۳۰ مرداد ۱۳۸۳

خوشبخت اما همواره شرمسار

اگر معیار خوشبخی فرد رسیدن به آرزوهایش باشد، می‌توان گفت آقای عسگراولادی، نخستین دبیرکل حزب موتلفه، خوشبخت است. او دیروز به یکی دیگر از آرزوهایش رسید و دبیرکلی حزب موتلفه را به کسی دیگر سپرد، در هفتاد سالگی. حکومت شیعی، و بر راس آن ولی فقیه همه کاره، از آرزوهای عسگراولادی بوده است که برای آن به زندان هم رفت. او در زندان نشان داد خردمند است، و دست‌کم به زندگی و آزادی خویش ارج می‌گذارد، و با گفتن سپاس به شاه از زندان رست تا آرزوهایش را جامه عمل پوشاند. او که کاسب و بنا بر اعتقاد‌های سنتی‌اش حبیب خداست، حبیب آقای خمینی نیز شد در ساختن حکومتی خدایی در سرزمین ایران. و اگر چه او زمانی نغمه حکومت عدل نیز ساز کرد، و بر آن بود که جلوه‌های جمهوری را از چهره حکومت شیعی بزداید، اما هرگز از همزیستی با جلوه‌های جمهوری سرباز نزد. و این میراث اوست برای حزب موتلفه، اگرچه از آرزویی برآورده نشده بازمانده باشد.

هیئت‌های عزاداری شیعه‌ پایه‌های حزب موتلفه را ساخته‌اند. هیئت‌ها انجمن‌های سیاسی نبوده‌اند، اما با سرکوب خشن جنبش‌های سیاسی پس از کودتای 28 مرداد پوششی مناسب برای سیاسی‌کارانی شدند که از شیعه پوششی برای مرام و برنامه سیاسی و از هیئت‌ها پوششی برای گردهمایی خود ساختند. کسانی که با ریشه‌های تاریخی خودآزاری شگفت‌انگیز صدها ساله آن هیئت‌ها آشنا هستند، می‌توانند دریابند که آنها خودآزاری می‌کنند و خودکشی هرگز. تاریخ و ریشه‌های آنها به شرمساری از بیوفایی و پیمان‌شکنی مردم کوفه بر‌می‌گردد. مردمی که به باور شیعیان امام سوم آنها را برای به دست گرفتن حکومت دعوت کردند، و خود از یاری به او سر باززدند. و امام و خانواده و یارانش را با فاجعه مرگ در جنگی نابرابر رویارو ساختند. اما آن جانبازی‌های غریبانه نمی‌توانست بر وجدانهای انسان‌هایی که از فاجعه آگاه شدند بی‌تاثیر بماند و نماند هم.

دعوت کنندگان امام، شرمسار از بی‌وفایی مرگ‌آفرین، آنچنان به پریشانی افتادند که چاره را در خودکشی همگانی یافتند. برپایه مرام قبیله‌ای آنها خون را تنها با خون می‌توان شست، و خون امام و یارانش بر گردن آنها بود، و تنها با کشتن و ریختن خون خود می‌توانستند از شرمساری تاریخی آن رهایی یابند. اما خرد انسانی به چاره‌جویی پرداخت که همواره و هر جا که خود را نشان داده است جان انسان‌ها را عزیز داشته و در حفظ آن کوشیده است. خردمندان شرمساران پریشان را از خودکشی یکباره همگانی بازداشتند، و راه زنده ماندن را پیش پای آنها نهادند، با وفاداری به اصل قبیله‌ای خون در برابر خون، و برای آن خونریزی تدریجی همه عمری را پیشنهاد کردند. از آنجا بود که هیئت‌های عزاداری پدید آمد با خودآزاری‌ها و خودزنی‌ها و خون خود ریختن‌های شگفت‌انگیز، اما نه برای مرگ.

نمی‌دانیم شرمساران پریشان کوفه آن سالها را به راستی نیاز به این همه سختگیری بوده است یا نه. اما خوب می‌دانیم که هیئت‌های موتلفه از شرمساری و پریشانی تاریخی کوفیان بری هستند و در پریشانی مردم کوفه دست نداشته‌اند و نیاز به خودآزاری ندارند و در عمل تاریخی خود نیز روسفیدند. آنها به امامشان وفادار ماندند، و حکومت خدایی دلخواه او را بر زمین برپاداشتند، و تا آنجا که به وفاداری برمی‌گردد به شرمساری از خود نیز نیاز ندارند، اگر نتیجه کار و تلاششان شرمسارشان نسازد. و از همین جاست که نه هیئت‌های موتلفه آن هیئت‌های سنتی شناخته شده هستند، و نه عسگراولادی امروز آن عسگراولادی سینه‌زن سردسته. هیئت‌ها حزب می‌شوند و جلودار خاک بر سر گذاشته و کاه به شانه‌ها ریخته نیز دبیر کل می‌شود و همزیستی خواه ناخواه او با جمهوری در زبان او می‌گذارد:

« يكي از علل عمق نيافتن احزاب در كشور ما توجه و اتكا احزاب و سازمان‌ها به اشخاص است زيرا با كم فروغ شدن اين اشخاص، احزاب نيز از بين خواهند رفت.»

گفتاری براستی خردمندانه و یادگاری شایسته از دبیرکلی که زنده است و مسوولیت به دیگری وامی‌گذارد، در سرزمینی که این واگذاری را کم آموخته و کمتر آزموده‌ایم. و جا دارد همین جا برای او زندگانی دراز و کهنسالی بی‌دغدغه آرزو کنم.

و باز از زبان اوست: « يكي ديگر از دلايل اصرار من بر رفتن اين بود كه دبيركلي حزب مادام‌العمر نشود.» و اما یک چیز دیگر هم گفته است: « حزب مؤتلفه اگرچه در درون متكي بر سيستم است اما در نماي آن فقط من هستم. به همين دليل از دوستان ديگر خواستم تا در اين راستا دبيركل، به عنوان نمای حزب، تغيير كند.»

حزب موتلفه می‌تواند پس از عسگراولادی نیز بماند، و اگر بماند یک پیروزی و یک دستاورد بزرگ برای مردم ایران خواهد بود، نمونه‌ای از گذار از پندار و کردار سنتی به اندیشه و کردار اجتماعی امروزین با حفظ پیوندها با ریشه‌ها و سنت‌ها.

در سیاست سنتی هست که نیروهای سیاسی را به چپ و راست تقسیم می‌کنند. با هر تقسیمی پندار و کردار عسگراولادی در راست و در گوشه‌های راست‌تر سیاست ایران می‌گنجیده است. سنتی، محافظه‌کار با خرد بازاریان خردمند بازار سنتی ایران که تهدید و باجگیری گویی همزاد آن بوده است. بازاری که در بسیاری از سالهای سده گذشته زندگانی خود، گاه جز پناه بردن به خدا پناهی نداشته‌ است، و به دفاع از هستی خود پرداخته و زنده مانده است. چپ توده‌ای در نمونه باکو و تفلیس نشان داده بود که چگونه به نابودی بازار می‌پردازد و نیازی به گفتگو نبود. رهبران حزب توده در بازارچه سیاست انقلاب 57 نیز بیش از هر چیز با شعار دولتی کردن تجارت خارجی شناخته می‌شدند، چیزی که نمی‌توانست خوشایند بازار باشد. چپ غیر توده‌ای اگر چه بیشترین توانش صرف حفظ فاصله‌ با حزب توده می‌شده است اما هرگز نتوانست امنیت خاطر اجتماعی برای بازار فراهم آورد. به همان اندازه که عسگراولادی و هیئت‌هایش و بازار سنتی ایران و رابطه‌های اندیشه‌ای و آرمانی و کرداری آنها اصیل است و از نیروی زندگانی برخوردار، رقیبان آنها که با پرچم اسلامی برآمد اجتماعی داشته‌اند همواره کاریکاتوری از چپ‌ها و مدرن‌ها و ملی‌های ایران بوده‌اند و برای اثبات خود تنها نیروی تخریب آنها را با سرسختی متعصبانه مذهبی از خود نشان می‌داده‌اند و از سازندگی روان و آرمان آنها کم‌بهره برده‌اند، در رفتار با بازار نیز همینگونه بوده است.

می‌توانیم برای زمان خواندن این نوشته بر رویاهای عسگراولادی و یارانش چشم پوشیم که گویا دوران اندیشه و کردار سوسیالیستی برای برقراری عدالت اجتماعی در جامعه به سر آمده است و دوران دموکراسی سیاسی برای جامعه ایران هرگز فرانخواهد رسید. داشتن رویا حق هرکسی است. اما او و یارانش بهتر است فریب برخی تبلیغ‌ها را نخورند که گویا صلح و مبارزه برای زندگانی صلح‌آمیز ملت‌ها خواستی ویژه چپ‌هاست. حزب موتلفه اگر بخواهد به زندگانی پس از مردان نامدارش ادامه دهد بایستی به عناصری از اندیشه سیاسی امروزه دست یازد که مردان نامدار پدید می‌آورد. مبارزه برای صلح و حفظ و نگهداری آن ویژه چپ‌ها نیست و حزب امروزی محافظه‌کار ناچار از جنگ‌خواهی و افتادن به دام انحصارهای تسلیحاتی نیست. جنگ نه سنت است و نه ارزش. برای چپ سیاسی پیوستگی صلح با عدالت‌اجتماعی است که هویت‌بخش است و خود کوشش برای صلح و حفظ آن چپ نیست و شایسته نیست که موتلفه آن را تنها به چپ‌ها واگذار نماید. در پیچیدگی‌های سیاست امروز در جهان و پیرامون ایران که همه‌چیز جهانی می‌شود، حفظ صلح کار یک دسته و گروه نیست.

نیازی نیست به عدالت‌اجتماعی بپردازم. هیچ‌کس در سیاست جاذبه سخن گفتن از آن را فراموش نخواهد کرد. حزب موتلفه نیز چنان است و خود تجسم زنده گونه‌ای از عدالت اجتماعی بر پایه تبلیغ فخر از فقر است، تا آنها با دستگیری از مستمندان به رضایت وجدانی برسند. اما هرگز یگانگی اندیشه‌ای و کرداری میان موتلفه و رقیبان راستینش در این عرصه پدیدار نخواهد شد. نزدیک به دوسده پیش مارکس می‌دانست که هستی اجتماعی آدمها آگاهی اجتماعی آنها را سامان می‌دهد. نه تنها سالهای پس از مارکس، بلکه زندگانی عسگراولادی و یاران او نیز این گفته مارکس را حتی در قرن بیست‌و‌یکم تایید می‌کند. فرق است میان دارا و ندار. فرق است میان کسی که بر شیر نفت دست گذاشته است و آنکه بایستی قران قران از بام تا شام در حجره‌ای در بازار سرمایه‌ای اندوزد، و نیز آنکه جز بازوی کار سرمایه‌ای نداشته و ندارد. اما در گفتگو با موتلفه سخن بر سر عدالت اجتماعی نیست. سخن از فقری است که با سیاست‌‌های او پدید می‌آید و موتلفه فراموش می‌کند فقر بنیاد امنیتی را که بازار نیاز دارد برباد می‌دهد. سخن بر نابهداشتی بودن بیمارستان‌های تهران است. بیماری‌های مسری موتلفه‌ا‌ی و ناموتلفه‌ای نمی‌شناسد. سخن بر بودجه نظامی است که هستی ملت را بیهوده برباد می‌دهد و موتلفه سالهاست که بر آن چشم بسته است. بازار، هر بازاری، هرگز نمی‌تواند سود و سود بیشتر را فراموش نماید و عادلانه رفتار کند. تا شوق عدالت هست، یعنی تا وقتی که بی‌عدالتی وجود دارد، موتلفه از رقیبان سرسخت در امان نخواهد بود. شوق داشتن شانس برابر در استفاده از نعمت‌های زندگانی را در انسان‌ها نمی‌توان نابود کرد و چپ از این شوق جان می‌گیرد. برخاستن از خانواده‌های دارا و یا ندار، کانون‌های خانوادگی پایدار یا گسیخته، داشتن نان‌آور خانواده سالم یا بیمار و بسیاری چیزهای دیگر همواره برای نوآمدگان اجتماعی نابرابری می‌زاید و چپ نیروی زندگانی خود را از آن می‌گیرد. جامعه بایستی نیرویی داشته باشد که نابرابری برخاسته از تصادف‌های ناگزیز زندگانی انسان‌ها را سامانی متوازن بدهد. در باره همه اینها می‌توان چون و چرا کرد ولی آیا موتلفه نمی‌داند که بازار بدون خریدار هیچ است؟ آیا به فکر نیروی خرید مردم هست که همواره کاهش می‌یابد.

راست این است که اینگونه سخن‌ها را درازتر از این هم می‌توان نوشت. اما آنها تنها از وجود رقیب خبر می‌دهد و در بازار آدم‌ها با داشتن رقیب خوگر می‌شوند. رقیب هستی موتلفه را بر باد نمی‌دهد و چه بسا که به آن جنبش و پویایی فرخنده‌ای نیز ببخشد. هستی موتلفه را زبان ناروزآمد اوست که تهدید می‌کند. هیچ چیز خنده‌آورتر از آن نیست که کسی از رقیبش چشمداشت به‌کار نبردن زبانش را داشته باشد. رییس‌جمهور در نامه‌ای که برای فرار از پاسخگویی امروز به فرداییان نوشت از این کار گله کرده بود. سیاست جای این گفتگوها نیست. راست آن است که هیچ‌ یک از مقوله‌های اجتماعی که رییس‌جمهور و یارانش طرح کردند از آن ویژگی برخوردار نبود که بازار نتواند جذب کند و یا کاربرد آن‌ها برای موتلفه شکستی به حساب آید. برعکس. اگر موتلفه و یا بازار توانایی جذب آن را داشته باشد تنها نشان می‌دهد که رییس‌جمهور و یارانش هنوز بر پایه اجتماعی استواری جای نگرفته‌اند، آنگونه که بازار است برای موتلفه. زبان جنگی و کاربرد واژه‌های جبهه‌ای برای موتلفه هستی‌سوز است که هنوز از آن رهایی نیافته است. و اما آنچه ویژه رییس جمهور بود و موتلفه نتوانست در زمان آقای عسگراولادی آن را دریابد، گسست از آدمکشان و آدمکشی در سیاست است.

ارزش‌های سنتی موتلفه نیست که هستی آن را تهدید می‌کند. بلکه بی‌بها دادن به آن‌ها و بازیچه ساختن آنهاست که نابود کننده است. بدیهی است که نزدیک به نیم سده تلاش موتلفه دستاوردهایی داشته است و موتلفه به دفاع از دست‌آوردهایش خواهد پرداخت. بدیهی است که هرگونه دموکراسی بیشتر و یا جمهوری بیشتر، برخاسته از سرشت دموکراسی، فرصت‌های نوینی برای موتلفه فراهم می‌آورد، اما داشته‌های او را نیز هدف دگرگونی می‌سازد. نیروی ماند ناشی از دلبستگی به داشته‌ها، و ایستادگی در برابر دگرگونی‌ها، موتلفه را در آنسوی خواست دموکراسی بیشتر و جمهوری بیشتر در جامعه جای می‌دهد. اما جامعه میدان کشمکش و سازش نیروهای اجتماعی گوناگون است و کسی که از دموکراسی سخن می‌گوید نمی‌تواند از سازش با نیروهای اجتماعی دیگر سرباززند. موتلفه نیز نمی‌تواند از کشمکش‌ها و سازش‌ها برکنار بماند.

اما هر کشتاری که در سالهای گذشته در کشور روی داد انگشت‌های رقیبان به سوی موتلفه نیز نشانه رفت. برای انسان دموکرات گناه جمعی و جرم همگانی وجود ندارد. هرگز نمی‌توان تنها به بهانه هم‌اندیشگی و یا هم‌سازمانی عسگراولادی با آدم‌کشی دست او را نیز در آدمکشی‌ها دید. یکی از زشت‌ترین سیاسی‌کاری‌های رقیبان عسگراولادی در همه سالهای گذشته را این می‌دانم که همواره نتوانستند به اصل نبود گناه جمعی و جرم همگانی وفادار بمانند، و رقابت سیاسی را تا زدن اتهام‌های آدمکشی پیش بردند. اما عسگراولادی هرگز با این فرهنگ ویرانگر مبارزه نکرد و خود نیز با رقیبانش چنین کرد. و مهمتر آن که برخی از رقیبان او شرافتمندانه راه خود را از آدم‌کش‌ها جدا کردند و گاه حتی به افشای آنها پرداختند و عسگراولادی برای بیرون راندن آدمکشی از سپهر سیاسی ایران تلاش نکرد. موتلفه می‌تواند به دفاع از ارزش‌های داشته‌اش بپردازد، می‌تواند از ارزش‌هایی پاسداری نماید که با پیشرفت‌های اجتماعی تهدید می‌شود. اما نمی‌تواند آدمکشی برای پیشبرد آماج‌های سیاسی را ارزش نام نهد و یا برای همیشه از کنار آن بگذرد و به دام آدمکشان نیفتد. و اگر بخواهد به ریشه‌های تاریخی خود نیز وفادار بماند، بهتر است به خرد تاریخی نیاکانی باز گردد که زندگی را ارج گذاشتند و خودکشی را حتی برای کوفیان ناوفادار نیز شایسته ندیدند، با همه شرمساری و پریشانی که شاید شایسته آنها بود. حزب موتلفه با جدایی از آدمکشی و خودکشی‌های سیاسی در ایران و جهان شایستگی زندگی سیاسی را خواهد داشت و خواهد ماند. اگر چه نخستین دبیرکل آن، خوشبخت از برآمدن بسیاری از آرزوهای سیاسیش، نه به خاطر بیوفایی کوفیان، بلکه برای همدستی در بازیچه سیاسی ساختن قاضی و دستگاه قضایی کشور، برای همیشه شرمسار ایران و ایرانیان باقی خواهد ماند.

30 مرداد 83

× سخنرانی‌های نشست واگذاری دبیرکلی از عسگراولادی به محمدنبي حبيبي