بایگانی ماهانه
July 2010
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
آمار
  • یادداشت‌ها: 657
  • دیدگاه خوانندگان: 1344
  • بازتاب از خوانندگان: 49
April 5, 2009

فوتبال بايد بردار نيست

می‌گويند رفيق ما جناب روستايی عزيز نشسته بود پای ديفار و چپقش را چاق می‌کرد که خبر رسيد آتش به ‏گوشه خرمن افتاده است. ‏
آن روزها مانند اين روزها نبود که هر کس خرمن خود را داشته باشد. خرمن‌جايی بود و هر روستايی خرمن‌دار ‏بخشی از خرمن‌جا را برای خود بر می‌داشت و با اندکی فاصله با همسايه به خرمنکوبی می‌پرداخت. با شنيدن ‏خبر آتش در گوشه‌ای از خرمن همه هراسان به خرمن‌جا می‌شتافتند و آتش را هر جا که بود خاموش می‌کردند و ‏پس از آن به شکرگزاری می‌پرداختند که همه چيز نابود نشد.‏
رفيق ما جناب روستايی عزيز هم با شنيدن خبر آتش سراسيمه به دنبال الاغش دويد و سوار شد و تاخت. از ‏سراسيمگی او بود يا ناهمواری راه پای الاغ به چاله رفت و سرنگون شد و ديگر نتوانست برخيزد.‏
رفيق ما جناب روستايی عزيز الاغ را به گرگ‌ها سپرد و دوان دوان به خرمن شتافت. تا او برسد همسايه‌ها با ‏استر و اسب و الاغ رسيده و آتش را مهار کرده و خاموش کرده بودند. هنوز دود از خاکستر داغ گوشه‌ای از ‏خرمن‌جا به آسمان می‌رفت، و خرمن رفيق ما جناب روستايی عزيز هم آنجا بود.‏
رفيق ما جناب روستايی عزيز هنوز به خود نيامده بود که خبر رسيد بشتاب. بشتاب که زنت می‌زايد. اين بار ‏سراسيمه دوان دوان راه ده را پيش گرفت و تا به خانه برسد زن سر زا رفته بود.‏
همسايه‌ها شادمان از مهار آتش و رهايی بسياری از خرمن‌ها از شعله‌های آن آماده شکرگزاری می‌شدند و از ‏رفيق ما جناب روستايی عزيز هم خواستند به شکرگزاری آنها بپيوندد.‏
رفيق ما جناب روستايی عزيز نه گذاشت و نه برداشت و فرياد زد، آخه فلان فلان نشده ها، چه جای شکری ‏مانده است ديگر. شکر را سوار شوم يا يک سال آزگار بخورم يا شب‌های تار و سرما بار را در آغوشش بخسبم.‏
من، همچنانکه واضح و مبرهن است و در همه کتاب‌های حقوق بشری و چه و چه ها هم نوشته است و خودم ‏با چشمهای خود خوانده‌ام، هيچ تفاوتی ميان عرب و ناعرب نمی‌گذارم. با سوسمار خوری هم دشواری چندانی ‏ندارم. خودم با چشم‌های خودم يک بار يک سوسمار ديده بودم که بچه خوبی بود و زير آفتاب سوزان روی سنگی ‏بلند دراز کشيده بود و بر و بر به من نگاه می‌کرد و جم نمی‌خورد.‏
در پايان بازی تيم ملی فوتبال با عربستان حال و روز آن رفيق ما جناب روستايی عزيز در برابر حال و روز من ‏پادشاه بود و نگاهم بر و بر تر از نگاه آن سوسمار روی آن سنگ بلند زير آفتاب سوزان. هنوز هم روشن نيست که ‏می‌توانم جم بخورم يا نه. فوتبال برد و باخت دارد و بايد بردار نيست، مگر برای کسی که نه فوتبال بازی کرده ‏باشد و نه فوتبال ديده باشد و نه از فوتبال شنيده باشد. خود پله هم گاهی می‌باخت تا چه رسد به مارادونا که ‏انگشت کوچيکه پله ما هم نمی‌شد، اگر می‌شد خودش بگه من انگشت کوچیکه پله می‌شوم. و اگر پله ‏می‌باخت من خودم بهتر از هر کسی می‌گفتم اگر اونجا را اونجوری نکرده بود حتما برده بود.‏
درست است که گفته‌اند فوتبال برد و باخت داره، نه اينکه گفته باشند که به عربستان ببازی. اين همه کشور و ‏ملت در جهان هست. ووووووو به همه‌تون با اون فوتبالتون.‏
من، همچنانکه واضح و مبرهن است و در همه کتاب‌های حقوق بشری و چه و چه ها هم نوشته است و خودم ‏با چشمهای خود خوانده‌ام، عرب و ناعرب برايم يکی است و دو تا نيست.‏
من، با آن کاری که با علی دايی کردند و هنوز هم می‌کنند هيچ ميانه‌ای ندارم. جز اينکه، آخه پسر خوب قحطی ‏تیم بود که به تیم عربستان ببازی.‏
کاری که با علی دايی می‌کنند همانی است که خود ما با بکن باور آلمانی زمان پله می‌کرديم. آنچه ما می‌کرديم ‏فوتبالی بود و هيچ ربطی به بازی فوتبال نداشت. ‏
بکن باور رفيق زنده ياد اشتراوس بود. اشتراوس نمی‌دانم کی وزير دفاع آلمان شده بود و با رييس مجله اشپيگل، ‏که روزنامه‌نگار برجسته‌ای بود، درگير شده بود و رييس اشپيگل را به زندان انداخته بود. خبرنگار ها دنبال کار ‏رييس اشپيگل را گرفته بودند و ما را هم خبر کرده بودند. تا اشتراوس زنده بود بکن باور فوتبال بلد نبود که، ‏همه‌اش به زور اشتراوس الکی در زمين می‌دويد. حتي اگر بکن باور پیش چشمان خود ما هم به پله گل می‌زد ‏ريگی به کفش داشت چون پای اشتراوس در ميان بود. پس از درگذشت اشترواس ايشان زنده ياد شد و بکن باور ‏بينوا هم، بفهمی نفهمی، فوتبالی شد و از زير سايه سنگين اشتراوس بيرون آمد.‏
و اين بکن باور همان بازيکن نامدار همتراز پله و مربی کامياب ساليان سال فوتبال آلمان و از مديران برجسته و ‏کارشناس فوتبال جهان است که حرف او در فيفا هم براستی حرف است. علی دايی او را می‌شناسد.‏
علی دايی بهتر است از آنچه که پيش آمده دلگير نشود. من او را بخوبی می‌فهمم و به توانايی‌هايش ارج ‏می‌گذارم. بی هيچ پرده پوشی به او می‌گويم آنچه که امروز با او می‌کنند در برابر آنچه که ما با بکن باور ‏می‌کرديم بسيار خرد و کوچک است. خوشبختانه بکن باور هم بخوبی ما را می‌فهميد و در توانايی‌های خود ترديد ‏نمی‌کرد و به عشق بزرگ زندگانی حرفه‌ايش می‌پرداخت که فوتبال بود.‏
تا هنوز دوباره به ياد تیم عربستان نيافتاده‌ام، و وووو نمی‌شود، بهتر است دوستدارانه به علی دايی بگويم برای ‏خود من هم در یادداشت نویسی های نه چندان روزانه خود احمدی‌نژاد رييس جمهور کشور ايران است و رقابتی ‏حرفه‌ای، سياسی يا چه و چه ها با او ندارم، و تا هر لحظه‌ای که رای مردم ايران پشتوانه اوست چنين می‌ماند. ‏با آنچه که در انتخابات رياست جمهوری دور پيش کشور گذشت، بويژه شيوه‌ای که نويسندگان، روشنفکران و ‏روزنامه‌نگاران کمابيش نامدار و شايسته احترام در پيش گرفتند، احمدی‌نژاد کيسه بوکس شد برای بسیاری از ‏آنها و نه رييس جمهور کشورشان. ‏
من با احساس مسووليت کامل، و با پشتوانه بررسی دلسوزانه روزانه، و آمادگی گفتگو در این باره، به علی ‏دايی می‌گويم در بيرون کشور نيز احمدی‌نژاد نماد بچه‌های انقلاب ايران شد. بچه‌هايی که عاشقانه با انقلاب ‏ايران زيسته و در آن بالیده بودند. بچه‌هايی که در برابر عشق بزرگ و پرشورشان می‌توان به زانو افتاد و کماکان ‏انسان ماند و وفادار به مردم و میهن خويش. اين را کسی می‌گويد که نه تنها در ميان آن عشق بزرگ آنها زيسته ‏بلکه در پيدايش و پرورش آن نقش مسووليت‌پذير داشت. کسی که بی شک در برابر ناکامی‌های آنها هم ‏مسووليت‌پذير است. بچه‌هايی که نه تنها در پيدايش انقلاب دستی نداشتند بلکه در ناکامی‌های آن هم ‏مسووليتی ندارند حتی شخص خود احمدی‌نژاد نيز. و کسی که به دیدار بازی علی دايی با عربستان به ‏ورزشگاه آمد رييس جمهور ایران بود. بگذار هر چه می‌خواهند بگویند، چنین بود.‏
من مردمی کردن ورزش را می‌پذيرم و سياسی کردن آن را نه. حتی آنچه ما با بکن باور می‌کرديم سياسی کردن ‏ورزش نبود. چون هرگز سد بازدارنده‌ای در بازی يا مديريت بکن باور پديد نمی‌آورد و همه بوق بازی بود و نه ‏بيشتر. بکن باوری‌ها هم اگر می‌توانستند از پوست ما را کندن کوتاه نمی‌آمدند هيچ گاه بدون اينکه کوچکترين ‏آسيبی برسانند. خود بکن باور هم همواره مرز آشکار و روشنی با انسان‌ستيزها داشت و من به ياد ندارم در ‏گفتگوهای رسانه‌ای، که او هنوز هم بسيار به آن دلبستگی دارد، کوچکترين بی احترامی به ديگران ناهوادار خود ‏کرده باشد.‏
با سخنانی که امروز پير کارکشته فوتبال ما، حشمت مهاجرانی، بر زبان راند و من خواندم حتی غرهای پيش ‏خود من هم دود هوا شد و رفت و بهتر است علی دايی اين را نیز بداند تا خوب بفهمد چرا او برای من همانی ‏است که بود. می‌گويند علی دايی جوانی پرغرور بود و سازش نا پذير. به هنگام وووو آدم به ياد اين گفته‌ها هم ‏می‌افتد. من هم وقتی علی دايی پيش از بازی عربستان منم منم می‌کرد سر تکان می‌دادم و با خود می‌گفتم ‏توپ گرده و اين حرف‌ها مفته. امروز ديگر نه علی دايی جوان بلکه حشمت مهاجرانی می‌گويد بايد.‏
و اگر زمان گفتگو فرا رسد من خواهم گفت مديريت دستگاه فوتبال ايران را بايد به چهار ميخ کشيد و نه علی ‏دايی را. حتی در اختلاف رسانه‌ای شده بيهوده علی دايی و فوتباليست‌ها هم پيش از هر چيز ناتوانی مديريت ‏خود را نشان می‌داد و نه ناتوانی علی دایی. علی دايی مربی بود و فوتباليست، حتی اگر در توانايی‌ها پله را ‏هم در جيب کوچیکه بگذارد، اما به اتوريته مربی يا کاپيتان تيم تن ندهد، همان بهتر که بيرون ميدان بازی بماند. ‏همگان به چشم خود ديدند و خوب هم دیدند وقتی که زپرشگ آيد و زن زايد و مهمان عزيز آيد چه کسی بايد ‏پاسخگو باشد. ‏
فوتباليست‌هايی که اختلاف خود با مربی يا کاپيتان را رسانه‌ای می‌کنند بهتر است با چشم باز به آنچه روی داد ‏بنگرند و از مربی آزاری يا کاپيتان گريزی، بويژه در رسانه‌ها، پرهيز کنند. ‏
فوتباليست اگر می‌خواهد کماکان ستاره ميدان فوتبال باشد بهتر است شوق ستاره سينما شدن را، که ‏رسانه‌ها خواه ناخواه دامن می‌زنند، مهار کند. ‏
ما نمی‌توانيم آزادی يا حقيقت‌جويی رسانه‌ها را فدای برخی ندانم کاری های رسانه‌ای بکنيم. اما می‌توانيم از ‏فوتباليست‌های محبوب خود بخواهيم ستاره ميدان باشند و نه ستاره سينما. و من اين را با آرامش می‌گويم و در ‏آن هيچ اجباری نمی‌بينم. بلکه يا آن يا اين. يا ستاره سينما و محبوب بازيگری‌های رسانه‌ای، يا ستاره ميدان ‏فوتبال و محبوب کورکوريها و بوق و کرناهای ما.‏
و من به اوون کاپيتان تيم ملی در بازی اون روزی با عربستان هم می‌گويم ووووو، سه سه بار نود و نه بار ووووو. ‏تا روزی که پاسخ تیم عربستان را در رياض بدهيم. دير و زود دارد سوخت و سوز ندارد. من کاپيتان تعيين می‌کنم. ‏من می‌زنم توی دروازه اون تيم عربستان، درست در رياض و نه در هيچ جای ديگر. ‏
من می‌گويم آقای حشمت مهاجرانی فرموده بايد کره شمالی را ببريم. چرا گوش نمی‌کنيد. بايد ببريم. آخه اون ‏تيم کره شمالی چيه که فوتبالش چه باشد. آقای حشمت کم گفته بايد هر دو کره را ببريم. من شمال و جنوب ‏سرم نمی‌شود. قطب شمال از قطب جنوب سردتر و جنوب از شمال بدتر است. و تيم ملی فوتبال ما بهتر است.‏
توپ گرده، و فوتبال بايد نداره، و تيم ملی ما بايد هر دو کره را ببره، بايد ببره. و من از علی دايی خواهش ‏می‌کنم، بی نياز از چون و چراهای رسانه‌ها، همانی که بود بماند، ياور و مشاور دلسوز هر لحظه تيم ملی ‏فوتبال، مگر آنکه مربی تازه تیم ملی خود را بی نياز از او بداند که آن چيز ديگری می‌شود و موضوع من با علی ‏دايی نمی‌تواند باشد.‏

دسته‌بندی، 

پیوند چاپ April 5, 2009 9:20 PM Sunday