داری کار و باری خوش
کوتاهترین شب سال است. شب از نیمه گذشته است. تیر ماه آغاز شده است. میخواستم این کوتاهترین شب را اندکی با خود باشم. رویاهایم را بکاوم. اندکی به روزها و هفتههای آینده پرواز کنم. من به این پروازها و بازنگری رویاهایم نیاز دارم.
پر پرواز نگشوده به اردیبهشتی که گذشت پرتاب شدم. به گذشته باز گشتم.
اردیبهشت ماه هنوز به نیمه نرسیده بود. یخبندان کنارهگیری محمد خاتمی از نامزدی ریاست جمهوری گذشته بود. جوانان خود را برای انتخابات ریاست جمهوری گرم میکردند اما هنوز گرمای آنها به زیر پوست شهر نمیدوید. در گشت و گذاری مانند همیشه، گذارم به نوشته آن روز او افتاد. هیچ نمیدانم از کی نوشتههایش را میخواندهام. نوشتههایش نشان میداد که درگیر انتخابات ریاست جمهوری شده است و کارهایش روز به روز بیشتر میشود. دلنویسی هم میکرد. آن روز نوشته بود دلش برای خودش تنگ شده است. تا خواندم دست و دلم لرزید. زیر دلنوشتهاش نوشتم:
دلتنگ نشو. تا چشم به هم بزنی تیر ماه میاد و به خودت هم میرسی.
من برایت فال گرفتم. حافظ گفت: داری کار و باری خوش!
تیر ماه آمد. در خبرهای نمیدانم کی خواندهام که دستگیرش کردهاند. و هنوز از آزادی او خبری نیست.
