گرامی بانوی دوشنبه!
پس از دیدن پیام کوتاه شما که منت بر من گذاشته و سرفرازم کرده بودید، نوشته شما را زیر عنوان «نمیدانم» خواندم. کوشش میکنم بدون درگیر شدن در جدل، اگر ز دست برآمد فرموده شما را انجام دهم و برداشت خود را از جنایت و سرنوشت کبری و مبارزه برای نجات جان او بیان نمایم. شاید دیده باشید همه کوشش من آن است که در نوشتههایم با فرد و خلق و خوی فردی آدمها کاری نداشته باشم و تا آنجا که میتوانم از داوری اخلاقی کردار و گفتار دیگران دوری گزینم. در این نوشته هم تنها آنچه از نگاه من اجتماعی مینماید به گفتگو کشیده میشود.
نوشته شما را با دقت و حوصله خواندم، دغدغه و احساس شما برایم درک شدنی است و به آن ارج مینهم. مهر و کین، شور و شیدایی، قهر و آشتی، رواداری و ناشکیبایی همه و همه انسانی است، یعنی انسانها اینگونهاند و چنین ویژگیهایی دارند. انسان ایرانی در بیست و پنج سال گذشته بسیار ماجراها از سرگذرانده است. انقلاب، جنگ با عراق، جنگهای درازمدت خانمانسوز در همسایگی ما افغانستان و اینک در عراق، باز شدن بهیکباره مرزهای سرتاسر شمال کشور، جابهجاییهای بسیار گسترده جمعیتی در درون کشور و دهها و دهها رویداد دیگر کشور و مردم ما را در این سالیان با همه گونه فاجعه رویاروی ساخته است.
جابهجایی در درون ایران نیز خود به نوعی مهاجرت و اگر به اجبار باشد تبعید به حساب میآید. گوناگونی فرهنگی و زیستی و زبانی در کشور چنان است که رفتن آذربایجانی به خراسان و یا خوزستانی به گیلان جدایی از فرهنگ و زبان و آداب و رسوم شمرده میشود، و هنوز شهروند ایران به تمامی زاده نشده است. آداب پیشامدرن و کشورداری پیشادموکراتیک و رنگارنگی تاریخی سنتها و آداب مردمان، همه و همه نوعی از سرگشتگی و ناپایداری روانی و احساسی در مردمان ایران پدید آورده است که تنها در میان جنگزدهها و مهاجران و تبعیدیان در کشورهای دیگر نمونههای آن را میتوان یافت. اینکه بسیاری از ایرانیان در کشور خویش غریبند، شعار نیست، واقعیت انسان امروزی ایرانی است، با همه خوبیها و بدیهای غربت. هر عاطفه و احساسی که بگونهای در جایی از زمین در انسانها یافت میشود، آنگاه که در انسان ایرانی نیز بروز میکند به خوبی برای من درک شدنی است. پس احساس و عاطفه و سرگشتگی «نمیدانم» شما را نیز درک میکنم.
اما آن چه به موضوع کبری و سرنوشت دردناک او برمیگردد، تا آنجا که من میدانم مبارزهای اجتماعی برای نجات جان او به راه افتاده است. و مبارزه در میان مردمی که شرحش گذشت در جریان است. خویشتنداری در برابر آنچه با روان و خواست یکیک ما خوانایی ندارد نیاز ماست، و آن نیز برخاسته از واقعیت سرسخت زندگانی امروزی ماست و نه از قاعدههای اخلاقی که در همه جای زمین هزاران سال است گفتهاند و راه به جایی نبردهاند.
دولتمداری و بویژه نظامیگری عالمان دینی ما که در سنتهای دیرینه ما پاسداران اخلاق مردمان بودهاند نیز بر بغرنجی زندگانی امروزه ما افزوده است. در عفو لذتی است که در انتقام نیست از ژرفای انسانگرای فرهنگ نیاکانی ما بیرون آمده است که امروزه هرگاه بهزبان میآوریم تنها نیشخند و دشنام میشنویم. گویندگان تاریخی چنین چیزهایی در سرزمین ما خود پرچم کین و انتقام برافراشتند، و خود به تندیس زنده کینکشی و انتقامجویی بدل شدند و نام آن را شریعت گذاشتند و به روان تاریخی مردم بسیار آسیبها رساندند.
دستگاه دادگستری امروزه ما هم به راستی نمونه بیمانند شکست رسوا کننده اندیشهای است که هم در مشروطه و هم در سدهای پس از آن ادعاهای بسیار داشت، و تنها پهنهای از زندگی اجتماعی ایرانیان بود که دینورزان و عالمان دینی زیر نام شریعت برای آن دانش و دستگاه آماده داشتند، اما همه دیرین و پوسیده و بویی از دگرگونیهای یک سده از زندگانی ایرانی نبرده. سدهای که در آن نه تنها رادیو و سینما و تلویزیون و کامپیوتر و دیگر دستاوردهای بشر جهان را کوچکتر از دهکدهای کرد که همه را از همه خبر است، بلکه یکی از بزرگترین آرزوهای بشری، عدالت اجتماعی، را در نیمی از کره خاکی ما به آزمون کشید، طبقههای اجتماعی را نیز به چالش گرفت و سالهایی نیز ادعای برانداختن آن را هم داشت. از میان همه پیشرفتها و آزمونهای تاریخی انسانی زاده شد که با انسان دورانهای گذشته فرقها دارد. ارزش جان آدمها و زندگی انسان کشف شد و بر بالای همه ارزشهای دیگر زندگانی گذاشته شد. این انسان دیگر آنی نیست که نیاکان ما میشناختند. جان او را نمیتوان ابزار مبارزه ساخت و نامش را فداکاری گذاشت. هیچ چیز در جهان ارزشمندتر از جان انسان نیست و کشتن انسان با هیچ بهانهای پذیرفته نیست. حتی کشتن او به نام قانون که اعدام نام گرفته است. و فاجعه کبری در همین جاست. هیچ چیز به او اجازه نمیداد که جان انسانی دیگر را بگیرد. او با کشتن یک انسان جنایت کرده است، جنایتی هولناک.
کشتن انسان به دست انسان با دریافتهای امروزی بشر آنچنان بیگانه است که زمانی شاعری نامدار فریاد شاعرانه برآورد «سربازان جنایتکارند». سربازی که با وظیفه اجتماعی و به حکم گریزناپذیر قانون ناگزیر از رفتن به جنگ است، جنایتکار نامیده شد، چون انسان میکشد. اما هنوز جنگ هست و هنوز به نام قانون انسانها را به کشتن هم وامیدارند، و حتی در رویارویی دو سرباز آن کس که به دفاع از خود میپردازد، جنایتکار نیست. آنگاه که دو ارزش برابر، دو والاترین ارزشها، دو جان در برابر هم گذاشته میشوند، آنکه برای نجات جان خویش از نابودی به دفاع میپردازد جنایتی نکرده است، به دفاع از خود پرداخته است. من تا به امروز در کردار کبری دفاع از خودی نیافتهام.
اما جان خود کبری نیز ارزشمند است و کشتن او برای عبرت دیگران هم همه آزمون تاریخی بشر نشان داده است که کارساز نیست. گروهی از ایرانیان بر حق زندگانی کبری و بر ارزش جان او نیز انگشت گذاشتهاند و خواهان رهایی او از اعدام هستند. حق با آنهاست. چنین مبارزهای برای نجات جان کبری انسانی و پسندیده است و نیروی روشنگری شگرفی در آن نهفته است. ایران به چنین مردان و زنانی نیاز دارد که برای نشان دادن کرامت انسان و ارزش جان او به همگان تلاش میکنند. آنها بایستی آمادگی داشته باشند که هر کس را که دچار سرنوشت غمبار کبری شده باشد زیر چتر پشتیبانی اجتماعی و حقوقی خویش بگیرند. یعنی سخن تنها از کبری نیست، کبری بهانه هم نیست، جان کبری ارزشمند است و کرامت انسانی او بایستی پاس داشته شود.
کسی که با چنین برداشت از ارزشها و حقوق انسانها به سرنوشت کبری میاندیشد و به تلاش اجتماعی برای نجات جان او روی میآورد، اما بایستی بداند که جان انسان، کرامت و حیثیت او تنها ارزش نیست، بلکه والاترین ارزشهاست و خود پایه و شالوده ارزشهای دیگری است که از آن همه انسانهاست. همچنان که جان کبری ارزشمند است، حتی پس از جنایت هولناکی که کرده است، و همین ارزش است که مبارزه اجتماعی برای نجات جان او را ضرور و ارزشمند ساخته است، و حق زندگانی برخاسته از کرامت انسانی او نیازمند مبارزه اجتماعی است، انسانهای دیگر نیز دارای کرامت ذاتی و حقوق برآمده از آن هستند. مبارزان اجتماعی که گروهی مبارزه میکنند، چه انجمنی داشته باشند و چه در گروههای خودانگیخته و گاهگاهی و بی نام و نشان به مبارزه بپردازند، هرگز نباید خود را آزاد از قید و بندهای کرامت انسان و حقوق بنیادی برآمده از آن بدانند. آنها نمیتوانند کرامت انسان و حقوق برآمده از آن را به نام مبارزهای که پیش میبرند نادیده بگیرند. مبارزه اجتماعی انسان ویژه و حقوق ویژه پدید نمیآورد. و آنجا که پای انسان و کرامت او و حقوق و آزادی او در میان است آنها نیز با همان سنجهای سنجیده میشوند که دولتمردان و دستگاههای دولتی. بسیار خطرناک است اگر آدمیان به پاس کار نیکی که میکنند نیکیهای دیگر را نادیده بگیرند. هرگز نباید به نام مبارزه برای حقی دیگر حقوق انسانها پایمال شود.
با تاسف بایستی بگویم با درک و فهمی که من از مبارزه اجتماعی و حقوق انسانها دارم چنین چیزی شده است. فشار اجتماعی به خانواده قربانی جنایت هولناک کبری وارد میشود، تا احساس و عاطفه آنها را تا حد نیازهای قاضیالقضات ولی فقیه کاهش دهد. قاضیالقضات با فرار از مسوولیت و پنهان نگهداشتن سرشت انسانستیز قانون و دستگاه دادگستری رسوا و ویرانه خویش، کوشندگان اجتماعی را به بیراهه کشانده و آنها را روانه خانه بازماندگان قربانی کرده است. کرامت و حقوق انسانی بازماندگان قربانی نادیده گرفته شده است. خانواده قربانی زیر فشار بسیج اجتماعی پنهان شده است. کسان او حتی در کشورهای دیگر هم دنبال میشوند. وجدان حرفهای خبرنگاران به بازی گرفته میشود، خبرنگاران زیر فشار اجتماعی گذاشته میشوند تا اطلاعات حرفهای خود را در باره بازماندگان قربانی افشا کنند. چرا؟ در این چرا درد بزرگی نهفته است. چرا؟
بسیج اجتماعی در مبارزه با دولت و دستگاههای دولتی و گروهها و انجمنهای رقیب بخشی از مبارزه است که چگونگی کاربرد آن را خود مبارزانی که یگانه گشته و مبارزه میکنند تعیین میکنند، اما آنها نیز رها از قید و بندهای حقوق انسانها نیستند. بسیج اجتماعی بر علیه فرد، یک انسان، حتی اگر مسوولیت اجتماعی هم داشته باشد، در مبارزه اجتماعی جای ندارد. همین امروز اگر هاشمی قاضیالقضات از ریاست دستگاه قضایی کنار گذاشته شود و یا کناره گیرد، طرف گفتگو و مبارزه جانشین او خواهد بود نه او. اما او ریاکاری پیشه کرده است و مسوولیت اجتماعی خویش رها کرده و به رسیدگی حضوری شکایتها میپردازد و در خبرها هست که در چند ساعت هفتاد شکایت شنیده و دستور هم داده است. او که در دادگاههایش داور و بازجو و مدّعی و مجری يکی بوده و زیر فشار اجتماعی ناچار از بازنگری در آن است، امروزه خود به تشخيص می نشیند و دستور میدهد. آیا جز فریب افکار عمومی نامی دیگر بر کردههای او میتوان نهاد! و فریبکاری بزرگ او در آن است که از پذیرش مسوولیت فرار میکند و نجات جان کبری را تنها در گرو لذت عفو خانواده قربانی میانگارد، از قانون انسان ستیز در برابر انسان دفاع میکند و انسانها را به جان هم میاندازد. هیچکس نمیتواند تضمین کند که در مبارزه اجتماعی گروههای بزرگ انسانها هرگز هیچ خطایی نخواهد شد و همگان بایستی بر همه رمز و رازها و پیچیدگیهای مبارزه چیرگی داشته باشند، بسیار سفر باید، و مسوولیت همه فشاری که بر بازماندگان قربانی وارد میشود نیز با قاضیالقضات و کسی است که او را برگماشته و فریبکاریهایش را نادیده میگیرد.
15 اردیبهشت 83