اين روزها گفتگو در باره روشنفکری ديني بگونه ای پيش رفته است که برخي از مدعيان آن را به واکنشهايي وادار کرده است. به گمان من آن چه برای ما ايرانيان مهم است، عملکرد آنهاست. از آن جا که مباني انديشه ای آنها بر دين استوار است کار اندکي حساس مي شود. بايستي با دقت و وسواس دين اسلام را از اسلام ايدیولوژی شده جدا کرد. همانی که من در نوشته هايم برای سادگي فهم اسلاميسم مي نامم. اسلاميسم واژه ای رساست، دين نيست و با ايمان مردمان هم کاری ندارد، نيازی به فارسي سازی آن نيست، چرا که ماندگار نيست، و با آن بايستي مانند همه ايسم های ديگر رفتار کرد.
حاصل همه رنج و تلاش و زندان و صداقت مهندس بازرگان و خس شدن آل احمد در ميقات و شور شعارهای شاعرانه شريعتي، و ادعاهای سوسياليستي مجاهدين، که اعتباری اجتماعي پديد مي آورد، آنگاه که وقت خرمن کوبي آمد، شد ولايت فقيه در قانون اساسي با رياست آقای منتظری بر مجلس خبرگان و گردانندگي آقای بهشتي، و با مطلقه شدن ولايت شاگردان مدرسه حقاني و آقای مصباح. آقای مصباح آنگاه به سايه مي خزد که خود آقای خامنه ای در کردار دست کمي از او ندارد.
دين در ايران متولي تاريخي داشته است، و عالمان ديني ما همانند که روحاني نام گرفته اند و عمامه دارند و عبا مي پوشند. روشنفکران اگر هم به نام دين کاری بکنند، حرف آخر را آنها مي زنند. رويارويي به ياد ماندني روشنفکران ديني با قتل های زنجيره ای بدون دخالت هوشيارانه آقای اردبيلي و پيگيری جوانمردانه آقای کديور سر نگرفت.
شهردار امروزی تهران و مدير کيهان عبا و عمامه ندارند، اماآنها دست کم به عبا و عمامه ای پايبندند، کلاهي ها در اين 25 سال نشان دادند آنگاه که شور ديني مي گيرند، به هيچ چيز پايبندی ندارند، و آنگاه که هوس کشتار مي کنند، از هر دهي شده عمامه به سری مي يابند برای فرار از مسسوليت. و آنگاه که خود را عالم مي يابند، اختيار از کف مي دهند. آقای آقاجری در ميان عمامه داران همفکران بسيار دارد، اما هيچ یک کار او را نمي کنند. اين که زماني گفته مي شد عالمان ديني کلاهي بهتر از عمامه دارانند، از آزمون زمان سرفراز در نيامد. خود آخوندها کار دين و ايمان مردم را راه بياندازند بهتر است از مهندسين ساختمان و الکترونيک و دندانپزشکان، هزينه کمتری هم دارد.
آنهايي که خود را روشنفکران ديني مي نامند از عقبه حاج آقا مصباحي گسترده ای برخوردارند. در نقد مباني ادعايي آنها اگر کوچکترين خطايي رخ نمايد، خطای انساني که به سادگي از انسان ها سر مي زند، سر و کار گوينده با حاج آقا مصباح ها و عسگراولادی ها خواهد بود، که خود را روشنفکر نمي نامند و ضد روشنفکر هم هستند. هم آن نتيجه کار و هم اين عقبه بي اعتبار نشان مي دهد که روشنفکری با پسوند ديني استقلال ضرور برای روشنفکری را از دست مي دهد و اسب تروای ضد روشنفکران با نام و نشان در ميان روشنفکران مي گردد.
اخلاق روشنفکری ديني شده
آقای سروش خود بزرگ روشنفکران دينی است، و برخورد او در همين چند ماه پيش نمونه ای دم دست است. عمکرد ايشان را در دوره ای که حساسيت فوق العاده به آن نشان مي دهند مي گذارم کنار. با يک انتقاد آن هم از سوی نرم خوترين و خوشگوترين ايرانيان، شعر و عشق و زيبايي سخن و دلبری و دلربايي رها کرد و بخشي از مردم ايران را شيره ای ناميد. با شيره ای چه مي کنند؟ تازه سروش فيلسوف و معلم اخلاق هم هست. تجربه تاريخ نشان داد که شريعتمداری ها پس از اينگونه سخنان سروش و سروش هاست که هار مي شوند و شيره ای بگيری راه مي اندازند. نگاهي به دادگاه های سعيدی سيرجاني و بهنود و زرافشان نشان مي دهد که چه استفاده هايي از اين تهمت ها مي شود. ولي بزرگ روشنفکران ديني بزرگوارانه آن را ناديده مي گيرد و کوته بينانه آن را به کار مي برد. و آن که از چنين کوته بيني برخوردار باشد و به آن چه در جامعه مي گذرد و سرنوشت روشنفکرانش آنقدر بي اعتنا، هرچه نباشد، در روشنفکريش بسيار چون و چرا هست. فرار از بند چنين کوته بيني هاست که هزاران ايراني را آواره جهان کرده است و اين سيل را سر بازايستادن نيست.
مورد آقاجری بسيار آموزنده است. او با همه تسلطش به بسياری متون ديني، به آن بلا گرفتار شد که مي دانيم و نزديک به يک سال است که زير اعدام است. راه حل اختلاف به شيوه زمان پيامبر را هم او بود که پيشنهاد داد و گوش شنوا پيدا نکرد. پشتيباني همگان و بويژه ياران سازمانيش که پای بالاترين خطر درگيری با مشکيني و مصباح هم رفتند، تا کنون بي اثر مانده است. ما پابرهنگان نه از آن تسلط به متون برخورداريم و نه به آن نياز داريم. نه مي توانيم پای راه حل های 1400 سال پيش برويم.
چه به خطای ما و چه به خواست آنها اگر چنان شود که آقای عسگراولادی علم وااسلاما بردارد و حاج آقا مصباح کف بر دهان آورد، نخستين کساني که کنار مي کشند، همين ياران آقاجری هستند، که خودی و غير خودی را تیوريزه کردند و به دست عمامه داران غافل سپردند. همه آنها هم از داعيه داران روشنفکری دينيند. تا به امروز که اين همه فاجعه در کشور بوده است، در کدام يک چنان قاطعانه با روحانيون حاکم درافتادند. تبعيض شاخ و دم ندارد و فاشيسم ناسزا نيست. همينگونه خودی و ناخودی کردن انسان هاست. و کار روشنفکر مبارزه بي امان با تبعيض ميان آدميان و ريشه کن کردن فاشيسم است، نه کارگزاری و انديشه پردازی برای آن.
کسي که همين يک مورد آقاجری را ديده باشد، و بداند که چه سرنوشت هولناکي در انتظار نگاه دانشمندانه و انديشه ورانه به تاريخ دين در ايران است، و کماکان به تقسيم بندی ديني و ناديني در ميان روشنفکران به پردازد، و نداند که پرسيدن از دين افراد آغاز تفتيش عقايد است، چگونه روشنفکری است ديگر؟ کم توجهی به خطر برای انسان ها و ناداني از ماهيت پرسشي که مي شود، آيا از ويژگي های روشنفکری است؟ بدون پرسش چگونه خواهند فهميد که کسي ديندار است يا نيست. و فراموش نکنيم در ايران آنچه که دين نام دارد و پسوند قرار مي گيرد، شاخه شيعه اسلام است. و آنهم نوعي ويژه از شيعه. از بازرگان تا بزرگ روشنفکران ديني همين بوده اند نه چيز ديگر. پس پرسش ها خيلي بيخ پيدا مي کند و با يک يا دو تا پايان نمي يابد. آنها شبانه روز سرگرم تفتيش عقايدند و از کار خود بي خبر. و اصرار بر بي خبری از کار خود است که پسوند ديني را به روشنفکری آن ها مي افزايد.
در درگيری يک سال گذشته بر سر آقاجری هرگز نبايد فراموش کرد که هر دو سوی درگيری حکومتي هستند و به هم نياز دارند. همه چيز را نبايد پای دلاوری ياران آقاجری نوشت. نياز حکومت به آنها چشم پوشيدني نيست. در صورتي که همان ها سازمان يافته بيش از 20 سال است به تاراندن ديگران و پراکندن در دورترين دورهای جهان سرگرمند و نيازی به آنها نداشته اند، از اتوبوس مرگ و آدم ربايي ها و کشتارها اگر نامي نياوريم. دستياری پراکندن مردمان ايران در جهان کار روشنفکری نبوده و نيست. پس از دوم خرداد 76 هم که پای برخي از آن ها به ميان ايرانيان بيرون ايران باز شد، تا به امروز تنها استفاده يک سويه بوده است. پشتيباني خواسته اند و تن به پشيباني کردن نداده اند. اينگونه چشمداشت های يک سويه از انسان ها در کجای اخلاق روشنفکری جای دارد؟ روشنفکران ديني کدام رابطه با ايرانيان برون مرزی داشته اند؟ و چه تلاشي برای حق و آزادی آنها در ميهن کرده اند؟ روشنفکر اگر روشنفکر باشد، بزرگترين ثروت کشور برايش مردمان آن خواهد بود، و ثروت را گرد مي آورند و پراکنده نمي سازند.
چوب دو سر طلا بر سر روشنفکر و مجتهد
امروز که يک شنبه 2 آذر است آقای باقي مقاله ای نوشته است در روزنامه شرق با نام «ما و حقوق بشر». مقاله ای است خواندني و جالب. يک پاراگراف آن چنين است*:
« چالش حقوق بشر دو سطح نظري و عملي دارد:در سطح نظري نيازمند اجتهاد در اصول توسط فقها و مجتهدان هستيم. فقه كنوني بر مبناي رعايت حقوق مومنان سامان يافته و بايد از طريق بازيابي نصوص ديني بر شالوده حقوق انسان سامان گيرد. بديهي است كه اعلاميه جهاني حقوق بشر در سطح عملي نيز بدون تحول در دستگاه قضايي و توقف روند برخورد با آزادي بيان، مطبوعات و فعالان سياسي و التزام به قوانين نمي توان گامي در راستاي حقوق بشر برداشت. براي تحقق اين امر نيازي به تسليم در برابر فشارهاي جهاني نيست و كافي است در برابر اصول قانون اساسي كه حق تحقيق و تفحص نمايندگان مردم را از قواي سه گانه تضمين كرده است، تمكين كنند. »
همين پاراگراف که خوشبختانه پس از نوشته من چاپ شده است و امروز آن را به نوشته ام فزودم، تاييدی است بر سخنان من. روشنفکر ديني برای هرگونه توافق با روشنفکر و پيش از توافق نياز به فتوا دارد، او بدون فتوا قدرت توافق و تصميم گيری ندارد، استقلال ندارد. اين يک.
دو ديگر اينکه فتوا را فقها و مجتهدين صادر مي کنند، نه روشنفکر ديني. نوشته خود اقای باقي است. پرسش اين است که چه نيازی به روشنفکر ديني هست. چرا بايد او رابط و واسط ميان ديگران و مجتهد قرار گيرد. پاسخ روشن و آشکار است. با ديني ناميده شدن او بقيه روشنفکران بي دين هستند. مجتهد از آن نوعش که نياز به روشنفکر ديني دارد، اين را به سادگي باور مي کند. آن گونه مجتهد و اين گونه روشنفکر به يکديگر نياز دارند، و فرياد بي ديني روشنفکران هرگز قطع نمي شود. فراموش نکنيم که روشنفکر ديني اين را مي بيند و مي داند و اصرار بر ديني ناميدن خود دارد.
و اما مهمتر اينکه مجتهدين بايد نظر بدهند، نه يک مجتهد. و مجتهدين را نمي توان به اجبار وادار به اجتهاد کرد. و معلوم نيست نظر کدام مجتهد مورد نظر روشنفکر ديني است. پس زمان و چگونگي توافق اجتماعي روشنفکر ديني روشن نيست و دست خود او نيست. و مجتهد اگر فتوای مورد نياز را صادر نکند نمي توان به او اجبار کرد، چون اصل حقوق بشری آزادی ديني او پايمال مي شود. ولي اين نظر روشنفکر است. روشنفکر ديني به اجتهاد او نيار دارد تا کارش راه بيافتد و اختيار از کف مي دهد و همان مي کند که آقاجری کرد. وجود تنها يک مجتهد هنوز اجتهاد نکرده کافي است که روشنفکر ديني به هنگامي که ميل به توافق ندارد به او تکيه بکند. و يا به هنگام پيش آمدن پديده ای نو و نياز فوری روشنفکر ديني از آن نياز برای فشار به مجتهدين سود جويد تا يکي را بيابد. و همين اجبار است که نقض آزادی ديني مجتهد است. و بدينگونه است که روشنفکر همواره و همه جا به خود وفادار مي ماند و از آزادی ديني بدون فشار مجتهد هم دفاع مي کند و برای روشنفکر ديني درک کردنش دشوار مي گردد. بدين گونه است که روشنفکر ديني ما چوب دوسر طلايي مي شود که يک سر آن همواره بر سر روشنفکر کوبيده مي شود، سر ديگرش بر سر مجتهدين. بدينگونه هست که همه کار کشور دچار سردرگمي و چند گانگي مي شود که در ايجاد آن روشنفکر ديني نقش دارد، نه از ميان برداشتن آن. و کار روشنفکر کاستن از سردرگمي هاست نه افزودن بر آن.
اين همه تلاش و انتظار روشنفکر ديني برای گرفتن اجتهاد از مجتهد همه برای موردهای تا به حال شناخته شده است. و اما زندگي هر روز چيز نوی مي زايد. و چون نيک بنگری کار روشنفکر پرداختن به همان چيزهای نو است. ولي چون انتظار روشنفکر ديني در برخي جاها هنوز از سوی مجتهد برآورده نشده است، او توان نزديک شدن به بسياری چيزهای نو را از دست مي دهد. و همين جاست که روشنفکر ديني روشنفکر را درک نمي کند، چون در حالي که روشنفکر ما هفت شهر عشق را گشته است، روشنفکر ديني هنوز به دنبال کوچه مجتهد است. و هر بار که باز مي گردد روشنفکر را رفته مي يابد. و منظور از مجتهد همان عالم ديني شيعه است. و روشنفکر ديني آن را زير سبيلي رد مي کند و پيروان دين های ديگر را تابع دين خود مي کند در عمل. و پرسش بزرگ اين است که وقتي روشنفکر اينگونه است، چرا قاضي نباشد. و فاجعه ای روی مي دهد که هم اکنون با تلاش سي چهل ساله روشنفکران ديني به آن دچاريم.
روشنفکر دولتي و دين دولتي شده
آنچه که مدعيان روشنفکری ديني مباني مي نامند، ويژه آنها نيست. دين عامه مردم است. اما روشنفکر از آن رو روشنفکر است که در مباني با عامه مردم یکي نيست. آنها شايد بتوانند به بالاترين درجه مهارت ادبي دست پيدا کنند. ادبيات و بويژه ادبيات شيرين فارسي برای آموزش خود را ديني و ناديني نمي کند، اگرچه خال لب دوست برای یکي بوسيدني مي شود و برای آن ديگری حسرت سير در هفت آسمان، اما هر دو ادبيات است. دانش و روش علمي که روشنفکر به آن نياز دارد اما چيزی به جز دين و روش ديني است. و اين را نه تنها عالم ديني، بلکه روشنفکر ديني منتظر فتوا هم مي داند.
روشنفکر برای روشنفکری خود نياز ندارد با دين عامه مردم درگير شود. در پرداختن به مردم هرگز نبايد به خطر انديشيد، مانند عقبه حاج آقا مصباحي روشنفکر ديني. مردم مادران و پدران و خواهران و برادران روشنفکر هستند، و اين بسيار مهم است. نيازی نيست روشنفکر خود را درگير جدال با ايمان مردم نمايد. ايمان مردم دنيای دروني آنها را سازمان و سامان مي دهد و سازنده وجدان آن هاست. حتي در جايي که قانون حرف اول و آخر را مي زند، بسياری چيزها به وجدان انسان ها واگذار مي شود، تا برسد به ايران ما که قانون نه حکومت مي کند و نه خوش نام است و نه از ابزار سرکوب خشن بودن بيرون آمده است. و قانون گريزی به نوعي هنوز حکومت ستيزی و يا دهن کجي مردم است به حکومت. وجدان انسان ايراني را دين آبا و اجدادی او سامان مي دهد. جا به جايي هنجارهای سامان بخش وجدان مردم کار نسل هاست، نه امروز و فردا. با قاضي مرتضوی نمي توان خوش بيني به قانون و قانون گرايي ترويج کرد. آن هايي که او را پر و بال داده اند، خوب مي دانند چه مي کنند. قانون که نباشد، شريعت جای آن را مي گيرد. اين آزمون سده هاست. تنها کور بودند و نديدند که اين بار مجری قانون و مروج شريعت يکي است. شيخ خود محتسب گشته است و برای همين است که همه چيز در ايران بر سر ايستاده است نه به پا. و بدنامي قانون که راهي برای تقويت شريعت بود، دين و ايمان مردم را نيز بدنام ميکند.
ديگر اين که «روشنفکر ديني» از همه امکان های حکومت مدعي دين سود مي برد و در خدمت آن است. وقتي آقای رييس جمهور که آخوند است، از رشد سکولاريسم احساس خطر مي کند، به آنها روی مي آورد. برای آخوند دغدغه رشد سکولاريسم طبيعي است، حتي در سکولارترين جامعه ها. او حتي مي تواند با من هم به شکوه سخن بگويد و گله نمايد که چرا چنين است و همدردی مرا بخواهد، کار و شغل آخوند همين است. اما اعلام آن از پشت ميز رياست جمهوری سو استفاده از جايگاه دولتي و پست و مسند حکومتي و حقوق دريافتي برای انجام وظيفه رياست جمهوری است. مانند آن است که ريگان در کاخ سفيد کار کشورداری را رها کرده باشد و سرگرم فيلم برداری شود. و روشنفکرديني نه تنها اين را بر زبان نمي آورد، بلکه خود مجری منويات آخوندی رييس جمهور است. روشنفکری ديني از دولت و نفت روزی مي خورد و از دولت برای انجام خواست دولت ماموريت مي پذيرد. پس اگر روشنفکرانه و بي ريا سخن گفته شود، نام آنها در طبقه بندی روشنفکران ايران روشنفکران دولتي است. در زمان شاه هم روشنفکری شاهنشاهي داشتيم. اين حکومت و دولت اما از جنس ولايي است که روشنفکران ديني خوش ندارند خود را به آن نام بنامند. و اين البته ستودني است.
زماني در ايران برو بيای روشنفکران شاهنشاهي از روشنفکران ديني امروزه ما هم بالاتر بود. چگونه ناپديد شد و ديگر امروزه نداريم پند گرفتني است. يعني ما روزی مي توانيم با جديت از روشنفکران ديني به عنوان دسته ای در طبقه بندی روشنفکران ايران سخن بگوييم که بند نافش از دولت و حکومت و نفت بريده باشد، و از خود نيروی زندگاني و توان ماندگاری نشان دهد.
روشنفکری ديني امروز ما خواستگاه دولتي هم دارد. يعني بيشتر آنها درون نهادهای دولتي با برنامه ريزی پيشين پرورش يافته اند. و بسياری شغل و پيشه ناسازگار با روشنفکری و بخشي سرکوبگرانه هم داشته اند. بازنگری پيشينه و گسست پايدار و هميشگي از آن گذشته بايستي اثبات شود، و آن هم نه در گفتار، بلکه در کردار، نه يک شبه بلکه در درازای زمان. چه زماني، نمي دانيم. بستگي به نوع و کيفيت درگيری روشنفکرانه آنها با خود و پيرامونشان دارد.
آقای گنجي در فرصتي تاريخي و با از خودگذشتگي با جهشي بزرگ از گذشته اش گسست و نه تنها از دگرانديشي و دگرخواهي ايرانيان دفاع کرد، بلکه کار را به دفاع از دگرباشي هم رساند. اين دگر باشي بسيار مهم است. دگر بودن در رفتار با زن، با مرد، با خوراک، با نوشاک، با پوشاک و گردش و تفريح و خلاصه در زندگي روزمره ايرانيان را اندکي بيانديشيم تا در آيد و نشان دهد که او چه دلاوری کرد، و با مانيفستش به سند هم کشيد. شايد بخت روشنفکرانه اش با او يار بود که به زندان رفت، و ناچار نشد هر لحظه کردارش را با ادعاهايش به سنجد و سنجيده شود. و اگر به گفته آقای عبدی سياستمدار نمي بود شايد به دفاع از آني هم مي پرداخت که به اعتراض در کنفرانس برلين رقصيد. اعتراضي که برای گردهمايي آزاد در يک پايتخت اروپايي پيش پا افتاده است.
کنفرانس برلين را اگر نه سياستمدارانه و آن هم با سياست های کوته بينانه و زودگذر، بلکه روشنفکرانه بسنجيم، محکوم آني نيست که به شيوه رايج زيستگاهش اعتراض کرد. بلکه آنهايي هستند که به ساز حکومتيان ايران رقصيدند، و در برلین ديوار فروريخته که به آزاديش مي باليد، در گردهمايي آزاد ايرانيان محدوديت های حکومت پسندانه به کار گرفتند. بسياری از کسان که از شهرهای دور به شوق شرکت در آن گردهمايي رفته بودند، آن محدوديت را تاب نياوردند و محجوبانه بازگشتند. و برای اين که همزبان بي آبرويي های سياستمداراني نباشند که همواره چشم به حکومت داشته اند تا مردم، دم برنياوردند. عادت برخي سياست پيشگان ماست که در جابلسا پشيزی بيابند و در جابلقا بر چهره ايرانيان به پاشند تا اندکي بر موقعيت خويش بيافزايند، در چشم حکومت.
و اين هنوز در برلين بود، اما در سالهای اقتدار روشنفکر ديني در رفتار با زن، با مرد، با خوراک، با نوشاک، با پوشاک و گردش و تفريح و خلاصه در زندگي روزمره بسيار ستم ها بر مردم ايران رفته و مي رود. درماندگي از سر و پای زندگاني مردم مي بارد، و روشنفکر ديني در پديد آمدن آن نقش داشته است. در صورتي که کار روشنفکر جانبداری آشکار و علني از هر زير ستمي و از هر درمانده ای و بويژه آن چيزی است که در سخن گنجي دگرباشي نام گرفت و قلب تبعيض زير پرچم دين را نشانه رفت. و گنجي هنوز يکي است و در گوشه زندان تنهاست و ياران ديروزش در باره گفته ها و نوشته های او سکوت پيشه کرده اند، و سکوتشان اگر هم با تقيه ديني سازگار باشد با روشنفکری ناسازگار است.
دنباله روی روشنفکر دولتي امروزه ايران
در بررسي عملکرد روشنفکران دولتي اما به آن چه پس از سال 1376 گذشت، بايستي هوشيارانه و دلسوزانه پرداخت. توجه به چند چيز برای فهم اين دلسوزی ضروری است. نخست بايد دانست که هيچ خودکامه ای به تنهايي خودکامگي نمي تواند، بلکه بر گردن خودکامگان کوچک و بزرگ ديگر سوار شده تسمه از گرده مردم بر مي کشد. درست است که خرده خودکامگان نيز ستم مي کنند ولي آنگاه که فرصت يابند توماری از رنج و درد خويش نيز رو مي کنند که واقعي است. و ما به رنج و درد انسان به خاطر انسان بودنش نمي توانيم بي توجه بمانيم، و قانون هر که بامش بيش برفش بيشتر را در بررسي مسووليت ستم ستمکاران ناديده بگيريم. در حالي که بزرگ ستمکاران همواره مي کوشد ما را در جنگي فرسايشي با خرده خودکامگان سرگرم سازد، و هرگاه مهره ای سوخت، بزرگوارانه جا به جا کند.
دو ديگر اين که حکومت در ايران ما پس از انقلاب تنها خودکامه نبوده است، بلکه با تقسيم شهروندان به خودی و ناخودی، ديني و ناديني و بازگذاشتن دست حکومتيان در تاراج آزادی و حقوق ناخودی ها و ناديني ها ويژگي فاشيستي هم يافته است. اين در سرشت فاشيسم است که با تنگ کردن حلقه به دور خويش همواره از خودی ها ناخودی مي سازد و سرانجام به هسته کاملا جنايت پيشه ای مي رسد و به نابودی خود مي پردازد. ديگر اين که دادگاه ميکونوس سران حکومت را که در ترورهای برون مرزی دست داشتند محکوم کرد. فشار خارجي سنگين و بي مانند بر حکومت وارد آمد و او را گيج کرد. برخي از کارگزاران حکومت فاشيستي که بر سلسله اعصاب آن دسترسي داشتند و ساليان سال پايمال شدن حقوق و آزادی های مردم و سرکوب و کشتار در درون کشور و ترور دولتي در بيرون را در بهترين حالت خاموشانه نگريسته بودند، به همراهي با شورش متمدنانه مردم در 2 خرداد 76 برخاسته و از ذوب شدن در ولايت فقيه رهايي يافتند.
آن ساده لوحي که آقای خميني به آقای منتظری نسبت داد چيز کمي نبود. يکم اين که واقعي بود و ديگر اينکه آقای خميني به سرکوب هواداران او نپرداخت و سرکوب نشدنشان نارضايتي بردبارانه ای فراهم کرد. ولايت فقيه را آقای منتظری با ساده لوحي ويژه خود در مجلس خبرگان طرح کرد و زرنگي و هوشياری آقای بهشتي آن را پيش برد. سرنوشت خود او نشان داد که چقدر خوشباورانه فاشيسم را به قالب دين درآورده است. او همان زمان مي خواست روستاييان به شهر آمده و شهرنشين شده و حاشيه شهری را به روستاها برگرداند. اين ساده لوحي روستايي واقعي بود و دسيسه نبود. گوه ای که شورش مردم به شکاف اختلاف های جناحي در انداخت به آن ژرفاي بي مانندی داد. ناراضيان درون حکومت فعال شدند. فاشيسم تاب نياورد. دروازه سرکوب خشن را به روی آن ها گشود و اين جا بود که برای آنها روشن شد که پيش از آن که دين داشته باشند انسان هستند. و اين گامي بزرگ به سوی روشنفکری است اما همه آن نيست. آنها به دفاع از خود پرداختند و نه انسان ها. و همه روشنفکران ايران به پشتيباني از دفاع از خود آنها پرداختند. فرق است ميان دفاع از خود به نام انسان، و دفاع از انسان ها حتي با به خطر افتادن خود که روشنفکران ايران همواره در اين گستره رو سفيد بوده اند. آقای گنجي به هنگام رفتن به دادگاه بازوی خود را به خبرنگاران نشان مي داد و فرياد مي زد که شنکنجه شده است. او با درد خود به کشف آن رسيد. داغ و درفشي که تا آن روز تا استخوان روشنفکران ايران فرورفته بود نتوانسته بود او را به درد آورد. ولي روشنفکران ايران به درد انساني که گنجي بود نمي توانستند بي تفاوت بمانند و نماندند هم.
آقای خامنه ای تناسب جرم و جزا را که در همه دين ها و در همه دوزخ ها وجود دارد، کنار گذاشت و در يک سخنراني اعلام کرد که جرم کارگزاران دولت را با نسبت دوری و نزديکي به خويش مي سنجد و مجازات مي کند. و جرم همراهي با شورش مردم بود برعليه ذوب شدن در او و با قاطعيت ميليوني مردم پيروز شده بود. اين چهره آقای خامنه ای را آن ها پيش از آن نديده بودند. و آن چه ديده بودند توجيه ديني سرکوب دگرانديشان و دگر باشان بود. اما اين ها نه دگرانديش بودند و نه دگرباش. زير پا گذاشتن ساده ترين قاعده های همه دين ها توان آن را دارد ايران را به سوی جدال های ديني براند. کوته بيني در آن جا خواهد بود که به استقبال اين جنگ ديني رفته و پشتيباني های اجتماعي و سياسي از آن به عمل آيد. در آغاز تحرک سروش و يارانش که درد خود را حس کرده و نجوای درد سر مي دادند، برخي روشنفکران سکولار پشتيباني از حقوق آن ها را که دردی داشتند، با در افتادن به دام ادعاهای ديني آنها يکي گرفته تا دادن برنامه های حزبي برای جدالهای مذهبي پيش رفتند. خوشبختانه فراتر بودن خواست های مردم از آن چه که روشنفکران دولتي مي گفتند به داد آن گونه روشنفکران قدرت باز رسيد و از سقوط به درگيری های سياسي برای اصلاح دين مردم و گنجاندن آن در برنامه های حزبي نجاتشان داد.
به گمان من در اين سالها هم رنج گسست روشنفکران دولتي از گذشته دردناکشان را بايد ديد و هم کاستن از درد و رنج مردم در اين سالها، که با واسطه گری آنها ميان حکومت و مردم پديد آمد. آقای خامنه ای و دستگاه سرکوبي که مترش دوری و نزديکي را مي سنجد، در اين سالها بيشتر سرگرم آنها بوده است تا مردم، بر خلاف سالهای پيش از 76. به نوعي حکومتيان به کار خود بوده اند و مردم به کار خود. دلسوزی یعني ديدن آن رنج گسست از گذشته و از گذشته انديشه ای و آرماني که داشتنه اند که انسانيت خود را نردبان بالارفتن جکومت از بام دين کردند. و بزرگترين دلسوزی گفتگوی روشن و آشکار و بي لکنت زبان با آنهاست. و اين گفتگو بسيار ضروری است.
آنچه در جامه دين به انديشه های آنها تحميل شده سرشار از تبعيض و خودبيني همواره حق به جانب ايلياتي قبيله ای است. هم وقتي به مهمانيشان مي رويد بايد به خواست آنها به نوشيد و به پوشيد و به نشينيد و برخيزید، چون خانه آنهاست. و هم وقتي به مهماني شما آمدند، اين جا ديگر مهمان شما هستند. همه اين ها اما برای آن ها با جامه دين پوشيده مي شود، گويي که ديگران ديني و آييني برای خود ندارند. هم در ايران بايستي سفره به خواست آن ها چيده شود و هم در آن سوی دنيا. احترام به فرهنگ و سنت زندگاني ديگری در روان آن ها جای ندارد. هر آن آماده اند با برپا کردن مراسم مذهبي تخم نفاق در ميان جمع مردمان بيفکنند. به احترام هيچ چيز کسي نمي توانند از انجام آيين هايشان بگذرند، و همه بايستي به احترام آنها از خيلي چيزها بگذرند و نام آن را هم دين مي گذارند، و برايشان همه اين ها بديهي است. ديواری که امروزه در دبستان های دخترانه ما بالا مي رود ديری است در مغزهای آنها سر به ثريا برده و آنها را از ديگران جدا مي کند، خودبيني نهادی شده ای در روان آن هاهست که با حق به جانبي همراه است.
آن چه که از ديگران مي گيرند چنان با يقين به نام خود مي کنند که هر گونه شبهه ای دسيسه تلقي گردد. سايت «امروز» که با مسووليت دو تن از نامداران روشنفکری دولتي ما به راه افتاد. آيينه تمام نمای خوی و خصلت و عمکرد آنهاست. آقای حجاريان با معرفي نامه ای ستودني در باره ندانستن حق مردم است آغاز کرد، نمايي ديگر از دانستن حق مردم است در روزنامه اش. اين ندانستن حق مردم است مي توانست به توضيح گستره خصوصي زندگاني آدميان و مصون بودن آن از دستبرد حکومتيان و دين مداران به پردازد، و از دانستن حق مردم است دفاع کند، نپرداخت و ادامه هم نداد، چندی است آن را هم برداشته اند، و به بينندگان کوچکترين توضيحي نداده اند. در همان جا از شيوه زندگي آمريکايي سخن به ميان آمده و با قاطعيت رد شده بود و قول تسليم نشدن به آن داده شده بود. هرگز در معرفي و توضيح آن سخني به ميان نيامد، حکم ازلي و ابدی صادر شد و رفت. و همه آن ادعا هم هيچ نبود جز رونويسي نخ نمايي از کمونيست های روسيه، که هرگز ادعای ديني هم نداشتند، و هر شب از راديو مسکو به شيوه زندگي آمريکايي مي تاختند. اگر بخت با آنها بود و روس ها به آمريکا سفر نمي توانستند، ايرانيان ساکن آمريکا ديگر شبانه روز شيوه زندگاني آمريکايي را به ما معرفي مي کنند و مي بينيم که با شيوه زندگي ايرانيان سازگاری بيشتری دارد، تا ديوارهايي که در دبستان ها بالا مي رود، برای کاستن از ناهنجاری های مقنعه ای که به زور بر سر دختربچگان کردند. البته اين ديوار تا به ثريا بردن در شهرهای ما در گذشته وجود داشت و خشکه مقدس های انگشت شمار نان امام خوار چنان مي کردند و بسيار هم منفور بودند. برخورد روشنفکران دولتي با مقنعه دختربچه ها را به ياد داريم، بر خورد با ديوارکشي را هم خواهيم ديد.
روشنفکران دولتي در ميان ديگر روشنفکران بيش از همه به دسته ای از روشنفکران نزديکند که دغدغه اصلي روشنفکری آنها نزديکي به دولت است و توان سازگاری خوبي با دولت دارند. در ايران ما آقای احسان طبری نمونه ماندگار اين دسته از روشنفکران دولت بين است. طبری روشنفکر پنج فصل بود و در همه فصل ها هم در دامن قدرت برتر ميوه مي داد، سازگاری او با دولت ها، از استالين تا برژنف، در آن سالهايي که چندين طوفان بر کرملين و رهبری حزب توده گذشت مثل زدني است. در فصل پنجم زندگانيش هم که در زندان دولت روشنفکران ديني ما گذشت به گل دادن آغازيده بود، ولي کهنسال بود و دير شده بود. به کوشش او و قدرتخواهي جوانانه سربه هوای آقای نگهدار در ميان فداييان خلق در سالهای پس از انقلاب، با رفتن آن دو به مناظره های ايدیولوژيکي تلويزيوني تحميلي، ايران به دام فاجعه جدال ديني و ناديني افتاد. آقای بهشتي مناظره ايديولوژيک را شرط پذيرفتن مناظره سياسي قرار داد. و آن دو با پذيرفتن آن شرط، حزب و سازمان سياسي خود را تا حد فرقه های ديني در چشمان مردمان پايين آوردند و خود نيز دچار فاجعه ای بزرگتر شدند.
اگر روزی بخت يار شود و روشنفکران دولتي ما آمادگي پرداختن به آنچه پيش از سال 76 گذشت داشته باشند، خواهيم داد که در آن مناظره هاست که اسلاميسم ستيزه جوی ويرانگر به عرياني رخ مي نمايد و سياست را زير پرچم خويش مي برد، و ايدیولوژی آقای طبری همچون ديني فرقه ای در برابر دين مردم وانمود مي شود، آقای نگهدار هم به اميد و به اتکای آقای طبری پيش مي رفت و خود چيزی برای عرضه نداشت، و از جواني و نوع زندگاني که کرده بود هم چشمداشتي جز اين نبود. داوری در باره آقای بهشتي با سرنوشت دردناکي که جنايتکاران زير آوارها برايش تدارک ديدند، شايد دشوار باشد. هرچه بود آن تحميلش برای ايراني ها فاجعه بار بود، و از آن مردم ايران زيان جبران ناپذير ديد. سرکوب فاشيتسي با حذف و کشتار چپ ايران آغاز شد و تا دشنه آجين کردن پروانه در خانه و گلوله بر چهره حجاريان در خيابان پيش رفت، تا فردا چه سازد. چندی پيش در مجله آفتاب از آن مناظره های فاجعه بار به گونه ای به نيکي ياد شده بود که نادرست است، و با واقعيت زمانه خود سازگار نيست.
در زندگاني اجتماعي ايرانيان آنچه که با نام دين و با پسوند مسلمان و يا اسلامي برآمد کرده هرگز خود پيشتاز پيشرفتي اجتماعي در ايران نبوده است، هرگز نتوانسته است خود مستقيم به جذب نوآوری های جهان به پردازد. همواره پس از پيدايش نيروهای پيشرو ديگر و جا افتادن آن ها اسلامي و مسلمان و ديني آن هم رخ نموده است و در تلاشي جانکاه به دمساز شدن با روزگار پرداخته است، و چه بسيار که با آميختن عناصر ناهمزمان به روند پيشرفت زيان ها زده است، اما خدمتگزار هم بوده است، چرا که در گذار از جامعه ای چوپاني کوچ نيشن و ملاکي و بزرگ مالکي به زندگي شهری در اين سد سال، اين نيروها نقش ميانجي را داشته اند و دارند. چهره ديگر دلسوزی در گفتگوی آشکار و روشن با آن ها همين جاست. آنها در روشنفکری خود استقلال نداشته و دنباله رو بوده اند.
نخست ملي بود و خدمت ها کرد تا ملي مذهبيش هم پديدار شد و همينگونه بوده است در باره ديگران، تا اينکه درخشش خيره کننده ايستادگي کم مانند روشنفکران در برابر فاشيسم، روشنفکران دولتي دين دولتي شده را هم پديد آورد. بزرگترين خدمت روشنفکران ايران به آنها ايستادن در برابر رياکاری تاريخي زهد ريايي است که در سرشت هر چيزی است که از ايمان مردم سلاح مي سازد، و از جمله روشنفکری دولتي دين دولتي شده. روشنفکری ميراث پدری کسي نيست، کنون که آنها هم خود را روشنفکر مي دانند، بهتر است عملکرد روشنفکرانه از آن ها خواسته شود، و با زبان و شجاعت شايسته روشنفکری نقد شوند، و با هوشياری هر بار که رياکارانه به نام مباني روشنفکران را به درگيری با دين و آيين مردم مي کشانند، روشنفکران در کنار مردم بمانند و آنها را به حاج آقا مصباح حواله دهند که همه مباني آن ها پيش اوست نه پيش ما. اين آنها و اين حوزه ها، از آزادی خود سود برند و مباني بکاوند تا آنگاه که شب ايرانيان سحر شود.
1 آذر 82
* اين نوشته روز 1 آذر آماده و در وبلاگ گذاشته شد. نوشته آقای باقي روز 2 آذر درآمد به خاطر گويايي نوشته آقای باقي آن را به نوشته ام افزودم. نظرهای خوانندگان زير هر بخش هست و چون برای بخش های گوناگون نظرها متفاوت مي توانست باشد همه را يک جا جمع نکردم. خواهش مي کنم نظر و نگاه خود را زير هر بخش و يا يکي از آنها بگذاريد. سپاسگزارم.