۸ اردیبهشت ۱۳۸۳

شايد اين درد همان است که من می جويم

مسعود بهنود مقاله‌ای نوشته است با الهام از گفته‌های آقای امیر‌انتظام. نوشته او آنچنان با روح و روان من سازگار است که نمی‌توانم از آن بگذرم و همه آن را در اینجا می‌آورم. برای این که حق ایشان برجا بماند لینک هم می‌دهم. و برای این که حق من نیز برجا باشد همین جا می‌گویم که همه آنچه در پاراگراف پایانی آمده است با روح و روان من سازگار نیست. یعنی شوق و شوری که از نوشته بهنود برخاسته و اینگونه خود را نشان می‌دهد از نام و اعتبار آقای امیرانتظام و از رنج و دردهای بیست و پنج ساله‌اش نیست که بی گفتگو و بی چون‌وچرا برای من گرامی و شایسته سر فرود آوردن است. پس گنجی و آقاجری را هم تا آن جا که درد و رنج‌های یک زندانی در میان است در کنار امیرانتظام می‌آورم و گرامی می‌دارم و برای آزادی آنها از بند هزار آرزو در سر می‌پرورانم. اما در ورای آن چیزهایی دیده‌ام که گفتنی بسیار دارم. در باره آقاجری در گذشته هم نوشته‌ام و باز هم خواهم نوشت. نوشته بهنود را بخوانیم.

8 اردیبهشت 83

امير انتظام در صف بزرگ ترين ها

دکتر امير انتظام امروز سخنی گفته است درباره عباس عبدی « من گرچه مطمئنم آن جوان دانشجوی عباس نام همين عباس عبدی است اما راضی نيستم او دقيقه ای در زندان باشد و متاسفم که برای تحقيقاتی که کرده است به بند افتاده» از اين سخن آسان نگذريم

شايد که شاه کليد ماجرای ما و راز اين هجران آزادی و آبادی که قرن هاست آزادگان اين قوم به آن گرفتارند در همين جا باشد. شايد اين درد همان است که من می جويم.

اول داستان را بگويم. عباس امير انتظام که در زمستان سال 57 به عنوان معاون نخست وزير مهدی بازرگان در چشم ايرانيان نشست، به شهادت زندگی نامه اش از همان زمان هم به خدمت دولت درآمد و پيش از آن يکی از تحصيلکرده های ايران بود که در بخش خصوصی فعاليت می کرد.او بيش تر هم به دليل زباندانی به جمع اطرافيان مهندس بازرگان درآمد و زمانی که مهندس بازرگان حکم تشکيل دولت يافت او راه مامور کرد تا بنای دولت برکنار را از اطرافيان شاپور بختيار بگيرد و نقل و انتقال را چنان که مهندس بازرگان می خواست عملی کند. شيک و آداب دان بود و در مقام معاون نخست وزير و سخنگوی دولت در مقابل دوربين ها ظاهر می شد و با سفيران و نمايندگان جهان که متحير انقلاب ايران بودند و در پی شناخت آن در گفتگو بود، مهندس بازرگان که کسی از وی خلاف نشنيده شهادت داده است که وی کاری بی اذن او انجام نمی داد. اما به گفته مهندس ميرحسين موسوی از همان زمان سنجاق کراوات شيکش در چشم انقلابيون می رفت. از همين رو بود که ناگزير شد صندلی معاونت نخست وزير را ترک گويد و پس از چندی جای خود به دکتر صادق طباطبائی بدهد که همان صفات را داشت اما از خانواده روحانی و آشنا بود و با بيت رهبر انقلاب راه داشت و همين يکچند مصونش داشت. امير انتظام به سفارت ايران در کشورهای اسکانديناوی مامور شد و از همان جا بود که چند روزی پس از اشغال سفارت آمريکا در تهران، وزارت خارجه او را برای پاره ای مشورت ها به تهران فراخواند. اين دام بود و آمدن او به تهران همان و گرفتار شدن به چنگ انقلابيون همان. و افتادن به زندانی که تصورش را نمی کرد. بعد سالی محاکمه شد، چه محاکمه ای و محکوميت به اعدام يافت، به اتهام جاسوسی برای آمريکا – همه روايت را در دو جلد خاطراتش [ آن سوی اتهام – نشر نی] می توان و بايد خواند - و او رفت تا بيست سال، آری به همين بی رحمی بيست سال، در بند بماند. بماند تا آن جوانان که او را به دام انداخته بودند عقل رس شوند. و شدند و دوم خرداد رسيد و نفسش اميرانتظام را هم گرفت و در حالی که او حاضر نبود پيش از اعاده حيثيت از زندان به در آيد، و اين کاری بود که کس به آن رغبت و شجاعت نداشت، تقريبا به زور از زندان بيرون فرستاده شد.

حالا او با شهری روبرو بود که در آن بيست سال در پی اش بسيار گرديده بود و از جمله جمعی از انقلابيونش عقل رس شده و راه اصلاحات گرفته بودند و اين همان راهی بود که باعث شد تا نه جنازه امير انتظام که خودش زنده از بند به در آيد. عجب پارادوکسی، اين خود کم از تراژدی های کلاسيک ندارد. هوای تازه را همان کسان به او تعارف کرده بودند که به بندش انداختند. اميرانتظام حالا کتاب خود را نوشت خاطرات درد باورنکردنی اش را گفت. و از جمله در آن از دانشجوئی گفت که برخلاف ديگران نگاهش پر از نفرت بود و با تندترين کلمات و تعابير با اوی گرفتار و در بند و چشم بسته سخن می گفت هنگام که در بندشان افتاده بود. از عباس نام...

در آن زمان رهبر جمهوری اسلامی اشغال سفارت آمريکا و گروگان گرفتن کارکنان آن را « انقلاب دوم» نام نهاده بود، و دانشجويان شده بودند مظهر قهر انقلابی که شهامت کرده و چنگ بر عارض غول زمان يعنی آمريکا انداخته بودند و آيت الله خمينی همه انقلاب را ضمان آن ها قرار داده بود. پس چون بر کسی کين می گرفتند جان او در امان نبود. و اگر نبود که هنوز روحانيون و انقلابيون احترام مهندس بازرگان می داشتند و او همه خود را نثار معاون در بندش کرده بود که اطمينان داشت بی گناه است لابد اميرانتظام هم اکنون نامی بود مانند همه آن ها که ازشان جز نامی نمانده است.

وقتی کتاب امير انتظام منتشر شد، عباس عبدی که از شجاع ترين اصلاح طلبان اين زمان بود و به ديدار گروگان سابق خود باری روزن هم خطر کرده بود، در پاسخی ضمن آن که گفت من آن عباس نيستم که از اميرانتظام بازجوئی کرد و به او ناسزا گفت . نکته ای افزود که در زمان خود آتش به جان من زد. من که می گويم اين جا مقصودم نويسنده همين يادداشت يعنی مسعود بهنود است که گذاشته بودم تا به خود او هم بگويم که اين جمله از زی اصلاح طلبی تا چه حد به دور است. عبدی گفت [قريب به مضمون ] که « من اعدام و حبس را برای اميرانتظام بسيار می دانم و پنج سال بسش بود.» امروز که عباس عبدی به همان حال گرفتارست که اسيرش اميرانتظام گرفتار بود برای بيست سال، يعنی راهی به بيرون ندارد و از هر نوع دفاعی از خود محروم است و شرف حکم می کند که مجالش دهيم آزادی باز يابد تا با او بر سر آن حکم که برای اميرانتظام روا دانست [ پنج سال ] به گفتگو بنشينيم.

اما مهم سخنی است که اميرانتظام می گويد که پس از آزادی دوباره به بند برگردانده شد و حالا هم برای عمل جراحی در مرخصی است و جانی خسته و تنی خرد از بی عدالتی و جفای دوران را به زحمتی می کشد. اميرانتظام گفته است که به حبس عباس عبدی راضی نيست و نيز حبس هيچ کس مانند وی. و وقتی اين می گويد [ برخلاف آن عباس ديگر ] به اتهام ها که برای بازجوی جوانش رديف کرده اند وقعی نمی گذارد و می گويد « او به خاطر تحقيقاتی که کرده است به حبس افتاده » اين جاست سخن من. پس همه آن احترام که به مهندس اميرانتظام می گذاريم شايسته اوست. اين سخن ماندلائی است و از جنس انسان امروزی است، به عمق حقوق بشر متعهد است که هيچ انسانی را مگر به حکم محکمه عادله متهم نمی داند.

سخن اميرانتظام فقط يک بزرگواری پوريای ولی وار نيست که از سنتی و عادتی مايه گرفته باشد از قضا از عادات ما به دور است، بلکه اين سخن از عمق آگاهی و وجود او می آيد. « من به هيچ شخصی کينه ندارم» از يک جهان بينی حکايت می کند، جهان بينی که در دنيای ما نبوده است و مانندی ندارد، همه ادبيات و سنت هايمان بر اساس کين خواهی است و از همين رو انقلاب های بزرگ را به بی راهه می بريم و از جنبش های عظيم اجتماعی سراب می سازيم و کسی چنين به کشتن خود برنخاست که ما به زندگی نشسته ايم. و هنوز هم که به جدل هايمان بنگريم چنان است که گويا آينده را هم می خواهيم رو به عقب بپمائيم، عقب عقب. حتی وقتی به جهل و خرافه ديگران وقوف يافته ايم بريدن از جهل و خرافه سنت های خود برايمان کاری دشوارست. بر سر سفره سنت هايمان آرام می گيريم گرچه به امروزی بودن ادعا داريم. مدام انگار دنبال فرصتی می گرديم تا باز همان شويم که بوده اند پدرانمان. بريدن از همه ناسازی و نااندامی برايمان چنان سخت است که مرگ خود را انگار در آن می بينيم و عاشق و بندی خوهای ناشناخته خويشيم و به همين ورد در عقب ماندگی منجمد شده ايم و توان جهيدن و پريدن از بال هايمان گرفته شده است، به رخوت قرون گرفتاريم.

درسی که امير انتظام می دهد [ همان که عباس عبدی نداد وقتی هم که انسان ديگر شده بود در زی اصلاح طلبی ] جزئی ديگر هم دارد. انگار او به ما می گويد اين عباس نبود که از من و آدابم و کراواتم نفرت داشت چندان نفرتی که نمی توانست نهانش کند، اين مهندس موسوی هم نبود که سنجاق کراوات به چشمش نيش می زد، اين معاديخواه نبود که بعد ها هم از ادعانامه ای که به عنوان دادستان در آن دادگاه خواند تبری جست و از جسارتی که به مهندس بازرگان کرده بود، نه تک تک کسی نبود وهمگان بودند، ميليون ها بوديم که انقلاب درونمان را برملا کرده بود، آن که می پنداشتيم وطن وطن نشود تا فلان کفن نشود، آن که مرگ و انتقام می خواستيم و شعر برای کلاشينکوف می سروديم، کين می جستيم و در آن ميانه دغدغه انسانمان نبود و اين همه را عين عدالت می ديديم. همين درس است که می بنيد امروز روز بسيار از کين خواهان و زجرديدگان ديروز را به آن جا رسانده که از هر چه انقلاب بی زارند و از هر چه رنگی جز عدالت و انسان دوستی دارد روگردانند، از خويش هم گاه می توان ترسيد. و به قول معتبر آلبرت انيشتن چيزی ترسناک تر از خوی ويرانگر آدمی نيست.

حالا که از اين دو نگاه گفتم از نگاهی ديگر هم بگويم. انقلاب که شد کم نبودند تحصيلکردگان جان آشنا که کار و بار رها کردند و با چمدانی پر از اميد راهی وطن شدند. شنيده بودند آن ترانه را ديو چو بيرون رود فرشته درآيد. اما ديری نگذشت که از آن ها هر کس جانی به در برده بود باز به همان جا بازگشت که از آن به اميدی آمده بود. به اين تصوير عمومی ربع قرنه نگاه کنيد.

اول بار چه آسان پذيرفتيم که قهر انقلاب دامان دانشی مردان را هم می تواند گرفت به گناه آن که نامی در نظامی داشتند که منفور بود، ندانستيم تا کار به اميرانتظام رسيد که از ميان تحصيلکردگانی که با انقلاب آمده بودند اولين بود. پس از وی همه آن ها که با مهندس بازرگان بودند به حاشيه رانده شدند، بعد نوبت به بنی صدر و قطب زاده رسيد، و آن گاه اين گردونه گرديد چنان که وقتی بيست سال بعد همان عباس و همان هاشم و همان سعيد و همان غلامحسين و همان عبدالله و همان عطا الله و .... به علمی که آموختند و آشنائی که با جهان يافتند و حرمتی که برای انسان قائل شدند به گردونه در افتادند، گردونه ای که در دل بی رحمش هيچ به جز نفرت از دانش نبود و در اين کار پروايش نه از دوست بود و نه از آشنا. به خيل آن ها که رانده شدند به بيرون و به بند بنگريم تا به عمق اين فاجعه ای برسيد که به آن مبتلائيم و از آن می گويم . و حالا آن مفسر آمريکائی به سادگی بشارتمان می دهد که تا نسل اول از انقلابی ها هستند مجال آن نخواهند داد که چنگال از گلوی خود رها کنيم.زهی بشارت نيکو.

اما بشارتمان باد که چنين نيست. به طفيل گذر زمان، اينک نسلی رسيده اند که در آن مجادله و معامله با شيطان درون، جای هيچ کدام از ما نبودند، نه کين جو نه گرفتار، نه اين عباس و نه آن دگری، فرزندان اينانند. کافی است که از ما کين نياموزند و آن درس بگيرند که در سخن اميرانتظام هست که راضی به يک دقيقه بی عدالتی با کسی نيست که تصور می کند – درست و يا به غلط – که ستمی بر او کرده است. اين نسل سرنوشت خود را چون ما نخواهد نوشت. ما قصه خود بر اين نسل خوانده ايم.

لحظه ای خيال خوش. اگر همان ربع قرن پيش کسانی بر گوش نسل ما اين ترانه شيرين خوانده بودند که در خيال رهائی به کدام زندان ره می بريم، گفته بودند که برای رسيدن به قدس از کربلا گذر نبايد کرد، به جای همه آن غوغا که کردند و نگذاشتند که صدای بختيار که هيچ بلکه فرياد خسته طالقانی و مهندس بازرگان و دکتر سحابی هم به گوش ها برسد، حالمان نه اين بود که هست.

عباس اميرانتظام به آن صبوری که کرد، به رنج بيست ساله ای که کشيد، به تلخ ترين هائی که ديد بزرگ بود در نظرم، اما از جمله در همين سال ها آموختيم که بزرگی را به درازای حبس کسان نگيريم بلکه در انديشه ای جست و جو کنيم که از وی بر می آيد. از همين رو اکبر گنجی، هاشم آقاجری را قدر می دانيم، به اندازه ثانيه به ثانيه حبسی که کشيده اند آن ها که چراغی فراراه جامعه ما گرفته اند، به آن ها مديونيم. باری عباس امير انتظام با گفته ای که هم امروز از او خوانديم به باورم به صف بزرگ ترين ها رفت.