روزنامهنگاری همواره در کشور ما روزگار دشواری داشته است. آن را زمانی قوه چهارم مشروطه مینامیدهاند، در روزگارانی که مشروطه در زبان و باورهای اجتماعی پدران ما دموکراسی معنی میشده است، و امروزه به جایی رسیدهایم که آن را به نام خود بنامیم: قوه چهارم دموکراسی.
آن روزها اما قوه چهارم تا آنجا زنده بود که مشروطه خود جانی داشت، و مشروطه با نادیدن قوه چهارم خود را نیز ناکام میگذاشت. امروزه هم رابطه روزنامهنگاری و دموکراسی همان است و شاید تنها نامها دیگر شده باشد.
از نگاه تاریخی و سیاسی و نیز حقوقی رابطه میان روزنامهنگاری و سیاست را همواره یک اصل بنیادی حقوق انسانها تعیین میکرده است و آن همان آزادی رسانهای است. امروزه نیز چنین است. آزادی درونی در گردش کار خود رسانه، و آزادی انتشار بیرونی هرآنچه که از نگاه روزنامهنگار شایسته انتشار یافته میشود. آزادی عقیده و آزادی رسانهای از نگاه سیاسی پرتوانترین بخش حقوق بنیادی انسانها در تلاش برای حقوق بشر است. دیگر حقوق مربوط به آزادی انسانها و از جمله آزادی باور و وجدان نیز تنها با وجود آن تامین و تضمین میشود. پرتوانی و مرکز بودن این حق بنیادی است که آنگاه که به کجراهه میرود همه آزادیها را به بیراهه میکشاند.
راست این است که آزادی عقیده را همچون ویژگی زنده و جاندار زندگانی انسانها بایستی دید که میتواند پژمرده گشته و به خاموشی گراید. آزادی عقیده دارای سیر زندگانی هزاران ساله نیست و نمیتوان از عمر صدها ساله آن سخن گفت. آزادی عقیده در سیر زندگانی کاروان بشری خردسالتر از آن است که خود به پای خویش ایستاده و به زندگانی طبیعی خویش پردازد. هر کس هر روز و همواره بایستی دغدغه زنده ماندن آن را داشته باشد، در خود و در دیگران. آزادی رسانهای از آن نیز جوانتر است، و با همه جوانی رگ زندگانی دموکراسی به آن بسته است. برای کس یا گروه اجتماعی که آزادی عقیده و آزادی رسانهای را جایگاه شایستهای در نظام ارزشی خویش نبخشیده است، سخن گفتن از دموکراسی بیهوده است. و از اینجاست که روزنامهنگار و روزنامهنگاری را هم بایستی دید و سنجید. از نگاه دموکراسی.
روزنامهنگاران پاسدار دموکراسی و نگهبان حقوق بشرند، به خاطر سرشت کار و حرفه و جایگاه اجتماعی که دارند. آنها باید در پاسداری و نگهبانی خویش آزاد باشند و این آزادی یعنی آزاد از هرگونه اجبار حکومتی و دولتی. آزاد در جستجوی خبر و گزارش آن، آزاد در گزینش برای انتشار و آزاد در تولید رسانهای که در آن سرگرم کارند. و اما آزادی بیبها نبوده و نیست، و بهای آزادی روزنامهنگاران نیز بیداری و هوشیاری همیشگی و پاسبانی از حقوق مردم است.
قوه چهارم دموکراسی اگرچه در کنار و همانند قوههای دیگر است، و به نام دموکراسی سرچشمه و منشا قدرت آن مردم هستند، اما آزادی آن یک آزادی خدمتگزارانه است نه حکومتگرانه و فرمانروایانه، و نه دادگسترانه، و نه قانونگذارانه. خدمت او حتی آنجا که هنجارساز نیز میشود یافتن روزانه هرآنچیزی است که تازه و از نگاه او مهم و برای مردم جالب است. داور اما مردمند و تنها آنها میتوانند داوری کنند که آیا روزنامهنگار به حرفه خویش وفادار مانده است و یا به بیراهه رفته است.
از آنجا که آزادی روزنامهنگارانه آزادی خدمتگزارانه است، روزنامهنگار بایستی در زندگانی سیاسی و اجتماعی از موقعیتی برخوردار باشد که از سدهای سیاسی بگذرد و پای در آنسوی گذارد. او جزیی انکار ناپذیر در روند تصمیمسازیها و تصمیمگیریهای اجتماعی مردم است. مردم به حقیقت آنچه در پیرامونشان میگذرد نیاز دارند و روزنامهنگار بایستی در جستجوی حقیقت آزاد باشد، بیبیم و بیواهمه. او بایستی به آنچه میبیند نگاهی انتقادی بیندازد تا یاور نگاه انتقادی رنگارنگ مردمان گونهگون باشد.
و اما اگر بیداری و هوشیاری همیشگی و پاسبانی از حقوق مردم بهای آزادی روزنامهنگار است، دشمنی و کین کسان و یا دوستی و مهر آنها پاداش،یا ثمره تلاش و یا کالایی است که به بهای هوشیاری و پاسداری از حقوق مردم خریده میشود و از آن گریز نیست.
گفتم که: «خطا کردی و تدبیر نه این بود.»
گفتا: «چه توان کرد چو تقدیر چنین بود؟»
گفتم که: «بسی خط خطا بر تو کشیدند.»
گفتا: «همه آن بود که بر لوح جبین بود.»
آزادی رسانهای را اما حزبها و سازمانهای سیاسی، سیاستمداران و نمایندگان مجلس و رهبران خودخوانده و دگرگمارده به روزنامهنگاران نمیدهند. روزنامهنگاری قوه چهارم دموکراسی است و آزادی خود را از مردم میگیرد. از نیاز مردم به اطلاعات و خبر بر پایه حقیقت آنچه که روی داده است. مردم، شهروندان، با این اطلاعات است که به داوری سیاستمداران و نمایندگان و قدرتمندان و فرمانروایان میپردازند. آنها، شهروندان، به حقیقت رویدادها نیاز دارند و قدرت جستجوی حقیقت را به روزنامهنگاران واگذار میکنند، تا خبرها را گردآورند و با توان کارشناسانه خود پرداخته و به آنها، به شهروندان، برسانند. وظیفه خدمتگزاری آزادانه را روزنامهنگاران از مردم دارند و نه هیچ قدرت دیگری. آزادی آنها به معنی آزاد از اجبار حکومت و دولت است. و آنگاه که پای مردم، شهروندان، به میان میآید دیگر سخن از وظیفه است و خدمت. وظیفه جستجوی حقیقت، وظیفه گردآوردن خبر و اطلاعات، وظیفه سنجش چون و چرای آن و مقایسه با مشابهها، وظیفه زنده نگاه داشتن گفتگو میان دیدگاههای گوناگون، وظیفه حفاظت از آزادی زبان مردم با پاسداری از آزادی زبان خود.
و مردم حق دارند بدانند روزنامهنگار چرا چنین نوشته است و نه چنان. و اگر سکوت کرد مردم حق دارند بدانند چرا. وظیفه روزنامهنگار جستجوی حقیقت و گفتن و نوشتن و نشان دادن آن است. و به راستی که او را نمیتوان به نوشتن واداشت، ولی او کم و کمتر میتواند سکوت کند.
ولی آیا میتوان بدون نگاه انتقادی به جستجوی حقیقت پرداخت؟ در میان خردمندانی که شناخت حقیقت را برای انسان ممکن و جستجوی آن را هم میسر دانستهاند، کمتر کسی است که نگاه انتقادی را نپذیرد. اما گونهای از خردمندان تا به انتقاد میرسند به سازنده آن دلبستگی دارند، و سازنده زرورقی است بر خوشایند که ریای خردمندانه اجازه بر زبان راندنش را از آنها ربوده است. و چه بسیار از فزونخواهی و از تندروی داد سخن میدهند. و رییس جمهور نیز از اینگونه خردمندان است. او خوش ندارد نگاهی به حال و روز روزنامهنگاران ما بیندازد و آن را با وظیفه اجتماعی خویش بسنجد. انصاف بدهیم با شرم آشناست و آن را بارها بر زبان نیز رانده است، اما آنچه در دوره ریاست جمهوی او بر روزنامهنگاران ما گذشت دیگر با شرم توصیف شدنی نیست، ننگ هر دولتمداری است که اندکی با معنای وظیفه آشنایی داشته باشد و از پرسشگری و پاسخگویی دموکراتیک سخن راند، و رییس جمهور گاه چنین کرده است. اما دموکراسی اگر دموکراسی باشد بایستی بتواند انتقادهای تند و ناخوشایند و ناسازنده را نیز تاب آورد. آیا نباید پرسید که چه کسی تعیین میکند کدام انتقاد تند و یا فزونخواهانه و یا ناسازنده است. تا آنجا که به نگاه انتقادی روزنامهنگارانه برمیگردد، نه سیاستمداران و نه دولتمردان و نه رییس جمهور، محبوب باشد یا نباشد، تعیین کننده تند و تیزی، سازندگی و ناسازندگی، کمی یا فزونی انتقاد روزنامهنگارانه نیستند. و یک چیز بیکم و کاست روشن است، دموکراسی نه با فزونی انتقاد بلکه با کمبود انتقاد، با انتقادناپذیری و انتقادگریزی مدعیان دموکراسی به زانو درمیآید.
روزنامهنگار که نماینده مردم است و وظیفهاش را از مردم دارد و پاسخگوی مردم است و داور نیک و بد کار و تلاش او نیز مردم است و هستی اجتماعی او خود قدرتی است و قوه چهارم دموکراسی است، آیا میتواند دموکرات نباشد؟ آیا میداند که آزادی او همواره و در هر حال بیش از شهروندان دیگر است؟ آیا میداند به نام دموکراسی که او در قوه چهارمش جای میگیرد، آزادی او نیز بیمرز نیست، و حقیقت زشت یا زیبای زندگانی خصوصی مردمان را، با همه کنجکاویهای کسان، در جستجوهای او جای نیست، و حفاظت از کرامت انسان حقیقت والای زندگانی اجتماعی دموکراتیک است. آیا همواره به یاد دارد که خواننده بیحقوق نیست و همان شهروندی است که قدرت و وظیفه روزنامهنگار از او سرچشمه گرفته است. و خواننده حق دارد در برابر هر ادعای روزنامهنگار در نوشتههایش ادعای دیگری داشته باشد، و درستی و نادرستی ادعای خواننده را نیز در این حق راه نیست.
و اگر از روزنامهنگار ایرانی سخن میگوییم دیگر بر همه آگاهان ایران و جهان روشن شده است که دشمنان بسیار دارد و رنجهای بسیار برده است. وظیفه اجتماعی ما شهروندان است که برای کاستن از رنجهای روزنامهنگارانمان تلاش بکنیم. و نیز بپرسیم آیا روزنامهنگاران ما دوستانی هم دارند. و آیا روزنامهنگاران ما آنگاه که به دوستانشان میرسند توانستهاند به نگاه انتقادی روزنامهنگارانه وفادار بمانند و فاصله لازم حرفهای را نگهدارند. و به راستی این فاصله لازم حرفهای از دوستان چیست؟
باری نه تنها روزنامهنگاری بلکه خود روزنامهنگاران ما نیز روزگار سختی را از سر میگذرانند. آنها که آیینهدار مردمند و بازتابدهنده واقعیتهای جهان پیرامون ما، امروزه خود به واقعیتی بدل شدهاند که بسیاری رمز و رازها، درماندگیها و دربهدریها، و نیز شور و شوق جستجوی آینده بهتر را در هستی اجتماعی خود آنها میتوان دید. آیینهدار خود به آیینه واقعیتهای زندگانی ما بدل شده است، چشمها بگشاییم.
سخن کوتاه کنم و با سلامی و سپاسی از همه تلاشهای روزنامهنگارانمان، سخن به خود آنها واگذارم در جستجوی پاسخ پرسشها.
از ژیلا بنییعقوب نوشتهای اینجا میگذارم با نام «آيا نمايندگان ابزاري جز تحصن و استعفاداشتند؟» که از نگاه من بگونهای بازتاب دهنده چگونگی برخورد روزنامهنگاران ما با دوستانشان است در چند ساله دشواری که پشت سر گذاشتند. آن را از گویانیوز برداشتهام.
ما روزنامهنگاریم وبلاگ اطلاعرسانی تلاشهای این روزهای بخشی از روزنامهنگاران ماست.
و نیز هر آنچه که از استادان و دستاندرکاران روزنامهنگاریمان یافتم اینجا نیز خواهم گذشت.
در روز خبرنگار، سلام به روزنامه نگار
شنبه 17 مرداد 83
-----------------