تاريخ دراز با يادگارهايي همه ويرانه که ويرانگي را در ذهن انسان ها بازتاب مي داده، آداب و سنني که انسان ايراني را از رهگذار زمان گذرانده و به امروز رسانده و خود زير پای او سنگ شده بوده، چاه های نفت که رخوت و خواب سفره های نيم سيری را مهيا مي کرده، در روزگاری که فاصله مغز و دست بسيار اندک شده و انديشه با کوتاهترين راه به دانش و فن فرا مي روييده، روشنفکر ايراني را به جايي برد که يکي خس مي شد در جايي که ديگران مي رفتند تا آدمي زاده شوند، و آن ديگری ميوه پنج فصل در باغ قدرت، و آن يکي ستروني کوير را شعار مي کرد. اما شعر کماکان راوی روان و جان انسان سرگشته ايراني باقي ماند، رشته ای که هزاران سال را سروده است.
اکنون که انسان ايراني هزار سر شده است و در سرتاسر جهان پراکنده، با کشف جهان به کشف انسانيت انسان مي پردازد، و اين که انسان تنها به خاطر انسان بودنش محترم است و حقوقي دارد که همگان دارند، و حق انتخاب آزادانه جای سکونت و آمد و شد آزاد در ميهن، و به ميهن يکي از بديهي ترين آن حقوق. و آن که پا بر خاک ايران ماند، خود را غريب تر يافت.
تا همين ديروزها ما در ايران انسان نداشتيم. صفتي که پشت نام کسي مي آمد سرنوشت او را رقم مي زد در ميان روشنفکران. و هر کس با سرمستي سرنوشتي را به ديگری ديکته مي کرد، و تا خود به همان ديکته گرفتار نمي شد دردی نداشت، و روشنفکر بود. روزی که هزار سر آواره به هم آيد، انسان به تمامي کشف شده و تاريخ ايران از نو آغاز خواهد شد. و از هر گوشه ايران ندا در خواهد آمد: مطرب بزن، که کار جهان شد به کام ما. و هر کس اين بار ساز خود در دست به عشق زندگان نيز خواهد سرود.
از امروز هزار سر:
از آواره در جهان: کشتن آنکه برای زندگی رفته بود
در وطن خويش غريب: عمادالدين باقي به يك سال حبس محكوم شد
و گذرگاهي از راه دراز: کشف انسانيت انسان
13 آذر 82