هر که بود و هر چه بود، از دست رفت، ويران شد.
دلداده بود يا همسر، مادر بود يا پدر، خواهر بود يا برادر، دوست بود يا همسفر، هر که بود رفت.
خانه بود يا کاشانه، کوچه بود يا باغ، خيابان بود يا جای قرار، هر چه بود تلي از خاک شد.
اگر انسان بود از دست رفت و اگر ملک بود ويران شد.
يادگار بود يا تازه و نو، هزاران ساله بود يا چند ماهه، ديگر نيست.
برای همه آنها دل داشته باشيم. برای آنها که نيستند و برای آنها که هستند. رفته جای خود مانده جای خود.
از فردا دگرباره آغاز بکنيم، دست به دست هم بگذاريم.

همان بکنيم که کرده اند، ساختند و نپرسيدند چگونه ويران خواهد شد.
همان بکنيم که آموخته ايم:
ميهن خويش را کنيم آباد.
چه کسي گفت بم جای فلسفه است! چه کسي دل مرا تنگ کرد که يا انسان جای بگيرد و يا تاريخ! يا ارگ يا او که ديگر نيست! چه کسي گفت من دلم آن قدر تنگ است که جا برای همه آن ها ندارد!

چه کسي کوروش را فرستاد به جنگ پاسارگاد! چه کسي پاسارگاد را فرستاد به جنگ کوروش! چه کسي گفت مردگان عزيزتر از زندگانند! چه کسي گفت ويرانه بهتر از آبادی است! هر کدام را که دوست داشتيد برداريد. ايران را در دل هايمان جاي مي دهيم با 65 ميليون انسانش، و با هزاران سال تاريخش، و هنوز هم جا داريم. آری دنيا هم خانه ماست. بم را هم مي سازيم، با کار، با تلاش. با مغزها و کامپيوتر هايمان نقشه ارگ مي کشيم، و با دست هايمان شهر بم مي سازيم. هستيد؟
از فردا کار ديگر مي کنيم. مقاله هايمان را هم از نو و ديگر مي نويسيم. اما من هنوز اشگ هايم خشک نشده است. زمان بدهيد. چشم.

ديشب اين وقت ها بيست سي هزار نفر بيشتر بوديم، هزارها خانه و مغازه بيشتر داشتيم، ارگ داشتيم و بم داشتيم. حالا کمتر شديم، يک کمي فقيرتر شديم. ما ديگر آن ديشبي ها نيستيم. کمتر شديم، کمتر داريم. پس يک کار ديگر مي کنيم. از فردا همه چيز را دوباره نگاه مي کنيم. همه را و همه چيز را. تو هم اشگ ريختي! تو هم چشمت مي سوزد! تو هم سردرد داری! تو هم دست چپت تير مي کشد! باشد، باشد. همه را و همه چيز را دوباره نگاه مي کنيم.
در را چرا باز گذاشته بودم
از: مسعود بهنود
« حالا سی ان ان و شبکه خبری بی بی سی دارند فيلم هائی پخش می کنند از عمليات نجات زلزله زدگان بم و من در مقابل اين جام جهان نمای اسکندری مانده ام مثل موقعی که مامور داشت در کشو ميزم دست می کرد در ميان اشيائی که مال من بود، يا نامه ای را می خواند که مال من بود و اين را به تاکيد می گويم و مال را می کشم. آری مااااااااااااال من بود. و در دل می گفتم او را چه حق که دارد دست می کند در لباس های زيری که ماااااااال من است. حالا هم که تصوير بم در اين صفحه می نشيند حسی درم بيدار می شود، انگار باز کسی دست کرد در کشو لباس های زيرم. انگار نبوده ای و دزد به خانه ات سرزده، در را چرا باز گذاشته بودم. » دنباله ...
گرسنگ ازين حديث بنالد عحب مدار
از: مسعود بهنود
« ببينيد راست و حسينی ما دليلی ندارد که اين همه فقير باشيم و جان انسان ها در کشورمان اين همه بی ارزش باشد. اين همه در جهان بدنام باشيم. و همه اين ها در مقابل آن که شعار بدهيم. شعارهای که آن را به قرص نانی نمی خرند. » دنباله ...
در سوگ بم و ارگش
از: سيروس علي نژاد
« من پيش از آن درباره ارگ خوانده بودم اما آن مطالب خشک بود، کليشه ای بود و از خاطر می گريخت. بزرگترين بنای خشت و گلی جهان، زمان بنا از ۲۲۰۰ سال تا ۱۸۰۰ سال پيش ... توضيحاتی که بيشتر به کار دانشجوی معماری می آمد، نه توريست. اکبر پنجعلی زاده کليشه نمی گفت، داستان می گفت. داستان که نه، تاريخ. گرم و گيرا می گفت. » دنباله ...
دیوارهای خام و خسته فرو ریختند
از: مرتضي پاريزی
« من در آخرین شماره نشریه جشنواره، این گفته اش را تیتر اول کرده بودم که: ارگ بم زیارتگاه تاریخی ماست و سوتیتری مبنی بر اینکه: ندیدن ارگ، بیحرمتی به تاریخ ایران است و عکسی بزرگ از ارگ که نماد غرورمان بود...» دنباله ...
بم و عزای مهندسی
از: امير نويسنده وبلاگ دغدغه که يک مهندس است.
« بیمارستان در تمام آیین نامه های مهندسی به خاطر شرایط خاصی که داره جزو سازه های خاص طبقه بندی میشه و دارای ضوابط خاص و ویژه خودشه. و حالا اینکه چرا 2 بیمارستان اصلی یک شهر همزمان با خانه ای گلی در زلزله خراب میشه بی شک مسوولیت اصلی رو متوجه من می کنه. هشداری برای من و امثال من. این «مسوولیت اجتماعی» یک «امر شخصی و وجدانیه» » دنباله...
بم، زلزله، ارگ و بهنود...
از: سينا مطلبي
« با اين حال، همان واكنش شتابان نخستين، كه احساس نويسندگان پرتجربه اين سرزمين را با جوانان كم سن و سال پيوند ميداد، بر خطا نيست. در نگاه نخست، آدمها قرنهاست كه ميآيند و ميروند، و اين تاريخ است كه پاي در بند زمين دارد و پايدار است. اينك بخش ديگري از تاريخ كهن فرو ميريزد. » دنباله...
سوگ دوگانه
کارشناسان مي گويند تا 72 ساعت پس از زلزله هنوز اميد نجات از زير آوار هست. هنوز ساعتي چند از مسابقه تلخ با زمان باقي است. و با هر ساعتي که مي گذرد، اندکي از اميد کاسته مي شود. رضا حسيني دانشجوی بيست و پنج ساله باستان شناسي در گفتگو با خبرنگاران خارجي مي گويد «سوگ دوگانه ای دارم، دو تن از بستگانم را از دست داده ام، و تاريخم را، ارگم را.» و با نگاه به ويرانه های ارگ باستاني، اشگ بر گونه های زخميش جاری مي گردد.
آوازی در ويرانه های بم
از: مسعود بهنود
« اما در بخش دوم ايرج بسطامی خجالتش ريخت.... هر که در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست... گفتم خوش به حال نخلستان هايتان چقدر برايشان خوانده ای. گفت هر وقت غمی داشتم. گفتم در جوانی از غم به اين آشنائی سخن می گوئی چرا. که ناگهان بغضش ترکيد. چيه ... سکوت و فقط گريه می کرد و وسطش تک زبانی کلماتی می گفت. گفت برادرم را دارند اعدام می کنند. و از مرگ برادر می ترسيد. نه که می ترسيد که بال بال می زد. حرف را عوض کردم و گفتم در بچگی لابد به قلعه بم هم رفته ايد. گفت يک دفعه همين برادر، شب بود افتاد تو چاه قلعه.... و دوباره زد به گريه.» دنباله ...
سخنی از اعماق فاجعه
از: مرتضي پاريزی
« کمک های مردم، فوق تصور است اما هر روز که می گذرد، زخم های مصیبت دیدگان عمیق تر می شود، آنها تازه دارند می فهمند چه به روزشان آمده است، تازه ضجه هایشان دارد گل میکند و نگاه های مات و بی روحشان خیس می شود. » دنباله ...
تا شقايق هست
از: مسعود بهنود
« تا بدانی که مردم در اين ميان چه می کنند به يادتان می اورم فيلم درخشان عباس کيا رستمی را از زندگی در رودبار پس از زلزله. آری زندگی و ديگر هيچ. آن صحنه غريب عروسی در چادرهای امداد و آن لحظه باورنکردنی مردمی که فردای زلزله، مصيب زده و خانواده از کف داده به زحمتی رفته بودند تا آنتن تلويزيون را نصب کنند که بتوانند مسابقات فوتبال جام جهانی را تماشا کنند. آری تا شقايق هست زندگی بايد کرد. » دنباله ...