اين نوشته دراز حاصل يک دلگيری پس از
وبگردی
امروز است. در آن دانسته به آقای حجاريان پرداخته ام که اميد است برمن به بخشند.
مناسب تر از او کس نيافتم. کسي که از زبان تروتسکي سخن مي گويد، شايد تاب تروتسکي
را هم در گفتگوهای اجتماعي داشته باشد.
پرداختن به
ايمان مردم کار من نيست و به نوعي خارج زده ام. آنگاه که
خواجه آتش به دارايي خويش مي اندازد،
تا وقتي که آسيب به خانمان ما نمي رساند،
خيال نمي کنم حق چون و چرا داشته باشيم.
به راستي خواجه سرای دين و
ايمان مردم کيست؟
حسين آقای درخشان گويي خيلي اصرار دارد که شيوه روزنامه های زرد را در وبلاگش پياده کند و به گفتگوی بسيار جدی تمايلي نشان ندهد. خود او چند بار از شور و شوق ديدن روزنامه های رايگان متروها سخن گفته است. و آن روزنامه ها را هم جايي که آزادی هست نمي توان حذف کرد و دليلي هم ندارد که حذف شوند. و امروزه آزادتر از وبلاگ شهر شهری نيست و خوش است که چنين است.
اما در باره بحث بسيار مهم رابطه اسلام و حقوق بشرمن خود صاحب نظر هستم و مدرک هم دارم. البته منظور من از اسلام همان دين اسلام است، نه يک کلمه کم و نه يک کلمه زياد. اسلاميسم هم چون يک چيز زيادی دارد، در اين نوشته منظور نظر من نيست. و اما مدرک ها.
آموزگار کلاس سوم ابتدايي من به ياد دارد وقتي که شاگرد اول شده بودم و يک خودنويس از دست مبارک رييس فرهنگ وقت جايزه گرفته بودم، پس از پرسش ايشان در باره خدا، نطق غرايي در باره برگ درختان سبز و هوشياری آدميان و قدرت صنع پروردگار کرده بوده ام. و رييس هم خيلي مرا تشويق کرده بوده است. من خود آن را به ياد ندارم، و نشنيدم کسي آموزگار ما را دروغگو ناميده باشد. مساله آن است که آموزگار گويا خيلي مرا دوست داشته است و در روزهای بدتر از شب سالهای پس از 1360 همواره و همه جا در غياب من، و به ديده خودش برای کمک به من، اين خاطره را نقل مي کرده است. و من از اين کار او دلگير مي شدم و به احترامش چيزی نمي گفتم. به هنگامي که آقای حجاريان جلو چشم های گرد شده ايرانياني که به فرزند کاوه بودن خويش افتخار داشتند و تاج برمي داشتند، سعيد امامي را تنها به لطف ريش و چگونگي سربريدن مرغ زبان بسته، جايگاه کشوری مي بخشيد و نامش را اسلام مي گذاشت، برای من خيلي افت داشت، روز روشن، در ميان مردمان مسلمان ناميده شوم. آموزگار سرد و گرم کشيده من مهربان تر از آن بود که به روحيه حساس جوانانه من نيم نگاهي بيفکند. اکنون هم که به خاطره نقل شد گله ای ندارم. چه هنگامي و در کجای اين خراب آباد ايران نام، شور و غرور جواني ارج گذاشته شده بوده است که من مانده باشم. حسين آقا هم اگر مته به خشخاش بگذارد، بي برو برگرد خواهم گفت که ما جوانان پيش از او خوشبخت تر از او بوديم. و برای آن هم دليل دارم.
و اما مدرک ديگر اينکه خود من در دبستان سوره الحمد را آموخته ام و اگر به هنگام خواندن آن، مانند آموزگار عجول ما به ميان سخن ندوند و دست پاچه ام نکنند، هيچ بعيد نيست آن را تا پايان درست بخوانم. دشواری من از آن است که حلقومم تربيت آذربايجاني دارد و «ح» و «ه» را نمي تواند جداگانه تلفظ کند، آنگونه که حلقوم انسان پرورده عربستان مي تواند. و اين دشواری کوچکي نبود در دستگاه آقای حجاريان در سالهای پس از 57. ايشان و دوستانش نه تنها از حلقوم من دست بردار نبودند، بلکه کارهای ديگری هم مي کردند. ايشان بعدها و بعدترها کار را به جايي رساندند که از اسطوره ها و افسانه های عربستان و يمن در استدلال های تاريخي و اجتماعي خود سود مي بردند. ايشان توجه ندارند که کار افسانه و افسانه ها به سادگي حلقوم نيست. گروهي به تربيت حنجره مي پردازند و گروهي ديگر بي پروا حلقوم به خنجر سعيد امامي ها مي سپارند و اين برای آقای حجاريان خيلي زشت است و ايشان به آن توجه ندارند. گذشتن از حلقوم ساده است، تسليم سهراب به ابوالفلان کار ساده ای نيست، حتي اگر بدانيم به دست رستم دشنه بر پهلويش خواهد نشست و از آن جز اشگ خونين نخواهد ماند. ولي فراموش نکنيم آنگاه که کار به اين جا مي رسد، نوشدارو دست کيست.
دو دسته همواره بسيار سر به هوايي مي کرده اند در ايران. يکي آن ها که کتاب « داغستان من » را مي خواندند، و از آن ميهن خويش دوستي نمي آموختند، عاشق داغستان مي شدند و حتي از آن وطني ديگر مي ساختند و خراب آباد ايران نام را در بهترين حالت وطن دوم مي ناميدند. و دو ديگر را در نمونه حجاريان آوردم.
داستان عاشقان داغستان را که دامن عدالت خواهان ايراني را مي آلود کم و بيش مي دانيم. اما بي توجهي نابخشودني عالمان ديني که راه افسانه کشي ها را باز گذاشتند، هنوز گفتني است. آنها فراموش مي کنند که با چه چيز اشگ مردم را در مي آورند. در سرتاسر آن دنيای اسلامي که آقای خاتمي نابخردانه با دست يازيدن به آن به بانوی صلح ايران جفا کرد، از حسين و عباس خبری نيست. و خود من عباس را بيشتر از حسين دوست دارم، اگر پای عباس زنداني و حسين کيهاني به ميان آيد. اما در باره قديمي ها و باستاني ها خيلي به اين مقايسه ها اعتقاد ندارم.
آقای خاتمي هم همان خطای آقای حجاريان را کرد. فراموش کرده است که نان بي وفايان را خورده است به نام عباس. مگر خاتمي ها نبوده اند در همواره تاريخ که به ما مي گفتند، کساني حسين برادر عباس را دعوت کردند برای رهبری. مگر پس از آن که آمد خود کنار نکشيدند. مگر پس از آن شکست، گروهي به عذاب وجدان گرفتار نيامدند، و به ندامت نيفتادند که چه کنيم و چه نکنيم. و مگر همه به يک باره قصد خودکشي نداشتند. و مگر خردمندان آن ها را از خودکشي باز نداشتند. و مگر پس از آن نبود که خاتمي مانندها عمامه به سر کردند و عبا پوشيدند و برای کاستن از عذاب وجدان بازماندگان آن بي وفايان، آن ها را به قمه زني و زنجيرزني واداشتند، و اينگونه خون ريزی را به جای خودکشي جمعي نشاندند، و نان خود از آن ها خوردند. اين عباس زنداني شريف هم که دل من از داستانش خون شد، تا بي وفايي ديد همان راه خودکشي جمعي را پيش گذاشت و گرفتار شد.
آقای خاتمي بيهوده اين همه را فراموش مي کند، و بويژه اين که خود را به ندانستن مي زند. ما دعوای رستم و حسين نداشتيم، و در همه تاسوعاها و عاشوراها دست ايشان باز بوده است، و او و ديگر عمامه داران گفته اند و گريانده اند بي هيچ مزاحمتي. چگونه است اکنون که بار ديگر نوبت خنده های ايرانيان است، آقای خاتمي اينگونه به نام دنيای اسلام، حتي اگر چنين دنيای دروغيني وجود هم مي داشت، خود را کنار مي کشد. مگر ايشان نبود که برای رای گرفتن از ايرانيان به تخت جمشيد رفت. مگر ايشان نبود که پس از آقای خامنه ای پيام نوروزی داد و در آن به فارسي همه فهم و به آن زيبايي دعای تحويل سال خواند. هر کس که در ايران با رای ايرانيان به مقام و مسندی مي رسد، بايستي به نام آنها سخن بگويد نه ديگران. آنهايي که بدون رای و خواست ايرانيان به تخت و مسند مي چسبند خود دانند مانند هميشه.
مگر پس از انقلاب شکوهمند مردم و آن آزمون به ياد ماندني تاسوعا و عاشورای سال های انقلاب، خردمندان به آقای خميني پيشنهاد ندادند که همين شيوه نو پيش گرفته شود، که از زنجير و قمه، و به شرمساری تاريخي به گريه و زاری نشستن، و خاک ماليدن و کاه پاشيدن بهتر است. آقای حجاريان توجه نمي کند که چرا آقای خميني در مقايسه مردم ايران و مردم کوفه شادمان بود از اينکه وفا کردند و او را تنها نگذاشتند، ولي گفت روحانيت به عاشورا زنده است. همان رسم پيشين را نگاه داشتند و به مهرباني های عاشورای سال انقلاب پشت کردند. آقای خاتمي بهتر است به اين گفته آقای خميني توجه بکند، و بداند به چه زنده است، و بيهوده بانوی صلح را نرنجاند، و به دلجويي آشکار از او به پردازد. نه به شيوه سياست بازان دغلباز بي چهره که آشکارا مي رنجانند و در خفا به دلجويي مي پردازند.
همه اين دو مدرک دراز نشان مي دهد که من خود در بحث سازگاری و يا ناسازگاری دين اسلام با حقوق بشر صاحب نظرم. و تا روزی که شمشير بي خردی آقای خامنه ای بر خورشيد خرد عالمان ديني ما سايه مي افکند، از صاحب نظر بودن دست بر نمي دارم و نظر مي دهم که همه ايرانيان مسلمانند. ايرانيان زرتشتي هم مسلمانند، ايرانيان يهودی هم مسلمانند، ايرانيان آته ايست هم مسلمانند، ايرانيان ته ايست هم مسلمانند، ايرانيان مسلمان هم مسلمانند، و حتي ايرانياني که از اين همه حق کشي و مردم آزاری شرمسار نمي شوند و دعوی مسلماني مي کنند هم مسلمانند. مگر اينکه هر ايراني خود دانسته و آگاهانه به فرموده دلسوزانه من گوش نسپارد و آن کند که خود مي خواهد. مانند آن ها که به روزگار جام زهر نوشيدن آقای خميني سرافرازانه آن کردند که خود مي خواستند. و من برای هميشه داغدار شدم. و من برای هميشه شرمسار شدم. باری، اگر کسي چنان کند که خود خواهد، در آن صورت هيچ کس در هيچ کجای ايران و جهان حق ندارد به بهانه و يا بي بهانه هيچ تعرضي به آنها نموده و حق آن ها را پايمال نمايد.
با اين همه آیا اسلام با حقوق بشر سازگار است يا نه؟ پاسخ آن در پيش خود انسان مسلمان است. و مسلمان کسي است که خود بگويد، و اينکه جور نابخشودني آقای خامنه ای و دستيارانش کساني را وادار به مسلمان خواني خود مي کند، تغييری در مساله و حل آن نمي دهد. اگر مسلمان مي گويد اسلام او با حقوق بشر سازگار است، هيچ کس حق ندارد اين حق را از او بربايد و به جای او در باره اسلام و مسلمانيش سخن بگويد. بويژه انسان مسيحي و يا یهودی و يا بودايي و يا ايسمي حق ندارد دين انسان ديگری را ارزشگذاری اجتماعي کرده و حق سازگاری اسلام انسان مسلمان را با حقوق انسان ها از او بربايد. ايرانيان ميهن دوست و مردم دوستي که در بيرون مرزهای فرهنگي ايران به سر مي برند، با موضوع بسيار حساسي رو در رو هستند. مبادا عادت نقد اسلام و مسلماني که در فرهنگ های ديگر رايج است، همچنان که يهودی ستيزی در فرهنگ ما، به پای آزادی و حقوق بشر گذاشته شود. و مبادا درجه بندی و خير و شر ديني که همه اديان کم و بيش از آن برخوردارند و با پوشش های زرورقي به خورد مردمان مي دهند، از برابر حقوقي اديان در رفتار و نقد اجتماعي به کاهد.
اگر کساني پيدا مي شوند و اين بار از «حقوق بشر» دينواره ای ديگر ساخته و به شيوه دينداران، در پرداختن به پرسش های اجتماعي، ايسم ديگری با «حقوق بشر» بسازند، آزادند. آزادی از همان گونه که آقای حجاريان با اسلاميسمش آزاد بود، و جوانانه به سخن خردمندان زمانه گوش نسپرد و سر از آقای مصباح در آورد. آدم ها افسوس مي خورند، و افسوس بر جواني های با ايسم های اينگونه بر باد رفته. آری آنهايي که ايسم ديگری با «حقوق بشر» مي سازند، آزادند، ولي حق ربودن آزادی انسان مسلمان و سازگاری دين او با حقوق بشر را ندارند. ايسم، ايسم است و مسلمان و مسيحي و ته ايست و آته ايست نمي شناسد. و اگر به نام «حقوق بشر» حق انسان مسلمان را در دعوی سازگاری اسلامش با حقوق بشر به رسميت نشناسند، حقوق انکار ناپذير انساني او را زير پا مي گذارند.
اين که زيتون ما شال و کلاه مي کند و سر راه خود هر چيز پليدی مي بيند، دادش به آسمان ها مي رود، و از هر چيز زيبا به شوق مي آيد، داستان ديگری است. من تا کنون نديده ام ايسمي به خويش به چسباند، و يا دعوی راهي را داشته باشد که متولي يگانه و مادام العمر و غيرقابل تغيير آن باشد، و هر آن متر کند و خروج ديگران از راه را به سنجد، و سوگند به راه بخورد و رهروان را خوار دارد. او تا به امروز رهروی بوده است که با شور و شوق رهروان ديگر را هم پذيرا مي شود. دماغش را به هر گل و گلي که مي بیند نزديک مي کند و بو مي کشد و حتي ممکن است از بوی ادکلن خويش هم که خود خريده است، به داد و هوار بيفتد تا چه رسد به ديگران. و اين تنها او نيست که از پليدی های زمانه و خواری های آدميان به تنگ مي آيد، مانند او در ايران بسيارند که فرياد بر مي آورند آدمي از نو به بايد ساخت و ز نو عالمي.
به حکم آزادی وجدان مردم و آزادی اعتقاد و ايمان مردم، و آزادی اعلام آشکار دلبستگي به دين و آييني ويژه، و آزادی انجام مراسم آيينی و ايماني مردم، در هر جا چه ايران و چه هر کجا، چه ته ايست ها و چه آته ايست ها حق داوری اجتماعي در باره دين و ايمان مردم و سلب قدرت سازگاری آن ها با روزگاران را ندارند. قانون شکني برخي فرقه های دنيوی که ادعای ديني هم دارند، داستان قانون شکني است نه چيز ديگر. از حقوق بشر برای پايمال کردن حقوق بشر و از آزادی برای از ميان برداشتن آزادی انسان ها نبايد سود برده شود. و در جامعه آزادی که بر پايه قانون اداره مي شود، قانونگذار مي تواند از آن جلوگيری نمايد.
حقوق بنيادی آدميان، که بر محور کرامت و حيثيت ذاتي و سلب ناشدني انسان تعريف مي شود، سامان دهنده گستره اجتماعي زندگاني انسان هاست. گستره ای که حکومت، دولت، گروهبندی های اجتماعي و سياسي و انواع گوناگون فعاليت های اجتماعي آدميان را در بر مي گيرد. و اگر حقوقدانان ما گستاخي سخن گفتن به شيوه آنها را بر من به بخشايند، مي گويم حقوق عرصه شمول دارد، و عرصه شمول حقوق بشر هم همان عرصه اجتماعي است، و بويژه رابطه فرد و حکومت.
اکنون ديگر رسم نيست که حق آدم ها با بندهای اساسنامه ای گروه های اجتماعي پايمال شود. مانند آن چه در آفريقای جنوبي بود پيش از آزادی ماندلا از زندان. ولي گروه ها با پسوند و پيشوند های آشکار و نهان، و وادار کردن اتوريته ای آدميان به انجام مراسم ويژه آييني در کردار اجتماعي، بر حقوق و آزادی آدميان پشت پا مي زنند. و همه آنهايي که از شعار ايران برای همه ايرانيان، برای رای گرفتن از ايرانيان سود مي برند، بايستي بدانند که هنوز راه درازی در پيش دارند تا به خود آيند که چه گفته اند. شعار زيبا و مردم پسند است و هيچ زيبايي در جهان مفت و يا ارزان نبوده است، زيبارويان و زيباپسندان ايراني هم همچنان. وادار کردن ايرانياني که به زيبايي شکل و مصمون اين شعار دل بسته اند، به انجام آيين هاي ديني در کردار اجتماعي و يا حزبي با حقوق بشر سازگار نيست. وجدان آدم ها در برابر دستورها و تصميم های حزبي نيز آزاد است. حزب را پوليت بورو هدايت مي کند يا شورای مرکزی تغييری در مساله و حل آن نمي دهد.
هر چه هست دين انسان ديندار و در اين نوشته انسان مسلمان عرصه اجتماعي نيست که هر فعال حقوق و آزادی انسان ها به داوری در آن عرصه به پردازد. و آنهايي که پوشيده و يا آشکار به نوعي از فعاليت اجتماعي و به ويژه سياسي سرگرمند، بهتر است تاثير اجتماعي زبان خود را پاس دارند. مي ماند متوليان دين که انواع گونه گون دارد. يک نوعش حسين جان درخشان است. که من دو نوع عکس از او ديده ام. به هنگام دست کشيدن به سر و مويش چنان مي نمايد که از جوانان دهه هفتاد است. و گرفتاری های بسيار دارد مانند همه آن جوانان. يکي اينکه نه انقلابي ديده است هنوز مانند انقلاب 57 که شاهنشاهي را برانداخت، و نه اصلاحات پيروزمندی ديده است هنوز، مانند اصلاحات سال 41 که بنيادهای اجتماعي ايران را ديگرگون کرد، و چون تن به اصلاحات سياسي نداد کار را به انقلاب سياسي کشاند. و ديگر اين که پرورده مکتب روحانيوني است که مدرسه و مسجد رها کردند و به زندانباني و مسلسل داری پرداختند، و چون عبا و عمامه را هم داشتند، بيننده خيال مي کرد هنوز هم عالم ديني هستند. عالمان ديني هم خيلي خواب بودند. خود من چند بار چرتشان پرانده ام. حسين جان درخشان هنوز هم به همين خيال هست و در گفتگوی اجتماعي از زبان مسلسل داران عمامه پوش سخن مي گويد. آن ها از عالمان ديني که خوش ندارند عمامه مي ربايند و به زندان مي افکنند. حسين جان هم عمامه مي بخشد، به هر کسي که خوش ندارد. خوش است که در سرزميني با دولتي دموکرات غنوده است و زندان بخشي دست او نيست. اين خود بخت بزرگ بسياری از ايرانيان است که آن ها را از الوده شدن کردار شان به نتيجه پندارهايشان نجات داده است. از برخي از پست های الکترونيکي هم ميهنان ارجمند من در آمريکا بوی خون مي آيد تا چه رسد به بوی زندان. آن ها البته خردمندند و با خرد تيمساراني که کشور را گذاشتند و به گريه کردن به هنگام پای بوسي شاه پرداختند، مي دانند همچو مني که زير آتش و گلوله شاه را فراری داد به سادگي تن به خواست های آنها نخواهد داد، و حق قانونگذار در جمهوری بر پايه قانون ايران است که تبعيض ميان خانواده ها و دودمان های ايراني را ممنوع دارد. و جايي برای برنامه های آن ها در ايران نمانده است. آن ها که با زبان جرج بوش پسر سخن مي گويند و بمب دموکراسي و تانک آزادی صادر مي فرمايند، وقتي از اسلام سخن مي گويند منظورشان همان انقلاب 57 است، و من هم هر جا از انقلاب 57 که اسلامي ناميده شد سخن مي گويم، منظورم برافتادن پادشاهي است.
باری، تا آن عمامه ربايي ها هست اين عمامه بخشي ها هم خواهد بود. دين داران نبايد به دل بگيرند. گفتگوی اجتماعي خوب و لازم است، ولي تاثير زبان هم محدود است و به شرايط اجتماعي مساعد نياز دارد. زبان خردمندان بر بتون مغز آقای حجاريان در آن سالها کارگر نيفتاد. به گمانم امروز من زبان به خرد گشودم، فردا هم کار با فرداسازان است.
من شرمسار همه عالمان دين هستم که پارسايي پيشه کرده اند ونيز از آنهايي که از زندانباني و مسلسل به دستي ناگزير خود و يا داوطلبانه هم عمامه ای هايشان شرمسارند. کار کارشناسي و سازگار کردن دين و آيين با زندگاني روزگاران ما ناپارسايان کماکان با ايشان است، مانند هميشه تاريخ. به اميد روزی که آيين و ايمان مردم از گروگان شحنگان و فرماندهي سربازان به در آيد، و عالمان دين هم به آزادی برسند، و در ميان مردم باشند، تا ما هم مانند آن روزها که کم هم نبوده است، شب های دراز چله های کوچک و بزرگ را به بحث شيرين حوريان با آن ها بگذرانيم که کارشناس آنند و از بحث حقوق بشر هيچ کم ندارد. چنين باد.
9 آبان 82