در بررسي عملکرد روشنفکران دولتي اما به آن چه پس از سال 1376 گذشت، بايستي هوشيارانه و دلسوزانه پرداخت. توجه به چند چيز برای فهم اين دلسوزی ضروری است. نخست بايد دانست که هيچ خودکامه ای به تنهايي خودکامگي نمي تواند، بلکه بر گردن خودکامگان کوچک و بزرگ ديگر سوار شده تسمه از گرده مردم بر مي کشد. درست است که خرده خودکامگان نيز ستم مي کنند ولي آنگاه که فرصت يابند توماری از رنج و درد خويش نيز رو مي کنند که واقعي است. و ما به رنج و درد انسان به خاطر انسان بودنش نمي توانيم بي توجه بمانيم، و قانون هر که بامش بيش برفش بيشتر را در بررسي مسووليت ستم ستمکاران ناديده بگيريم. در حالي که بزرگ ستمکاران همواره مي کوشد ما را در جنگي فرسايشي با خرده خودکامگان سرگرم سازد، و هرگاه مهره ای سوخت، بزرگوارانه جا به جا کند.
دو ديگر اين که حکومت در ايران ما پس از انقلاب تنها خودکامه نبوده است، بلکه با تقسيم شهروندان به خودی و ناخودی، ديني و ناديني و بازگذاشتن دست حکومتيان در تاراج آزادی و حقوق ناخودی ها و ناديني ها ويژگي فاشيستي هم يافته است. اين در سرشت فاشيسم است که با تنگ کردن حلقه به دور خويش همواره از خودی ها ناخودی مي سازد و سرانجام به هسته کاملا جنايت پيشه ای مي رسد و به نابودی خود مي پردازد. ديگر اين که دادگاه ميکونوس سران حکومت را که در ترورهای برون مرزی دست داشتند محکوم کرد. فشار خارجي سنگين و بي مانند بر حکومت وارد آمد و او را گيج کرد. برخي از کارگزاران حکومت فاشيستي که بر سلسله اعصاب آن دسترسي داشتند و ساليان سال پايمال شدن حقوق و آزادی های مردم و سرکوب و کشتار در درون کشور و ترور دولتي در بيرون را در بهترين حالت خاموشانه نگريسته بودند، به همراهي با شورش متمدنانه مردم در 2 خرداد 76 برخاسته و از ذوب شدن در ولايت فقيه رهايي يافتند.
آن ساده لوحي که آقای خميني به آقای منتظری نسبت داد چيز کمي نبود. يکم اين که واقعي بود و ديگر اينکه آقای خميني به سرکوب هواداران او نپرداخت و سرکوب نشدنشان نارضايتي بردبارانه ای فراهم کرد. ولايت فقيه را آقای منتظری با ساده لوحي ويژه خود در مجلس خبرگان طرح کرد و زرنگي و هوشياری آقای بهشتي آن را پيش برد. سرنوشت خود او نشان داد که چقدر خوشباورانه فاشيسم را به قالب دين درآورده است. او همان زمان مي خواست روستاييان به شهر آمده و شهرنشين شده و حاشيه شهری را به روستاها برگرداند. اين ساده لوحي روستايي واقعي بود و دسيسه نبود. گوه ای که شورش مردم به شکاف اختلاف های جناحي در انداخت به آن ژرفاي بي مانندی داد. ناراضيان درون حکومت فعال شدند. فاشيسم تاب نياورد. دروازه سرکوب خشن را به روی آن ها گشود و اين جا بود که برای آنها روشن شد که پيش از آن که دين داشته باشند انسان هستند. و اين گامي بزرگ به سوی روشنفکری است اما همه آن نيست. آنها به دفاع از خود پرداختند و نه انسان ها. و همه روشنفکران ايران به پشتيباني از دفاع از خود آنها پرداختند. فرق است ميان دفاع از خود به نام انسان، و دفاع از انسان ها حتي با به خطر افتادن خود که روشنفکران ايران همواره در اين گستره رو سفيد بوده اند. آقای گنجي به هنگام رفتن به دادگاه بازوی خود را به خبرنگاران نشان مي داد و فرياد مي زد که شنکنجه شده است. او با درد خود به کشف آن رسيد. داغ و درفشي که تا آن روز تا استخوان روشنفکران ايران فرورفته بود نتوانسته بود او را به درد آورد. ولي روشنفکران ايران به درد انساني که گنجي بود نمي توانستند بي تفاوت بمانند و نماندند هم.
آقای خامنه ای تناسب جرم و جزا را که در همه دين ها و در همه دوزخ ها وجود دارد، کنار گذاشت و در يک سخنراني اعلام کرد که جرم کارگزاران دولت را با نسبت دوری و نزديکي به خويش مي سنجد و مجازات مي کند. و جرم همراهي با شورش مردم بود برعليه ذوب شدن در او و با قاطعيت ميليوني مردم پيروز شده بود. اين چهره آقای خامنه ای را آن ها پيش از آن نديده بودند. و آن چه ديده بودند توجيه ديني سرکوب دگرانديشان و دگر باشان بود. اما اين ها نه دگرانديش بودند و نه دگرباش. زير پا گذاشتن ساده ترين قاعده های همه دين ها توان آن را دارد ايران را به سوی جدال های ديني براند. کوته بيني در آن جا خواهد بود که به استقبال اين جنگ ديني رفته و پشتيباني های اجتماعي و سياسي از آن به عمل آيد. در آغاز تحرک سروش و يارانش که درد خود را حس کرده و نجوای درد سر مي دادند، برخي روشنفکران سکولار پشتيباني از حقوق آن ها را که دردی داشتند، با در افتادن به دام ادعاهای ديني آنها يکي گرفته تا دادن برنامه های حزبي برای جدالهای مذهبي پيش رفتند. خوشبختانه فراتر بودن خواست های مردم از آن چه که روشنفکران دولتي مي گفتند به داد آن گونه روشنفکران قدرت باز رسيد و از سقوط به درگيری های سياسي برای اصلاح دين مردم و گنجاندن آن در برنامه های حزبي نجاتشان داد.
به گمان من در اين سالها هم رنج گسست روشنفکران دولتي از گذشته دردناکشان را بايد ديد و هم کاستن از درد و رنج مردم در اين سالها، که با واسطه گری آنها ميان حکومت و مردم پديد آمد. آقای خامنه ای و دستگاه سرکوبي که مترش دوری و نزديکي را مي سنجد، در اين سالها بيشتر سرگرم آنها بوده است تا مردم، بر خلاف سالهای پيش از 76. به نوعي حکومتيان به کار خود بوده اند و مردم به کار خود. دلسوزی یعني ديدن آن رنج گسست از گذشته و از گذشته انديشه ای و آرماني که داشتنه اند که انسانيت خود را نردبان بالارفتن جکومت از بام دين کردند. و بزرگترين دلسوزی گفتگوی روشن و آشکار و بي لکنت زبان با آنهاست. و اين گفتگو بسيار ضروری است.
آنچه در جامه دين به انديشه های آنها تحميل شده سرشار از تبعيض و خودبيني همواره حق به جانب ايلياتي قبيله ای است. هم وقتي به مهمانيشان مي رويد بايد به خواست آنها به نوشيد و به پوشيد و به نشينيد و برخيزید، چون خانه آنهاست. و هم وقتي به مهماني شما آمدند، اين جا ديگر مهمان شما هستند. همه اين ها اما برای آن ها با جامه دين پوشيده مي شود، گويي که ديگران ديني و آييني برای خود ندارند. هم در ايران بايستي سفره به خواست آن ها چيده شود و هم در آن سوی دنيا. احترام به فرهنگ و سنت زندگاني ديگری در روان آن ها جای ندارد. هر آن آماده اند با برپا کردن مراسم مذهبي تخم نفاق در ميان جمع مردمان بيفکنند. به احترام هيچ چيز کسي نمي توانند از انجام آيين هايشان بگذرند، و همه بايستي به احترام آنها از خيلي چيزها بگذرند و نام آن را هم دين مي گذارند، و برايشان همه اين ها بديهي است. ديواری که امروزه در دبستان های دخترانه ما بالا مي رود ديری است در مغزهای آنها سر به ثريا برده و آنها را از ديگران جدا مي کند، خودبيني نهادی شده ای در روان آن هاهست که با حق به جانبي همراه است.
آن چه که از ديگران مي گيرند چنان با يقين به نام خود مي کنند که هر گونه شبهه ای دسيسه تلقي گردد. سايت «امروز» که با مسووليت دو تن از نامداران روشنفکری دولتي ما به راه افتاد. آيينه تمام نمای خوی و خصلت و عمکرد آنهاست. آقای حجاريان با معرفي نامه ای ستودني در باره ندانستن حق مردم است آغاز کرد، نمايي ديگر از دانستن حق مردم است در روزنامه اش. اين ندانستن حق مردم است مي توانست به توضيح گستره خصوصي زندگاني آدميان و مصون بودن آن از دستبرد حکومتيان و دين مداران به پردازد، و از دانستن حق مردم است دفاع کند، نپرداخت و ادامه هم نداد، چندی است آن را هم برداشته اند، و به بينندگان کوچکترين توضيحي نداده اند. در همان جا از شيوه زندگي آمريکايي سخن به ميان آمده و با قاطعيت رد شده بود و قول تسليم نشدن به آن داده شده بود. هرگز در معرفي و توضيح آن سخني به ميان نيامد، حکم ازلي و ابدی صادر شد و رفت. و همه آن ادعا هم هيچ نبود جز رونويسي نخ نمايي از کمونيست های روسيه، که هرگز ادعای ديني هم نداشتند، و هر شب از راديو مسکو به شيوه زندگي آمريکايي مي تاختند. اگر بخت با آنها بود و روس ها به آمريکا سفر نمي توانستند، ايرانيان ساکن آمريکا ديگر شبانه روز شيوه زندگاني آمريکايي را به ما معرفي مي کنند و مي بينيم که با شيوه زندگي ايرانيان سازگاری بيشتری دارد، تا ديوارهايي که در دبستان ها بالا مي رود، برای کاستن از ناهنجاری های مقنعه ای که به زور بر سر دختربچگان کردند. البته اين ديوار تا به ثريا بردن در شهرهای ما در گذشته وجود داشت و خشکه مقدس های انگشت شمار نان امام خوار چنان مي کردند و بسيار هم منفور بودند. برخورد روشنفکران دولتي با مقنعه دختربچه ها را به ياد داريم، بر خورد با ديوارکشي را هم خواهيم ديد.
روشنفکران دولتي در ميان ديگر روشنفکران بيش از همه به دسته ای از روشنفکران نزديکند که دغدغه اصلي روشنفکری آنها نزديکي به دولت است و توان سازگاری خوبي با دولت دارند. در ايران ما آقای احسان طبری نمونه ماندگار اين دسته از روشنفکران دولت بين است. طبری روشنفکر پنج فصل بود و در همه فصل ها هم در دامن قدرت برتر ميوه مي داد، سازگاری او با دولت ها، از استالين تا برژنف، در آن سالهايي که چندين طوفان بر کرملين و رهبری حزب توده گذشت مثل زدني است. در فصل پنجم زندگانيش هم که در زندان دولت روشنکران ديني ما گذشت به گل دادن آغازيده بود، ولي کهنسال بود و دير شده بود. به کوشش او و قدرتخواهي جوانانه سربه هوای آقای نگهدار در ميان فداييان خلق در سالهای پس از انقلاب، با رفتن آن دو به مناظره های ايدیولوژيکي تلويزيوني تحميلي، ايران به دام فاجعه جدال ديني و ناديني افتاد. آقای بهشتي مناظره ايديولوژيک را شرط پذيرفتن مناظره سياسي قرار داد. و آن دو با پذيرفتن آن شرط، حزب و سازمان سياسي خود را تا حد فرقه های ديني در چشمان مردمان پايين آوردند و خود نيز دچار فاجعه ای بزرگتر شدند.
اگر روزی بخت يار شود و روشنفکران دولتي ما آمادگي پرداختن به آنچه پيش از سال 76 گذشت داشته باشند، خواهيم داد که در آن مناظره هاست که اسلاميسم ستيزه جوی ويرانگر به عرياني رخ مي نمايد و سياست را زير پرچم خويش مي برد، و ايدیولوژی آقای طبری همچون ديني فرقه ای در برابر دين مردم وانمود مي شود، آقای نگهدار هم به اميد و به اتکای آقای طبری پيش مي رفت و خود چيزی برای عرضه نداشت، و از جواني و نوع زندگاني که کرده بود هم چشمداشتي جز اين نبود. داوری در باره آقای بهشتي با سرنوشت دردناکي که جنايتکاران زير آوارها برايش تدارک ديدند، شايد دشوار باشد. هرچه بود آن تحميلش برای ايراني ها فاجعه بار بود، و از آن مردم ايران زيان جبران ناپذير ديد. سرکوب فاشيتسي با حذف و کشتار چپ ايران آغاز شد و تا دشنه آجين کردن پروانه در خانه و گلوله بر چهره حجاريان در خيابان پيش رفت، تا فردا چه سازد. چندی پيش در مجله آفتاب از آن مناظره های فاجعه بار به گونه ای به نيکي ياد شده بود که نادرست است، و با واقعيت زمانه خود سازگار نيست.
در زندگاني اجتماعي ايرانيان آنچه که با نام دين و با پسوند مسلمان و يا اسلامي برآمد کرده هرگز خود پيشتاز پيشرفتي اجتماعي در ايران نبوده است، هرگز نتوانسته است خود مستقيم به جذب نوآوری های جهان به پردازد. همواره پس از پيدايش نيروهای پيشرو ديگر و جا افتادن آن ها اسلامي و مسلمان و ديني آن هم رخ نموده است و در تلاشي جانکاه به دمساز شدن با روزگار پرداخته است، و چه بسيار که با آميختن عناصر ناهمزمان به روند پيشرفت زيان ها زده است، اما خدمتگزار هم بوده است، چرا که در گذار از جامعه ای چوپاني کوچ نيشن و ملاکي و بزرگ مالکي به زندگي شهری در اين سد سال، اين نيروها نقش ميانجي را داشته اند و دارند. چهره ديگر دلسوزی در گفتگوی آشکار و روشن با آن ها همين جاست. آنها در روشنفکری خود استقلال نداشته و دنباله رو بوده اند.
نخست ملي بود و خدمت ها کرد تا ملي مذهبيش هم پديدار شد و همينگونه بوده است در باره ديگران، تا اينکه درخشش خيره کننده ايستادگي کم مانند روشنفکران در برابر فاشيسم، روشنفکران دولتي دين دولتي شده را هم پديد آورد. بزرگترين خدمت روشنفکران ايران به آنها ايستادن در برابر رياکاری تاريخي زهد ريايي است که در سرشت هر چيزی است که از ايمان مردم سلاح مي سازد، و از جمله روشنفکری دولتي دين دولتي شده. روشنفکری ميراث پدری کسي نيست، کنون که آنها هم خود را روشنفکر مي دانند، بهتر است عملکرد روشنفکرانه از آن ها خواسته شود، و با زبان و شجاعت شايسته روشنفکری نقد شوند، و با هوشياری هر بار که رياکارانه به نام مباني روشنفکران را به درگيری با دين و آيين مردم مي کشانند، روشنفکران در کنار مردم بمانند و آنها را به حاج آقا مصباح حواله دهند که همه مباني آن ها پيش اوست نه پيش ما. اين آنها و اين حوزه ها، از آزادی خود سود برند و مباني بکاوند تا آنگاه که شب ايرانيان سحر شود.
1 آذر 82
* اسب تروای زاهدان ريايي در ميان روشنفکران – بخش 5