از فوتبال شنيده باشد. خود پله هم گاهی میباخت تا چه رسد به مارادونا که انگشت کوچيکه پله ما هم نمیشد، اگر میشد خودش بگه من انگشت کوچیکه پله میشوم. و اگر پله میباخت من خودم بهتر از هر کسی میگفتم اگر اونجا را اونجوری نکرده بود حتما برده بود.
درست است که گفتهاند فوتبال برد و باخت داره، نه اينکه گفته باشند که به عربستان ببازی. اين همه کشور و ملت در جهان هست. ووووووو به همهتون با اون فوتبالتون.
من، همچنانکه واضح و مبرهن است و در همه کتابهای حقوق بشری و چه و چه ها هم نوشته است و خودم با چشمهای خود خواندهام، عرب و ناعرب برايم يکی است و دو تا نيست.
من، با آن کاری که با علی دايی کردند و هنوز هم میکنند هيچ ميانهای ندارم. جز اينکه، آخه پسر خوب قحطی تیم بود که به تیم عربستان ببازی.
کاری که با علی دايی میکنند همانی است که خود ما با بکن باور آلمانی زمان پله میکرديم. آنچه ما میکرديم فوتبالی بود و هيچ ربطی به بازی فوتبال نداشت.
بکن باور رفيق زنده ياد اشتراوس بود. اشتراوس نمیدانم کی وزير دفاع آلمان شده بود و با رييس مجله اشپيگل، که روزنامهنگار برجستهای بود، درگير شده بود و رييس اشپيگل را به زندان انداخته بود. خبرنگار ها دنبال کار رييس اشپيگل را گرفته بودند و ما را هم خبر کرده بودند. تا اشتراوس زنده بود بکن باور فوتبال بلد نبود که، همهاش به زور اشتراوس الکی در زمين میدويد. حتي اگر بکن باور پیش چشمان خود ما هم به پله گل میزد ريگی به کفش داشت چون پای اشتراوس در ميان بود. پس از درگذشت اشترواس ايشان زنده ياد شد و بکن باور بينوا هم، بفهمی نفهمی، فوتبالی شد و از زير سايه سنگين اشتراوس بيرون آمد.
و اين بکن باور همان بازيکن نامدار همتراز پله و مربی کامياب ساليان سال فوتبال آلمان و از مديران برجسته و کارشناس فوتبال جهان است که حرف او در فيفا هم براستی حرف است. علی دايی او را میشناسد.
علی دايی بهتر است از آنچه که پيش آمده دلگير نشود. من او را بخوبی میفهمم و به توانايیهايش ارج میگذارم. بی هيچ پرده پوشی به او میگويم آنچه که امروز با او میکنند در برابر آنچه که ما با بکن باور میکرديم بسيار خرد و کوچک است. خوشبختانه بکن باور هم بخوبی ما را میفهميد و در توانايیهای خود ترديد نمیکرد و به عشق بزرگ زندگانی حرفهايش میپرداخت که فوتبال بود.
تا هنوز دوباره به ياد تیم عربستان نيافتادهام، و وووو نمیشود، بهتر است دوستدارانه به علی دايی بگويم برای خود من هم در یادداشت نویسی های نه چندان روزانه خود احمدینژاد رييس جمهور کشور ايران است و رقابتی حرفهای، سياسی يا چه و چه ها با او ندارم، و تا هر لحظهای که رای مردم ايران پشتوانه اوست چنين میماند. با آنچه که در انتخابات رياست جمهوری دور پيش کشور گذشت، بويژه شيوهای که نويسندگان، روشنفکران و روزنامهنگاران کمابيش نامدار و شايسته احترام در پيش گرفتند، احمدینژاد کيسه بوکس شد برای بسیاری از آنها و نه رييس جمهور کشورشان.
من با احساس مسووليت کامل، و با پشتوانه بررسی دلسوزانه روزانه، و آمادگی گفتگو در این باره، به علی دايی میگويم در بيرون کشور نيز احمدینژاد نماد بچههای انقلاب ايران شد. بچههايی که عاشقانه با انقلاب ايران زيسته و در آن بالیده بودند. بچههايی که در برابر عشق بزرگ و پرشورشان میتوان به زانو افتاد و کماکان انسان ماند و وفادار به مردم و میهن خويش. اين را کسی میگويد که نه تنها در ميان آن عشق بزرگ آنها زيسته بلکه در پيدايش و پرورش آن نقش مسووليتپذير داشت. کسی که بی شک در برابر ناکامیهای آنها هم مسووليتپذير است. بچههايی که نه تنها در پيدايش انقلاب دستی نداشتند بلکه در ناکامیهای آن هم مسووليتی ندارند حتی شخص خود احمدینژاد نيز. و کسی که به دیدار بازی علی دايی با عربستان به ورزشگاه آمد رييس جمهور ایران بود. بگذار هر چه میخواهند بگویند، چنین بود.
من مردمی کردن ورزش را میپذيرم و سياسی کردن آن را نه. حتی آنچه ما با بکن باور میکرديم سياسی کردن ورزش نبود. چون هرگز سد بازدارندهای در بازی يا مديريت بکن باور پديد نمیآورد و همه بوق بازی بود و نه بيشتر. بکن باوریها هم اگر میتوانستند از پوست ما را کندن کوتاه نمیآمدند هيچ گاه بدون اينکه کوچکترين آسيبی برسانند. خود بکن باور هم همواره مرز آشکار و روشنی با انسانستيزها داشت و من به ياد ندارم در گفتگوهای رسانهای، که او هنوز هم بسيار به آن دلبستگی دارد، کوچکترين بی احترامی به ديگران ناهوادار خود کرده باشد.
با سخنانی که امروز پير کارکشته فوتبال ما، حشمت مهاجرانی، بر زبان راند و من خواندم حتی غرهای پيش خود من هم دود هوا شد و رفت و بهتر است علی دايی اين را نیز بداند تا خوب بفهمد چرا او برای من همانی است که بود. میگويند علی دايی جوانی پرغرور بود و سازش نا پذير. به هنگام وووو آدم به ياد اين گفتهها هم میافتد. من هم وقتی علی دايی پيش از بازی عربستان منم منم میکرد سر تکان میدادم و با خود میگفتم توپ گرده و اين حرفها مفته. امروز ديگر نه علی دايی جوان بلکه حشمت مهاجرانی میگويد بايد.
و اگر زمان گفتگو فرا رسد من خواهم گفت مديريت دستگاه فوتبال ايران را بايد به چهار ميخ کشيد و نه علی دايی را. حتی در اختلاف رسانهای شده بيهوده علی دايی و فوتباليستها هم پيش از هر چيز ناتوانی مديريت خود را نشان میداد و نه ناتوانی علی دایی. علی دايی مربی بود و فوتباليست، حتی اگر در توانايیها پله را هم در جيب کوچیکه بگذارد، اما به اتوريته مربی يا کاپيتان تيم تن ندهد، همان بهتر که بيرون ميدان بازی بماند. همگان به چشم خود ديدند و خوب هم دیدند وقتی که زپرشگ آيد و زن زايد و مهمان عزيز آيد چه کسی بايد پاسخگو باشد.
فوتباليستهايی که اختلاف خود با مربی يا کاپيتان را رسانهای میکنند بهتر است با چشم باز به آنچه روی داد بنگرند و از مربی آزاری يا کاپيتان گريزی، بويژه در رسانهها، پرهيز کنند.
فوتباليست اگر میخواهد کماکان ستاره ميدان فوتبال باشد بهتر است شوق ستاره سينما شدن را، که رسانهها خواه ناخواه دامن میزنند، مهار کند.
ما نمیتوانيم آزادی يا حقيقتجويی رسانهها را فدای برخی ندانم کاری های رسانهای بکنيم. اما میتوانيم از فوتباليستهای محبوب خود بخواهيم ستاره ميدان باشند و نه ستاره سينما. و من اين را با آرامش میگويم و در آن هيچ اجباری نمیبينم. بلکه يا آن يا اين. يا ستاره سينما و محبوب بازيگریهای رسانهای، يا ستاره ميدان فوتبال و محبوب کورکوريها و بوق و کرناهای ما.
و من به اوون کاپيتان تيم ملی در بازی اون روزی با عربستان هم میگويم ووووو، سه سه بار نود و نه بار ووووو. تا روزی که پاسخ تیم عربستان را در رياض بدهيم. دير و زود دارد سوخت و سوز ندارد. من کاپيتان تعيين میکنم. من میزنم توی دروازه اون تيم عربستان، درست در رياض و نه در هيچ جای ديگر.
من میگويم آقای حشمت مهاجرانی فرموده بايد کره شمالی را ببريم. چرا گوش نمیکنيد. بايد ببريم. آخه اون تيم کره شمالی چيه که فوتبالش چه باشد. آقای حشمت کم گفته بايد هر دو کره را ببريم. من شمال و جنوب سرم نمیشود. قطب شمال از قطب جنوب سردتر و جنوب از شمال بدتر است. و تيم ملی فوتبال ما بهتر است.
توپ گرده، و فوتبال بايد نداره، و تيم ملی ما بايد هر دو کره را ببره، بايد ببره. و من از علی دايی خواهش میکنم، بی نياز از چون و چراهای رسانهها، همانی که بود بماند، ياور و مشاور دلسوز هر لحظه تيم ملی فوتبال، مگر آنکه مربی تازه تیم ملی خود را بی نياز از او بداند که آن چيز ديگری میشود و موضوع من با علی دايی نمیتواند باشد.
