دوستان مي فرمايند «...«چو ايران نباشد تن من مباد - بدين بوم و بر زنده يک تن مباد! » براي زمان ما خوب نيست...» مي گو يند « که اين بيت به اين شکل اش مال فردوسي نيست...» مي نويسند «...اما بيت احتمالا مجعول به اين معناست که مثلا صدام حسين به هنگام سقوط عراق تمام مردم عراق را قتل عام کند! چرا که :.. بدين بوم و بر زنده يک تن مباد»...*
اجازه بدهيد اين صلحدوست هم در گفتگوهای روشنگرانه شما شرکت بکند. با اطمينان به اينکه اين انساندوست به هنگام خواری صدام و ماننده های او قطره اشکي نخواهد ريخت. با اين تاکيد که در همين گفتگو هم از شيوه مسالمت آميز و متمدنانه ای که تحريک آميز نباشد دفاع مي کنم.
1- برای روشنگری و معاصر و متمدن بودن نيازی نيست ميراث تاريخي خود را دستکاری و يا ديگرگون بکنيم. بلکه بکوشيم آن را بشناسيم. نگاه انتقادی تاريخی داشته باشم. باين معني که پديده ها را در جايگاه تاريخي و زماني و جغرافي خود آنها ببينيم. آنها را از موقعيت های تاريخي و زماني و مکاني خود بيگانه نکنيم. و بار خود را به دوش پيشينيان خويش نگذاريم. مسووليت خود را در پاسخگويي به پرسش های زمانه خويش به رسميت بشناسيم. و با اين خيال نسازيم که نياکان ما پاسخ پرسش های امروز ما را داده اند. آنها شرف و اعتبار تاريخي خود را از آنجا کسب کردند که به نيازهای زمانه خود پاسخ گفتند. پاسخ های آنها را در رابطه با نيازهای زمانه خودشان بسنجيم. نگاه تاريخي و بدون پيش داوری به پيشينيان خود داشته باشيم.
2- فردوسي نيای بزرگوار خود، و ميراث «چو ايران نباشد تن من مباد - بدين بوم و بر زنده يک تن مباد» را هم با اين نگاه بنگريم. اين ميراث واقعي است. گوينده آن فردوسي باشد يا ديگری تفاوت چنداني ندارد. اگرچه از ديدگاه شناسنامه متن، دارای اهميت شاياني است و در حوزه اين دانش شايسته پژوهش. مهم و شايان توجه اين است که اين ميراث هست. وجود آن را به رسميت بشناسيم. پس از آن بکوشيم راز ماندگاری تاريخي و پيام آنرا دريابيم، آنگونه که هست. همين که اين ميراث از دالان زمان گذشته و به ما رسيده است، نشان مي دهد که نيروی زندگاني و توان ماندن داشته است. اين را هم به رسميت بشناسيم. پس از آن به کنکاش جايگاه آن در روز و روزگار خويش بپردازيم. ببينيم آيا در ما هم هنوز زنده است.
3- چو ايران نباشد تن من مباد. آرزويي حماسي است، که زندگاني گوينده را بدون وجود ميهنش –ايران- نمي خواهد. و چون چنين است، هر گاه احساس کند ميهن -که اينجا همان ايران است- به چنان خطری افتاده است، که ممکن است نابود شود. با نيروی اين آرزو تن به خطر مي دهد، تا آنجا که از فدا شدن جان خويش هم هراسي به دل راه ندهد. اما واقعيت اين است که جنبه خطابي و بازدارندگي هم دارد. خطاب به کسي که هوای نابودی ايران –ميهن- را در سرداشته باشد. بازدارنده از اين جهت که پيام مي دهد، تا زنده ام چنين اجازه ای را نخواهم داد. اين تن من مباد، گونه ای از خودکشي ويا خود را به کشتن دادن، نيست. هشدار مي دهد. انسان در طول تاريخ جان را عزيزمي داشته است. در ايران ما هم جان، شيرين و خوش بوده است، و نثار آن والاترين درجه فداکاری به حساب مي آمده است، و هنوز هم چنين است. اين هشدار بازدارنده، اعلام جنگ به کس و کساني است که هوای نابودی ايران –ميهن- را در سر داشته است. و چون طرف خطاب هم انسان بوده است، پس برای او هم جان شيرين خوش بوده است. از اينجاست که « بدين بوم و بر زنده يک تن مباد » معني پيدا مي کند. از يک سو گويای آمادگي جانبازی و فداکاری ديگر هم ميهنان است مانند خود او. اعتماد به ميهن دوستي و همبستگي ايرانيان - هم ميهنان - است در دفاع از کشور خويش. و از سوی ديگر بيان حماسي شاعرانه ای است از« دست بردار. خيال نابودی ايران –ميهن من- را از سر بيرون کن. اگر خيره سری کني کشته خواهي شد.» زنده يک تن مباد، آن کس و کساني را هم در بر مي گيرد که خيال نابودی را در سر داشته اند. اينگونه گفتگو اگرچه بگونه ای باور نکردني خشن و زمخت است. اما با روح زمان و زمانه خود سازگار است. زمان و زمانه ای که حريف به دروازه رسيده است. زمان و زمانه جنگ برای دفاع از ايران - ميهن. خشونت مطلق. زماني که انسان براي حفظ جان شيرين خود، در گرفتن جان شيرين ديگری پيشدستي مي کند. برای پرهيز از اين خشونت در ادبيات و حماسه، بايد زمينه آن يعني جنگ را از ميان برداشت، نه آمادگي رواني ميهندوستان برای دفاع از خود و ميهنشان را به روز حادثه.
4- انسان متمدن امروزی، ويژگي های انساني را که شايسته خود مي داند، به رقيب خويش هم نسبت مي دهد. تا فضای برابر حقوقي انسان ها را فراهم کرده باشد. اين برابر حقوقي در گفتگو های اجتماعي بسيار مهم و سازنده است. کسي که دانسته و آگاهانه آنرا رعايت نميکند، و زخم زبان زدن و کاستن از ويژگي های انساني طرف گفتگو را پيشه خود مي سازد، شايسته گفتگوی متمدنانه امروزين نيست. ميهندوست راستين امروزی، ميهن دوستي ديگران را به رسميت مي شناسد و به ديده احترام به آن مي نگرد. برای همين است که در گفتگوهای اجتماعي ضروری است که از تحريک در اين زمينه ها پرهيز شود. برای من که نخستين لحظه های آغاز جنگ را در ميهن خويش از سر گذرانده و آزادی خرمشهر را به پايکوبي در خيابان ها پرداخته ام، اين ميراث هيچ مزاحمتي نداشته است. هر کسي در هر جايي مي تواند نام ميهن خويش را در اين بيت بگذارد و به آواز بلند بخواند. مزاحم من نيست.
5- اينجا همه سخن از –ايران- ميهن است. نه از فرمانروا، شاه و يا رييس. همواره کساني بوده اند که چنين ماليخوليايي در سر داشته اند که گويا خود آنها معادل يک به يک با ميهن هستند. اين ماليخوليايی ها صد البته به روز حادثه به تنها چيزی که نمي انديشند ميهن است و فداکاری. فرار به روز حادثه، همواره فرجام اين ماليخوليا بوده است. نيازی نيست ما انسانهای ميهندوست و فداکار را با سنجه اين ماليخوليايي ها بسنچيم و برای فرار از آنها در ميراث تاريخي خويش دستکاری کنيم.
6- ميراث تاريخي خود را در کليت آن ببينيم. اندام های آنرا يکه و تنها و جدا از پيکره تناور آن به نقد و سنجش ننشينيم. همزيستي تاريخي خوشايند و خوش نشين « چو ايران نباشد تن من مباد» را با« بني آدم اعضای يک پيکرند» در يک چشم انداز بنگريم. نهراسيم از اينکه امروزه کساني پيدا مي شوند و کودکانه برای فرار از دام شيخ هايي که شحنگي پيشه کرده و واژه آفرينش را آلوده اند، از تکرار «که در آفرينش ز يک گوهرند» سر باز مي زنند. تا موسيقي پرشکوه انساني ميراث تاريخي خود را به گوش جان بشنويم. تا راز ماندگاری و سرزندگي پيرانه سری را که ايران و ايراني است دريافته و پاس داريم. هم امروز و هم به روز حادثه.
25 اسفند 1381
* از نوشته های نويسنده و روزنامه نگار ارجمند آقای مرتضي نگاهي برداشته شده است.