۴ تیر ۱۳۸۳

ایران و درختان گردویش

وبلاگ الپر که نویسنده آن برای وبلاگنویسان آشناست، و هرگز هم خود را از مردمان پنهان نکرده، و پیش چشم همه ما مردم وبلاگستان و نیز اهالی کوچه و شهر و کشور خویش به الپری می‌پردازد، خانه نوی ساخته و کوچ کرده است.

برای شادباش‌گویی و چشم‌روشنی به خانه نو او رفته بودم، دیدم همت کرده و الپر را معنی هم کرده است. ولی همچنان‌ که رسم اوست این بار هم به جای آوردن معنای الپر از آخرین دستاوردهای کوشندگان زبان فارسی و فرهنگ ایرانی، از یک منبع کهنه اما هنوز معتبر سود برده است. و آن فرهنگ فارسی دکتر معین است، که هیچ ایرادی هم به آن معنی نیست و درست است و الپر به معنی «زرنگ، شيطان، متقلب، پشت هم انداز» هم هست.

در فرهنگ سخن 8 جلدی که فرهنگ نوی است و از آن استقبال خوبی هم شده است، الپر به معنی زبر و زرنگ و حقه‌باز آمده است. و برای مثال نوشته شده «هم‌شاگردی ما که از همه بزرگتر و بچه الپری بود، از راه رسید».

اما این همه کار نیست. فرهنگ دیگری هم هست که نوادگان شاملو به سبک کتاب کوچه آن را تهیه خواهند کرد و در روزگار خود به چاپ سپرده خواهد شد. در آن جا نوشته می‌شود الپر یعنی دیوانه، و شاهد آن هم بهلول خودمان است، که او را بهلول دانا نیز گفته‌اند. هرکسی به سبک خویش، یکی دیوانه خوانده و آن دیگری دانا. و برای مثال چنین آورده می‌شود:

گویند روزگاری کار بر ایرانیان دشوار افتاده بود، و آن دشواری دندان طمع عثمانی را تیز کرده و سلطان عثمانی به طمع جهانگشایی چشم بر دشواری‌های ایرانیان دوخته بود. پس ایلچی فرستاد که همان سفیر است، تا ایرانیان را بترساند و پس از آن کار خویش کند. همان که امروزه دولت‌هایی با آقای خامنه‌ای می‌کنند تا مگر به دستیاری آشکار آقای جنتی از او صدامی دیگر بسازند و بمب و ناپالم بر قم و ری و اردبیل بریزند.

ایلچی آمد و آنچنان که رسم ماست با عزت و احترام او را در کاخی نشاندند و خدمت‌ها کردند. به روز مذاکره رسمی وکیلان همه یک رای شدند که این مذاکره حساس است و بدون بهلول رفتن به آن دور از تدبیر کشورداری است. وزیر که خردمند بود گفته وکیلان مردم پذیرفت و بهلول را خواست و خواهش کرد او هم همراه باشد. بهلول که هشیار بود و با نیک و بد جهان آشنا، هیچ نگفت و پذیرفت.

سفره گستردند و آنچنان که رسم ماست به میهمان‌نوازی پرداختند. بهلول روبروی سفیر عثمانی در آن سوی سفره نشسته بود. پلو آوردند در سینی‌های بزرگ، و بر سفره چیدند، زعفران بر آن ریخته و به زیبایی آراسته. سفیر عثمانی به ناگهان کاردی برگرفت و هر چه زعفران بر روی پلو بود به سوی خویش کشید و نگاهی به بهلول انداخت. بهلول هیچ نگفت. قاشقی برداشت و با ادب بسیار نیمی از زعفران سوی خود آورد و نیم دیگر برای سفیر گذاشت. سفیر برآشفت و با کارد خویش پلو را به هم زدن آغاز کرد. آنچنان بلبشویی شد که کمتر زعفرانی دیده می‌شد و بخشی از پلو هم به هر سوی سفره پراکنده شده بود. بهلول دست در جیب کرد و دو گردو به روی پلو انداخت. سفیر آشفته شد و تاب نیاورد و خوراک وانهاد و دستور رفتن داد.

عثمانی‌ها بی‌ خوردن خوراک و با شتاب بر اسب‌ها نشسته و رفتند. وزیر که خردمند بود اما در کار بهلول وامانده و از ترس رنگش مانند زعفران گشته، نالان شد و به بهلول گفت این چه کاری بود، همه کاسه‌کوسه‌ها به هم ریخته شد و آینده ناروشن است. بهلول پاسخ داد مذاکره پایان یافت و بهتر از آن شدنی نبود. وزیر چگونگی آن پرسید. همگان ادب بهلول بر سفره دیده بودند و او بی‌کم و کاست تدبیر خویش نیز بگفت.

سفیر آنگاه که کارد برگرفت و همه زعفران سوی خویش کشید، دو چیز گفت. نخست آن که با کارد آغازید و نه با قاشق، یعنی که تیغ می‌کشیم و دیگر اینکه همه جهان از آن ماست، تسلیم شوید. من قاشق برداشتم و نیمی پیش کشیدم. یعنی که نیازی به تیغ کشیدن نیست، نیم از آن شما و نیمی هم از ما. او برآشفت و پلو به هم زد و من نیز دو گردو انداختم. و این گردو که در قم و ری به آن جوز هم گویند، چون دو شود همه دانند که چه گوید، شما چگونه ندانی، مگر ایرانی نیستی. وزیر شرمگین شد و آفرین‌ها بر بهلول خواند.

و بدینگونه است که بهلول را که به راستی دیوانه‌ای بود الپر، و دیوانگی‌های بسیار داشت، دانا نیز گفته‌اند، از آنجا که به روز حادثه خردمندتر از هر فلسفه‌باف گنده دماغ و فقه‌خوان خشک‌مغز بود.

چرا نویسنده وبلاگ الپر این‌‌ها نخوانده و تنها از یک واژه‌نامه معتبر سود برده است که دیوانگان را سواد فارسی نصفه‌نیمه بماند برمن معلوم نیست. او که در برابر سفیران می‌نشیند، بهتر است بداند برای سفیری که راه گفتگوی متمدنانه رها ‌کند، و تیغ ‌کشد، و همه زعفران برای خود خواهد، و یا تهدید به برهم زدن جهان کند، بهلول را دو گردوی آماده بایستی باشد، تا کار جهان بر داد و صلح بماند و هر کس سهم خویش برد. وای بر روزی که به رسم خردمندان دیوانگی نتواند، و ما در شهر زیبای وبلاگستان فارسی بانگ برآریم:

عجب گیر خری افتادم امروز
به چنگ الپری افتادم امروز

و این بی‌احترامی به او نیست، که وبلاگستان بی او مباد، بلکه شاهدی است که در فرهنگ سخن برای الپر آورده شده است. و من با پوزش از او اینجا هم آوردم تا او بداند که چنین چیزی هم هست و چون شنید به دل نگیرد. و دیگر نیاز به دانشنامه نیست تا بدانیم که عثمانی تیغ‌کش برافتاد، و ایران ماند با درختان گردوی بسیار.

4 تیر 83