۱۷ مرداد ۱۳۸۳

شکایت سرگشاده به روزنامه‌نگاران اعتصابی

سروران دردمند! خانم‌ها و آقایان روزنامه‌نگار اعتصابی!

شاید بدانید که آقای شمس در صفحه نخست روزنامه شرق امروز از گل امیدی در یک دست و از سینی حلوای عزا در دستی دیگر سخن گفته است به مناسبت روز خبرنگار. بباورم هزار گل امید شایسته دستان شماست و تا لحظه‌هایی پیش حتی خیال می‌کردم آقای شمس نبایستی از سینی حلوا سخن می‌گفت. دریغ و درد که خیالی بیش نبوده است و اگر شما هم حال و روز مرا داشتید، آنگونه که هست در لحظه‌های نگارش این شکایتنامه، یک سینی حلوا کم است، با آنچه همکار شما آقای حمیدرضا ابک بر سر من آورده است. درست است و درست خوانده‌اید، آقای ابک روزنامه‌نگار و نه آقای مرتضوی قاضی فرمانبر کج‌رفتار.

آقای ابک که اهل اندیشه و فلسفه است، و با آداب و آیین مردمان شمال غرب ایران ناآشنا، در صفحه آخر شرق امروز نوشته است در گزارشی به نام «جشن مشروطه در خانه‌اش»:

«به راستى جشن بود. يك جشن درست و حسابى و باشكوه. نه مثل اين كارناوال هاى كم مايه اى كه ما در تهران راه مى اندازيم. چهارشنبه بعدازظهر وقتى بخش علمى مراسم بزرگداشت مشروطه در خانه معلم تبريز برگزار شد، استراحتى كرديم و به مجتمع فرهنگى و هنرى ارشاد رفتيم تا در آنجا برايمان برنامه هاى هنرى اجرا كنند. يك گروه موسيقى كه تصنيف هاى فارسى اجرا كردند و يك گروه موسيقى ديگر كه هرچه از آنها شنيديم به زبان و ساز آذرى بود. يك نمايش حماسى هم بود كه پسران آذرى در آن به زيبايى هرچه تمام تر برايمان حركات موزون كردند (كه البته لابد بايد اشاره كنيم كه اين موزونيت ها ريشه در سنت دارد و هيچ ربطى به جنغولك بازى هاى بقيه ندارد.) جمعيت چنان تشويقى كرد كه ما حسابى حالى مان شد ستارخان و باقرخان همه تبريزى اند.»

آنچه پسران آذری برای آقای ابک در یک «به راستی جشن» با «حركات موزون» کرده‌‌اند، در زبان فارسی رقص نام دارد. و برای کسانی که نمی‌دانند رقص چیست بایستی بگویم آن همان کاری است که فاطمه به آهنگ گوشت‌کوب خانه همسایه انجام می‌داد، یعنی می‌رقصید. درویشیان آن را گواهی داده و انوری هم در فرهنگ بزرگ سخن آورده است.

ببینید عزیزان من! در کشور شما حتی آنچه فاطمه با آهنگ گوشت‌کوب همسایه انجام می‌دهد نیز رقص است. چگونه است که آقای ابک آوای گوشت‌کوب نشنیده و آهنگ آن را درنیافته و از شور فاطمه بی‌خبر است و در ایران خبرنگاری می‌کند.

مهمتر آنکه «جنغولك بازى» که به «بقیه» نسبت داده شده است هم برای آنها رقص است. آقای ابک که نام رقص نوشتن نمی‌تواند، از کجا بدانیم که شایستگی داوری رقص مردمان را دارد، از کجا؟

او از تبریز خبر داده است و بقیه کیستند که رقصشان با بی‌پروایی و سبک‌سری «جنغولك بازى» نام گرفته است به قلم آقای ابک. رقص قاسم‌آبادی «جنغولك بازى» است، و یا رقص کردی، و یا رقص شکم زیبای عربی، و یا زبانم لال باباکرم خودمانی خودمان!

آقای ابک چرا به چنین مقایسه‌‌ای می‌پردازد و به چه حقی رقص مردم را به ریشخند «جنغولك بازى» می‌نویسد. شاید کسی بگوید مگر «جنغولك بازى» چیست. بهتر است بگویم همانی است که اگر من امروز در میان شما می‌بودم با چندین و چند کرد و لر و گیلک و مازندرانی دست‌یکی کرده و از ابک می‌خواستیم یا به شادی گل‌های امیدی که شما در دل‌هایمان می‌کارید برقصد، و ما با دوستی و مهر و شادی بخوانیم«...دمشو به دست آوردیم»، و یا او با پای خویش پیش قاضی مرتضوی رفته و التماس نماید که او را سه‌شبانه‌روز پیش گنجی اندازد بلکه از آن جوانمرد آیین احترام به دگرباشی و دگرزیستی هم‌میهنان آموزد و رقص مردمان را «جنغولك بازى» ننامد.

اما پیداست که دست من کوتاه است و خرما بر نخیل. چه باک. شکایت به شما آورده‌ام. از آقای ابک بخواهید یا برقصد و یا به پای خویش پیش گنجی رفته و درس آموزد. و شاید نیز از شما بیاموزد که روزنامه‌نگار می‌تواند سکوت کند و پاسخی برای شکوه‌های مردمان بیابد. برای مردم‌آزاری با قلم روزنامه‌نگار هرگز هیچ دلیل روزنامه‌نگارانه‌ای یافت نخواهد شد. و آیا هنوز باید بگویم که نوشته امروز ابک مرا به شدت آزرد و دیده بستم و در خیال به تسلی خواندم:

به‌به! چه دلرباست تماشای رقص برگ،
به‌به! چه دلکش است سرود نسیم رود.

گیرم که ابک زبان مرا هم به آزردگی می‌بست، با رقص جاودانه برگ‌های باغ‌های سرتاسر ایران چه خواهد کرد.

شنبه 17 مرداد 83