آموزگاران
یکی از آموزگاران من گذارش به نوشتههای من افتاده و زحمت کشیده و یادداشتی هم گذاشته است. یادداشت او را جداگانه منتشر میکنم:
«سلام آقا
در دورانی كه فاصله نوجوانی و جوانی به سرعت سپری شد و با شروع حوادث انقلاب با شما پنجره جدیدی از دنیا برویم باز شد. با شما خیلی چیزها فهمیدم و خیلی ها را شناختم. با شما صمد را، گلسرخی را، كوراوغلی، قاچاقنبی، حیدرعماوغلی و... راشناختم.
با شما حتی آنروز كه در كلاس فریاد برآوردی:
از حسین باید شجاعت بیاموزیم و شهامت نه مظلومیت و ذلت،
امام حسین راشناختم.
افسوس كه شاگرد خوبی نبودم و در آزمون زندگی آموخته ها را فراموش كردم.
اكنون پس از سالها بار دیگر میخواهم از شما بیاموزم.
اجازه؟ آقا!»
به آموزگار عزیزم نوشتم:
افسوس که وقت نوشتن، و شاید هم خواندن، نیست تا در وصف آموزگاران پشت نیمکت خود بنویسم.
هیچ میدانی که تو یکی از آموزگاران پشت نیمکت من بودهای. هیچ میدانی که تو و دوستانت از صبا تا نیما نوشته یحیی آرین پور را کتاب بالینی من کرده بودید تا بتوانم پاسخگوی شور و نیاز شما باشم. هیچ میدانی که در دهه هفتاد خورشیدی وقتی جلد سوم آن هم منتشر شد با شور و اشتیاق آن را تهیه کردم و هر بار که آن را باز کردم شما را با خود یافتم گویی که همین فردا باید همه را به شما تحویل بدهم. درست مانند آن لحظههایی که در برابر چشمان دیدهبان شما گفتگوی روز را گشودم با:
...
هنوز آن شمع میتابد هنوزش اشک میریزد.
درخت سیب شیرینی در آنجا هست، من دارم نشانه،
بجای پای من بگذار پای خود ملنگان پا
مپیچان راه را دامن
بخوان ای همسفر با من!
و پس از آن: مساله آن نیست که در دستنوشته نیما واژه پیش از مهوشی افتاده است یا ناخوانا ست. من کنار را در آنجا میگذارم و فهمیدنی هم هست. مساله این است که میفرمایند سیب را نباید خورد، یا گندم را. بسیار خوب حرفی نیست. میتوان نخورد هم. اما ممکن است بفرمایید چرا.
پاسخ تو به هر سویی که میرفت همواره رقیبی هم داشتی که به سوی دیگر برود. و برای من چه دشوار بود حفظ تعادل از یک سو و بیطرفی از سوی دیگر و چرخاندن وزنه به سوی آنی که کم آورده است. و من هر چه بیشتر میکوشیدم بیشتر ناکام میشدم و شادمان از ناکامی خود به جستجوی راههای تازه میپرداختم.
به وجودت افتخار میکنم.
هوشنگ
