۲۴ فروردین ۱۳۸۲

راز بزرگ دلدادگي

نام کوراوغلو را شنيده ايد، از رزم ها و دلاوری ها و دلدادگي هايش چيزی به ياد داريد؟

زندگي و بزم و رزم های کوراوغلو در منطقه ترک زبان کره خاکي ما بر زبان ها جاری است به زبان ترکي. روح و روان اين مردمان با زيبايي های طبيعت محيط زندگاني آنها آميخته، عشق و آرزوهايشان به زيور حماسه آراسته و با ساز همراهي مي شود. کور اوغلو خود رستمي است که پرورده زال نيست. پدری زحمتکش داشته است که به جوری گرفتار مي آيد. پسر به قصد انتقام عصيان مي کند و عصيان او به مبارزه ای حماسي عليه همه جور و ستم زمانه فرا مي رويد. مردم مبارزه اش را مي پسندند، در زمان او ياريش مي دهند. و پس از آن هم آرزوها و اميدهای خود را به زندگاني او گره مي زنند. نسل پس از نسل. تا روزگار ما. رستمي است. با تفاوت های بسيار با رستم. زمان پيدايشش و موضوع مبارزه اش با رستم متفاوت است. ساز مي زند. ترانه مي خواند. مي رقصد. دلداده ای دارد نگار نام. که به راستي دلبسته اوست. همه جا با او هست. و اين دلدادگي و دلبری گويي سپر بلای اوست و او را از افتادن به بسياری از چاه هايي که به راه آدمي است باز مي دارد. فراموش نکنيم رستم زمانه خويش است. با همه دلاوری ها و جنگ آوری های او. و سرکرده بسياری از عصيانگران زمانه، که به خواست و اراده خود او را به سرگردگي برگزيده اند. کوراوغلو هم در بزم و رزم ها نشان داده است، که شايسته سرکردگي آنهاست. مگر يک جا.

کور اوغلو هم مانند رستم زندگي اش بي اسب نمي گذرد. دو اسب دارد با نام های قيرآت و دورآت. قيرآت از دورآت پيش او عزيزتر است. داستان دراز است و کوتاه سخن اينکه دشمنانش دسيسه مي چينند و دورآت با بي توجهي کوراوغلو به دسيسه دشمنان، دزديده مي شود. سرافکندگي برای کوراوغلو هم پيش نگار هم در ميان ياران.

کوراوغلو سوار بر قيرآت برای پس گرفتن دورآت مي رود. در غفلتي ديگر قيرآت را مي ربايند و دورآت را به جايش مي گذارند. کوراوغلو با سرافکندگي باز مي گردد. کوراوغلو خود در چه حالي است، بماند. در ميان لشکريان چه مي گذرد و پاي نگار هم به ميان کشيده مي شود و چه بر سر کوراوغلو مي آيد، يکي داستان است پر آب چشم. و کسي که تمام حماسه را با دلاوری ها و عاشقانه هايش شنيده باشد. و با شور و عشق های نهفته در آن الفتي داشته باشد، سوز دل بر اشگ مي افزايد و اشگ دگرباره سوزدل را دوچندان مي کند. بخوانيم.

نجوا در ميان ياران کوراوغلو مي افتد که اين چه کاری است. آفا با نخواندن دست دسيسه گر دورآت را داد، برای پس گرفتن آن رفت و غافل شد، قيرآت را بردند و دست از پا درازتر بازآمد.

کوهستان است و کوراوغلو سربه گريبان، ياران افسرده حال و نگار نگران آن چه مي گذرد.

کوراوغلو که با غفلت هايش به راستي پريشان حال است، تاب نجوای ياران را نمي آورد. زبان به پرخاش مي گشايد که اسب خودم بود، به کسي ربطي ندارد. شماها را هم به زور دور خود گرد نياورده ام. خوش نداريد، راه باز است و جاده دراز.

کوراوغلوی سرکرده، زبان به پرخاش دوستان و ياران مي گشايد. همرزماني که چه دلاوری ها پا به پای او نکرده اند. داغ نيش کوراوغلو از زخم شمشير دشمنان کاری تر مي آيد و ميل به پراکندگي با نا رضايتي پديد مي ايد. و آن چه گذشت پيش چشمان تيزبين نگار روی مي دهد. نگار چه مي کند. نگار که همراز و همسر کوراوغلو بوده است. و با شکيب و تدبيرش بر دلهای دلاوران راه برده است. روی از کوراوغلوی مسکين بر مي گرداند. نگار و کوراوغلو که قصه دلدادگي شان پا به پای رزم و رقص های کوراوغلو و يارانش سرتاسر حماسه را مي پوشاند، هر دو اهل ساز و آوازند. و بسياری راز و نيازها را به زبان ترانه و ساز به هم مي گويند. کوراوغلو که تاب رويگرداني نگار را ندارد، آواز سر مي دهد:

اي يار زيبای کوراوغلو
روی گرداندن از که آموختي؟
کوراوغلونون گوزل ياری
کوسمگي کيمنن اورگندين؟

نگار، انگار نه انگار که شنيده است. همچنان روي گردانده و بي پاسخ بر جای مي ماند.

ای نگار شهلا چشم من
چرا از من روی برگرداندی
ای که جان شيرين من فدای تو باد
چرا از من روی برگرداندی
آلا گوزلو نگار خانم
اوزون منن نيه دوندو
سنه قوربان شيرين جانيم
اوزون منن نيه دوندو

نگار که آزرده است و در دلش غوغايي است، نيم نگاهي کرده و با اندوه و درشتي مي گويد: کارت به جايي رسيده است که به يارانت درشتي مي کني و پراکندن آنان را که دل در گرو ستيز با جور زمانه داشته اند، پيشه کرده ای. پس از آن همراه با ساز مي سرايد.

کسي که سرشت زيبايي ندارد
چه مي داند که زلف زيبا چيست
گنجشک بيابانگرد خاکستری
چه مي داند که گل چه ارزشي دارد

کسي که با خيش و گاوآهن بيگانه بوده باشد
کسي که ناني به سفره نگسترده باشد
کسي که جور نيش زنبور نکشيده باشد
چه ميداند که عسل چيست

شرم کن، کوراوغلوی دلاور، شرم
اي تو که دامنه کوه ها را گرفته ای
سرکرده ای مانند تو
چه مي داند که مردم چيست

بنادان گوزل اولميان
تلين قدريني نه بيلير
چولده گزن بوز سرچه لر
گولون قدريني نه بيلير

کل قوشوب کوتان اکميين
نانين سفره يه توکميين
آرينين قهرين چکميين
بالين قدريني نه بيلير

اوتان قوچ کوراوغلو اوتان
داغلارين دامنين توتان
سنين کيمي باشا چاتان
الين قدريني نه بيلير

نگار! اين تويي که زبان به سرزنش کوراوغلو گشوده ای! کوراوغلو که در بزم و رزم هايش همواره با نگار و ياد او بوده است. کوراوغلو که به عشق نگار سروده و سرمست از مهرباني های او بوده است. به چه حالي خواهد بود با شنيدن اين سخنان از زبان نگار. باور کردني است؟ اين صدای نگار است، پيش چشم همگان؟

مي توانيد بنويسد پس از آن چه روی مي دهد؟

24 فروردين 82