مردان سراسر ایران متحد شوید
در میان نوشتههایی که این روزها میخوانم این یکی داغم را تازه کرد. یادم نیست کی بود که سربازی رفت و در وبلاگش هم نوشت و من هم به شوق آمده چیزی برایش نوشته بودم. هزار سال است سربازی میکند. تا نوشته امروزش را خواندم باز هم به شوق آمدم و برایش نوشتم:
این سربازی نمیدانم چی داره وقتی که آدم اون تو هست همین فکرها را داره که شما نوشتهای، وقتی هم تمام میشه یک عمر خاطره است و خنده. آرزو کن جنگ نباشد و دغدغه هر سرباز همین ها باشد که شما نوشتهای، اگر دغدغهای باشد.
سربازی ما یک عیب بزرگ داره. آن هم اینه که خانومها نه آن دو سال اجباری را میفهمند چیست و نه یک عمر خاطرهگوییهای آن را. این عیب بزرگ سربازی اجباری مردانه است. اما آن هم درست میشه. کی فکر میکرد ایران وزیر زن چادری داشته باشد. در همین ماههایی که شما سرباز بودی آن هم شد.
آقا! سربازی را که تمام کردی با شعار مردان سراسر ایران متحد شوید میرویم به جنگ خانومها. یا باید اجباری را برچینند و سربازی داوطلبانه باشد یا خودشان هم سربازی بروند. البته من میگویم حتی اگر داوطلبانه هم شد بایستی خانمها هم سربازی بروند.
تا چشم به هم بزنی بقیه دوره سربازی شما هم گذشته به خیر و خوشی.
هیچ نمیدانم فرمانده گروهان و فرمانده گردان و فرمانده هنگ دوران سربازی من کجا هستند و چه میکنند. فرمانده گردان ما عشق سخنرانی داشت. شش گروهان را به خط میکرد و سخنرانی میکرد. اجازه نشستن هم نمیداد و ما باید ایستاده سخنرانیهای دراز او را گوش میکردیم که گویی هیچ پایانی نداشت.
فرمانده هنگ ما عشق ورزش داشت. گاهی خودش سر صبحگاه میآمد و مشق ورزش میداد. در میانههای ورزش ناگهان با اشاره او موسیقی «سکینه دایی قیزی لالای» نواخته میشد و همه با هم با حرکتهای ورزشی موزون جست و خیز میکردیم. من که مانند خود فرمانده هنگ با آن ترانه مانوس بودم به خوبی خود را با ریتم آن سازگار میکردم. جست خیزهای آنهایی که آشنایی نداشتند تماشایی بود. خود فرمانده هنگ هم دیدنی تر از دیگران جلو جایگاه نرمش موزون میکرد و هر از گاهی به گوشهای اشاره میکرد و از پشت بلندگو خستگان را مینواخت.
