۱۶ مرداد ۱۳۸۲

کیميای خبر، بلاگردان مردم و کشور

کتاب بیداری ايرانيان هر گاه و به هر زباني نوشته شود، پايان خواب و خيال و بي خبری، با پیدايش چاپ و روزنامه در کشور آغاز مي شود. داستان باغشاه باز گفته مي شود، که يک روز پس از کودتا و به توپ بستن مجلس نمايندگان مردم، ميرزا جهانگيرخان، مدير آزاديخواه و سخت کوش روزنامه صور اسرافيل را به دار آویختند، و يار و همکار او دهخدا با پناه جستن در سفارتخانه ای رهايي يافت.

به هنگامي مي نويسم که انجمن صنفي روزنامه نگاران جمعه 17 مرداد را روز تحصن همکاران اعلام کرده است. گروهي از آنان نمي توانند در تحصن همکاران شرکت جويند، که يا به زندانند و یا قلم را ناخواسته از سرزميني ديگر مي گريانند. جای خنده برای قلم نمانده است. قلم چگونه به خندد که راوی روزگار است، و رويدادهای روزگار بستن روزنامه ها، نا امني شغلي روزنامه نگاران، زندان و شکنجه، بي پناهي اجتماعي، شکايت های سازمان يافته، رای های پيش نوشته و داوری قاضيان گوش به فرمان.

و من برای همراهي و همدردی با روزنامه نگاران کشورم مي نويسم. اما نه با آنهايي که جای چون و چرا هست که آيا شايسته نام روزنامه نگار هستند.

کسي که پاپوش دوزی برای همشهريان را پيشه خود ساخته است. کسي که نوشته اش برای به دام انداختن روزنامه نگاران است. اگر هم در روزنامه ای بنويسد، آگاهي و اطلاع کمتر مي خواهد، و همان اندازه که در خفا به او مي رسانند برای او کافي است. از احساس مسووليت مدني و شهروندی بي بهره است. و پيشاپيش از گفتگو با ديگران بي نياز.

کسي که به فرمان مي نويسد، باید ترديد داشت که جايش به راستي در ميان روزنامه نگاران باشد. حتي اگر نوشته هايش شب و روز از بلندگوهای هر کوی و برزني به رسايي خوانده شود. آیا سربازخانه و سربازي جای مناسبي برای او نيست؟ و اگر هم ما را گفتگويي با او باشد، در جايگاه ماموريتي اوست، نه روزنامه نگاری.

کساني که رسالتي فراتر از اطلاع رساني به مردم را در پيش گرفته اند. از پیدا و نهان خبر مي دهند، اما تا جايي که به سود مرام اجتماعي و سياسي، و يا دسته و گروه آن هاست. سودای آوردن کسي را بر مسندی در سر دارند، و يا برانداختن مسند نشيني را. آیا شايسته نيست آنهارا سياستمدار بناميم، و سياست پردازی از آنها بخواهيم؟ حتي اگر هفتاد مثنوی پشتوانه استدلال دااشته باشند، و هر نوشته خود را در دهها روزنامه به چاپ رسانند، به رايگان، و برای خدمت به مردمان. آیا آنها می توانند از « مصلحت» سياست های خود فراتر رفته و آگاهي و خبر يافتن مردم را بر خدمتي که مي کنند، پيشي دهند. آری آنها نيز خدمتگزارانند اما روزنامه نگار نيستند.

روزنامه نگاری پيشه ای برای تبليغ باور و مرامي، و یا سياست تدوين شده در شورايي فراسوی جمع روزنامه نگاران مسوول نيست. برای آن پيشه وراني با تاريخی جداگانه و بسيار کهنسال تر از تاريخچه روزنامه نگاران بر سر کارند.

روزنامه نگاری برای به راه انداختن ستيزهای آيينی نيست، که به راستي خود آيينه دوران بي خبری است. حتي اگر تشت رسوايي آماج ستيز از هر بامي افتاده باشد، و ترشرويي سترون تاريخي آن با رای مردم به لبخندی، به نهانگاه های دسيسه رانده شده باشد.

روزنامه نگاری برای اطلاع رساني و خبر دادن، تحلیل خبر و پردازش رويدادهاست. وجدان روزنامه نگار به راستي دانستن را حق مردم مي داند. و مسووليت او خدمت به اين حق مردم است. و ايران به روزنامه نگاراني با چنين وجداني نياز دارد. حتي اگر پروردگان مکتب ريای گرانفروشان بازارهای سرپوشيده، از آن برای پايمال کردن زندگي خصوصي مردمان، به نمايش گذاشتن شخصي ترين رابطه آدميان، جارزدن زورنوشته های بازجويان و آرای قاضيان پيش از تشکیل دادگاه سود برده باشند. سود آنها در وارونه نمايي است. آنگونه که در پرونده های دهها روزنامه و روزنامه نگار در دادگاه ها نشان داده اند. اشرار را برای ترساندن مردم و شبيخون به دانشجويان بسيج کردند، قانون شاهنشاهي مبارزه با اشرار را برای بستن روزنامه ها و به بند کشاندن روزنامه نگاران به کار گرفتند.

واژه که ابزار کار روزنامه نگاران است، هزاران سال است برای رابطه انسانها به کار مي رود و با آن رشته های حقيقت و دروغ، ريا و فريب بافته مي شود. و آن نه ويژگي جامعه ماست و نه زاده زمانه ما. جستجوی مسوولانه حقيقت در سرشت پيشه روزنامه نگاری است، و روزنامه نگاران دربند و تبعيدی ما، گواه آگاهي آنها به گوهر پيشه خود، که با جانبازی ها و دهان های دوخته پدران پاس داشته شده است.

انفجار اطلاعات که همه روزه از شاهراه های اطلاعاتي ديجيتالي به سرعت ثانيه ها در دورترين جاها پراکنده مي شود، ما را به روزنامه نگاران نيازمندتر کرده است. چرا که جستجوی داستان واقعي رویدادها، تحلیل ژرف نگرانه داده ها، و نشان دادن معناي پنهان در واژه ها به خودی خود کاری حرفه ايست و به آموزش و آزمون روزنامه نگاران نيازمند است.

روزنامه نگاران که سرشت زندگاني حرفه ای آنان با آزادی و سرنوشتشان به آزاديخواهان گره خورده است، شايد بهتر از هر پيشه ور ديگری در ايران بدانند که دشمنان آزادی در سالهايی که گذشت، اگر آبرويي نداشتند، اگر به بي خبری مردمان پشتگرم نبودند، اگر هر جايي که بر مسندی نشستند، ويرانه ای ساختند و بر ويراني ها افزودند، اما هنوز از اراده مبارزاتي بالايي برخوردارند. پس شايسته است که اراده مبارزاتي روزنامه نگاران را که در تحصن روز جمعه نشان داده مي شود، شادباش بگوييم. اعصاب قوی، انظباط کاری، و اعتماد به نفس در اين وانفسای بي کسي را برای آنها آرزو کنيم.

من که زندگانيم به کار و تلاش روزنامه نگاران بسته است، اگر اجازه يافته باشم برای روزنامه نگاران با استعدادی که شوق این پيشه پر رنج را به جان کاشته اند، سخني داشته باشم، مي گويم جهان را دريابید. برای کار شما مهمتر از شناخت جهان و دانش فراگير از جهانيان نیست. هم به نام یک اصل بنيادی در پيشه شما، و هم برای وضعيت ويژه ای که امروزه ميهن ما در آن جای گرفته است. کشور ما ناف جهان نيست و ما تنها مردمان و يا برگزيدگان آنها نيستيم. يکي هستيم از بسياران. به هزاران رشته، زندگاني امروز و فردايمان به آنها وابسته، و سرنوشت ميهن و مردممان به آنها پيوسته است. چگونه است که کسي به نام روزنامه نگاران کشور سخن مي گويد، به نمايندگي مردم در مجلس دليری ها مي کند، اما برخود مي بالد که با هيچ خبرنگار بيگانه مصاحبه ای نداشته است! او پيش از اينکه از دسيسه های رقيب به رنج باشد، در چنبره پندارهای جهان گريز خويش گرفتار است. پيشه روزنامه نگاری با اين نگاه ها به زندگي ساکنان زمين بيگانه است.

و اجازه بدهيد به روزنامه نگاران ميهنم بگويم، سرهای خود را بالا بگیريد. شما به همه چيز مي پردازيد، به چيزهايي که شايد کمترين آموزشي برایش نديده باشید. و یا در کوششي که مي کنيد، پشتيبان و پشتگرمي بايسته ای نداشته باشيد. اما بدون روزنامه نگاران، مردم سالاری در ايران امکان پذير نیست. و بدون مردم سالاری گره از کار فروبسته ايران باز نخواهد شد.

نزديک به صد سال پيش مجلس را به توپ بستند، جهانگيرخان را به دار کشيدند، دهخدا را به تبعید فرستادند، و خودکامگي را یک بار ديگر به کرسي قدرت نشاندند. بهتر از این نمي توانستند ناسازگاری خودکامگي را با خبررساني نشان دهند. اگر مردم سالاری و دموکراسي در چرخاندن کشور به کار باشد، اگر بايستي مجلس و نمايندگي مردم کارايي داشته باشد، کشور به روزنامه نگار نياز دارد. روزنامه نگاراني توانا، که بسيار بدانند و از مسووليت اجتماعي خود آگاه باشند. يعني از جنگل رویداد های هر روزه خبرها را برچينند، و دارندگان قدرت را زير ذره بين خويش داشته باشند. برای این کار، روزنامه نگاران بایستي خود به قدرتي اجتماعي فرارويند. اين خواست و نياز زندگاني اجتماعي امروزين است. و قدرت اجتماعي بدون همبستگي و پيکار متحد و يگانه به کرسي نخواهد نشست. بويژه که هستي و ماندگاری اين قدرت تنها با محدود شدن قدرت های اجتماعي ديگر امکان پذير خواهد بود، که تاريخ دراز و تجربه بسيار دارند. و سياستمداران خود در محدود کردن قدرت خويش پيشقدم نبوده اند، و آنهايي که قدرت حکومتي را در دست داشته اند، هرگز.

و اگر به هنگام تحصن روزنامه نگاران هنوز مجلسي هست که نمايندگان مردم در آن نشسته اند، کوشندگان آزادی در پيشگاه تاريخ گواهي خواهند داد که ندانم کاری مجلس بر گزيدگان مردم در آغاز کار خود و تمکین خيره سرانه به قدرت فراقانوني در کار قانونگذاری، مردم و نمايندگان آنها را از قدرت حقيقت جو و آگاهي بخش روزنامه نگاران محروم کرد. و شد آن چه که خودکامگان مي خواستند. و کار به جايي رسيد که رييس جمهور برگزيده مردم از جايگاه رسمي و در ميان برگزيدگان مردم از خطر غلبه فاشيسم گفت. و من نگران آن که آيا ندای مسوولانه مسعود بهنود، روزنامه نگار تبعيدی ايران شنيده خواهد شد، و کيميای خبر به جان ديو فاشيسم خواهد افتاد. يا اينکه خودکامگان سرنوشتي ديگر را بر مردم تحميل خواهند کرد. حتي در چنين روزهايي نيز بر روزنامه نگاران است که به ما بگويند:
از شمع کو به سوخت به دهليز،
آيا کدام مرد حرامی گشته است بهره ور.

16 مرداد 82