۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۴

امپریالیسم آمریکا و شجاعت دموکرات بودن

دموکراسی دستاوردی بشری است و در همواره تاریخ نبوده است و نیز دستاوردی پایان یافته نیست، بلکه نیازمند نوسازی و بازسازی همواره خویش است تا پاسخگوی نیازهای نوبه‌نو اجتماعی انسان‌ها باشد. دوران پیشادموکراسی هم در زندگانی اجتماعی بشر وجود داشته است و هر کجا که مانده باشد به ایستادگی در برابر دموکراسی می‌پردازد. نظام سیاسی دموکراتیک هم مانند دیگر نظام‌ها همواره و از همه‌سو در خطر نابودی بوده و هست، یا از رکود و ایستایی خود که برآمده از خطای دموکرات‌هاست، یا از سوی دشمنان دموکراسی. کوشش‌های دموکرات‌ها که همواره با انتقاد از جنبه‌های ایستا و یا ناتوان دموکراسی همراه است تا به بهبود آن یاری رساند نبایستی با تلاش برای نابودی آن یکی دانسته شود. و فاشیسم دشمن اعلام شده دموکراسی بوده و هست. محافظه‌کاری فاشیسم نیست و تفاوت فاشیسم با محافظه‌کاری را در بنیادهای انسانگرایانه در نگاه و کردار اجتماعی محافظه‌کاران بایستی جستجو کرد. و نیز بهتر است فراموش نکنیم که برخی نهادهای اجتماعی پیشادموکراسی به دوران دموکراسی گذر کرده و ویژگی‌های گذشته را وانهاده‌ و دموکراتیک شده‌اند. سخن آن است که دموکراسی در آمریکا و فاشیسم در ایران وجود دارد. برخی نهادهای همنام در ایران ویژگی پیشادموکرایتک دارند و به خدمت فاشیسم درآمده‌اند، اما همانندهایشان در آمریکا به دموکراسی گذر کرده‌اند و اگر در خدمت رشد دموکراسی هم نباشند به دشمنی آشکار با آن نمی‌پردازند. نهاد‌های مذهبی بویژه دارای چنین ویژگی هستند و شایسته نیست که دموکرات‌ها با لالایی دشمنان دین و مذهب مردم به خواب روند، یا این تفاوت‌ها را نادیده بگیرند. نهاد مذهبی که به دموکراسی گذر کرده و یاری‌رسان زندگانی اجتماعی دموکراتیک مردم است، با نهاد مذهبی در خدمت فاشیسم هر دو مذهبی هستند اما کارکردهای اجتماعی یکسانی ندارند. فرق است میان کشیشی که مردم را برای انتخاب جرج بوش بسیج کرده است، بدون اینکه قانون و قاعده‌های دموکراسی را در کشور زیر پا گذاشته باشد، با شیخی که فتوای پنهانی برای کشتن رقیب سیاسی صادر کرده است، هر دو به سیاست پرداخته‌اند اما هر دو آنها را نمی‌توان با یک چوب راند، اگر راندن دین و مذهب مردم زیر نام دموکراسی پنهان نشده باشد.

فاشیسم تنها آدم‌کشی سیاسی نیست و خاستگاه و جایگاهش هر چه باشد فاشیست نامیده شدنش به دلیل ضدیت بی سازش آن با دموکراسی و مشارکت مردم در زندگی اجتماعی و سیاسی است، و نیز در سود بردنش از سرکوب و خشونت و کشتار در کسب و نگهداری قدرت و در رهبرکیشی آن. فاشیسم در ایران واکنش در برابر دگرگونی‌های اجتماعی است و نیروی خود را از آن قشرهای اجتماعی می‌گیرد که زندگی اجتماعی خود را در تهدید می‌بینند و چشم‌اندازهای امیدبخشی نمی‌یابند، پس در برابر دگرگونی‌ها صف می‌بندند. جمهوری در ایران برآمده از ویرانه‌های پادشاهی است و ساختار و سازمان آن در جستجوی چگونگی گذار از استبداد و خودکامگی به دموکراسی است و این گذار هر گونه که باشد دگرگونی‌های اجتماعی و سیاسی به همراه دارد. دگرگونی‌های اجتماعی از یک سو زمینه رشد دموکراسی و مشارکت مردم در زندگانی اجتماعی و سیاسی را فراهم می‌آورد، از سوی دیگر ایستادگی در برابر دگرگونی‌ها پدید می‌آید که همسو با فاشیسم است و با کوچکترین خوابزدگی به خدمت آن در می‌آید. فاشیسم از بی‌خبری و خوابزدگی نیرو می‌گیرد و همه کار می‌کند تا راه با خبرشدن مردم را سد کند. خوابزدگی عالمان دینی از یک سو و اشرافی در حال زوال یا پیشادموکراتیک بودن بسیاری از تلاش‌های اجتماعی از سوی دیگر زمینه در افتادن نهادهای مذهبی به دامن فاشیسم را فراهم آورد. نظام اجتماعی و اقتصادی ارباب و رعیتی که تا دهه چهل دوام آورده بود همواره با پادشاهی مطلقه اداره می‌شد تا انقلاب مشروطه و دهه‌ها پس از آن هم. مشروطه‌خواهی اشرافیت ایران اگر چه با قانون اساسی به حکومت قانون روی آورد، اما مشروطه پادشاهی باقی ماند و هرگز جمهوریخواه نشد، و اگر چه براستی قانونخواه بود و آزادی‌های انسان‌ها و برابر حقوقی شهروندان را شناخته بود، اما به کاربست آن پایبندی استواری نشان نداد، از نهادهای دموکراتیک و سازماندهی مردم در آنها گریزان بود و به دسیسه‌گری علیه دیگر نیروهای اجتماعی میدان می‌داد و همواره یک نیروی پیشادموکراسی وابسته به زمین‌داری نظام ارباب و رعیتی باقی ماند تا با برچیده شدن نظام ارباب و رعیتی به تاریخ بپیوندد و از آن اسطوره‌ای باقی بماند که نماد استقلال ملی ماست. استقلالی که در انزواجویی برآمده از ساختار اجتماعی و اندیشه و کردار پیشادموکراتیک به دام افتاد. تا روزی که نیروهای دموکراسی‌خواه مرعوب فاشیسم بوده یا به اسطوره‌ها دلخوش باشند و با تایید هم و همکاری با یکدیگر امید اجتماعی به بار نیاورند، فاشیسم پیروزمند خواهد بود. زندگانی اجتماعی برای پیروزی بر فاشیسم تا به امروز راهی نیافته‌است جز کوشش مشترک همه دموکرات‌ها در برابر فاشیست‌ها و سود نبردن از فاشیست‌ها و نیروهای نادموکرات علیه یکدیگر.

در کشور ما زیر پوشش مذهب گونه‌ای از فاشیسم سر برآورده است که نه تنها در درون کشور حقوق بنیادی شهروندان را پایمال کرده و به دشمنی با آزادی‌های شهروندان می‌پردازد، بلکه در بیرون کشور نیز آن را پی می‌گیرد. فاشیسم برای دشمنی با دموکراسی و مشارکت مردم در زندگانی اجتماعی و سیاسی مرز جغرافیایی نمی‌شناسد. دموکرات‌های ایرانی هرگاه در عمل سیاسی و اجتماعی خود این نکته را فراموش نمایند و یا ندیده بگیرند به سادگی به دام فاشیسم در ستیز با دموکراسی و حقوق انسانی و آزادی‌های انسان آمریکایی خواهند افتاد. 11 سپتامبر نیویورک این دام را به خوبی نشان داد. در آن روزها در کنار دست‌افشانی و پایکوبی در برخی کشورهای همسایه ما، هوشیاری و تدبیر رییس جمهور برگزیده مردم آقای خاتمی به درستی دست رد بر سینه فاشیسم در چهره مذهب گذاشت و ما را از یک پرتگاه هولناک به سلامت گذراند. پس می‌توان از تدبیر ایرانی در سیاست سخن گفت و تاریخ دراز دولتمداری و سده‌های دور و نزدیک پرشکوه هم حکایت از آن تدبیر دارد که کشور را پا برجا نگه داشته است. آمریکایی‌ها هم از تدبیر ویژه خویش برخوردارند. پایه‌های تدبیر سیاسی را نبایستی در قانون اساسی جستجو کرد، چرا که قانون اساسی و حتی قانون‌های دیگر هم چگونگی تدبیر سیاسی را تعیین نمی‌کند و بویژه در سیاست خارجی که با شرایط جغرافیایی و سیاسی بسیار گوناگون و دگرگون شونده رویاروست. هر کشوری سنت‌های سیاست خارجی ویژه خود را دارد. اگرچه انقلاب گسستی در سیاست‌های کشور ما پدید آورد اما نه شرقی نه غربی از موازنه منفی دوره‌های پیش از آن فراتر نرفت و در عظمت‌جویی اسلامی هم هرگز نتوانست پیوندی با مسلمانان دنیای دموکراسی پیدا کند و آنچه یافت پیوند با مسلمانان در ساختارهای پیشادموکراسی و نیروهای نادموکرات بود.

آنچه که در سیاست خارجی و بویژه در رابطه با آمریکا روی داد از پیوستگی نمونه‌وار در تدبیر سیاسی ایرانیان حکایت‌ها دارد. توجه به این پیوستگی ضروری است تا رشته‌های در هم تنیده رکود و ایستایی دهه‌ها در آن شناخته و گشوده شود. اما آنچه برای ما در رابطه با آمریکا مهم است شناخت چگونگی تدبیر آمریکاییان در سیاست خارجی است.

در همه سال‌های پس از استقلال همواره سه گرایش همزمان در سیاست خارجی آمریکا دیده شده است، اگر چه هر از گاهی یکی از گرایش‌ها پررنگتر نمایان گشته است. گرایش کناره‌گیرانه و انزواجویانه، گرایش امپریایستی تک‌روانه و یک‌جانبه و گرایشی که باور به ماموریتی خدادادی برای رستگار کردن جهانیان دارد. این سه گرایش با دولت آمریکا همزاد است و شاید هم برآمده از سرنوشت دردناک مهاجران باشد. دولت‌های آمریکا همواره کوشش داشته‌اند کشور خود را از درگیری‌های اروپایان دور نگهدارند و از درگیر شدن در جنگ‌های آنها پرهیز داشته‌اند. کناره‌گیری و یا انزواجویی همواره جزیی از سیاست‌های آمریکا بوده است اما هرگز به کناره‌گیری کامل از سیاست جهانی نرسیده است. آمریکا پس از جنگ جهانی نخست از مسوولیت‌پذیری در سیاست جهانی سر باز می‌زد و در جامعه ملل و دیوان دادگستری بین‌المللی نیز شرکت نمی‌کرد. در جنگ جهانی دوم نیز پس از آن به جنگ پرداخت که با هجوم ژاپنی‌ها رو در رو شد. دولت آمریکا همزمان اما همواره گرایش سلطه‌جویانه هم داشته است و با خرید سرزمین‌های نو و یا جنگ به پهنا و درازای کشور خود افزوده است. امپریالیسم به این ویژگی دولت آمریکا گفته شده است که در بیرون مرزهای ملی آن نیز خودنمایی کرده است. دولتی که بیرون از حوزه ملی خود به تصرف سرزمین‌های دیگر بپردازد و مردم آن سرزمین‌ها را به زور وادار به فرمانبرداری از خود کند و از منابع اقتصادی و مالی و انسانی آنها به سود خود بهره‌برداری کند، دارای ویژگی امپریالیستی است. و اگر کاربرد قدرت سیاسی و اقتصادی برای پراکندن ارزش‌ها و عادت‌های فرهنگ متعلق به آن قدرت در میان مردمی دیگر و به زیان فرهنگ آن مردم باشد، امپریالیسم فرهنگی نامیده می‌شود. دولت آمریکا در احساس ماموریت خدادادی رستگار کردن جهانیان این ویژگی را هم از خود نشان داده است. آمریکاییان از دمکراسی جاافتاده‌ای برخوردارند و آن را هم از ارزش‌های فرهنگی خویش می‌شمارند، بدون اینکه دموکراسی ارزشی آمریکایی باشد. در سال‌های دور، حتی پیش از جنگ جهانی نخست نیز گستردن دموکراسی در جهان میان آنها هوادارانی داشته است، چرا که دموکراسی را با صلح یگانه می‌پنداشته‌اند و باور داشته‌اند که دموکرات‌ها با هم نمی‌جنگند، پس برای پیش‌گیری از جنگ بایستی دموکراسی را گسترش می‌دادند، حتی اگر شده به زور.

جنگ پیشگیرانه حکومت جرج بوش پسر هم ریشه در آن سنت دیرین دارد و برای همین است که بسیار زود در دستگاه فرمانروایی آمریکاییان جا افتاد و نگرانی‌زا بودن آن برای همه صلحدوستان و دموکرات‌ها در دیگر کشورها هم از آن جاست که حکومت بوش با چنین برداشتی از صلح و دموکراسی به گسترش امپریالیستی و تجاوزکارانه شیوه حکومتی دموکراتیک بیشتر گرایش نشان می‌دهد تا صلح پایدار. شوربختانه این نگاه وقتی به عمل اجتماعی فرامی‌روید برای مردمان سرزمین‌های دیگر نخست تجاوز و جنگ همراه می‌آورد و حتی اگر دموکراسی آن توهم هم نباشد راه آن از کشتار و ویرانی می‌گذرد و این با معنای جنگ در سیاست دموکراتیک روزگار ما سازگار نیست که واپسین چاره ناچار است و سرنوشت جنگ سرد هم نشان داد که می‌توان به جنگ نپرداخت و به پیروزی دموکراسی و آزادی امیدوار بود و برای آن کوشید. و صلح در زبان صلحدوستان دموکرات همواره به معنی آن است که آنها برای دشواری‌ها راه‌حل‌های بهتر از جنگ دارند.

امپریالیسم و دموکراسی، امپریالیسم آمریکا و آمریکای دموکرات، در نگاه نخست این دو با هم سازگاری ندارد. اما دولتی که در درون کشور به اصول دموکراسی پایبند است، می‌تواند در بیرون آن سیاست تجاوزکارانه و امپریالیستی در پیش گیرد و بهترین نمونه آن در روزگار ما همان کشور آمریکاست. پرسش این است آنگاه که گرایش امپریالیستی دولت آمریکا کشور ما را نشانه می‌گیرد و با آن سودای گسترش دموکراسی را در دل‌ها دامن می‌زند، نیروهای دموکرات و پایبند به حاکمیت مردم و حکومت قانون در کشور ما که خود نیز آماج فاشیسم هستند با آن چگونه رفتاری بایستی داشته باشند؟ آیا آن گرایش امپریالیستی را می‌توان به سود دموکراسی در کشور ما پس زد. آیا حاکمیت ملی ما آسیب نخواهد دید. بایستی تاریخ آمریکا و بویژه تاریخ دیپلماسی و سیاست خارجی دولت آمریکا به درستی شناخته شود، اما کسانی که می‌خواهند پاسخ مناسب برای چنین پرسش‌هایی داشته باشند بهتر است شناخت همه جانبه و روزآمد را جانشین پندارهای سالیان دور بکنند. و دموکرات‌ها هر جا که در کردار به کاربست اصول دموکراسی پرداخته‌اند، بسیار زود دریافته‌اند که جستجوی دموکراسی در بیرون سنت‌های انباشته تاریخی و آزمون‌های روزانه مردمان توهمی بیش نیست. شعار دموکراسی اما همواره ورد زبان هر رانده از قدرت بوده است و بسیاری تشنگان قدرت برای خویش نیز. دموکراسی بیش از هر چیز فرهنگ است که در راستای زمان و روندهای آزمون اجتماعی مردمان می‌توان به آن دست یافت. فرهنگی که نخست بایستی شناخته شود، و از شناخت تا رفتار اجتماعی نیز هنوز راه بسیار است. مهمتر از همه فهم این واقعیت است که توان و قدرت و موقعیت یگانه‌ای که هر رییس جمهور آمریکا را به کار گیری آن فرامی‌خواند پدیده و سیاستی آمریکایی است و نه جرج بوشی، با جرج بوش زاده نشده و با او نیز به پایان نخواهد رسید. برای پاسخ یافتن به همه پرسش‌ها اما بایستی شجاعت دموکرات بودن داشت و دموکراسی آمریکا را به خدمت پس راندن امپریالیسم آمریکا درآورد. آمریکا را سرزمین امکانات بی‌پایان نیز گفته‌اند، دولت و ملت ایران بایستی در جستجوی سود خویش در آن امکانات بی‌پایان باشند. ایران به امنیت نیاز دارد. مخالفت با حکومت‌های ایران یا آمریکا نمی‌تواند ما را از سرنوشت کشور و مردم غافل سازد. باید از فرمانروایان آمریکا خواست تا خود را بازیگر سیاست داخلی ایران نبینند. و برای آن بایستی حکومت ایران نیز از درگیری در امور داخلی عراق و فلسطین و اسراییل پرهیز کند. آمریکا بهتر است به گفتگوهای اروپا با حکومت ایران بپیوندد. بدون آمریکا بخت پیروزی برای گفتگوها ناچیز است. انتخابات فلسطین و عراق پتانسیل دموکراتیک خوبی را در منطقه و مسلمانان نشان می‌دهد. مسلمانانی که نیاز به دگر کردن دین خود نداشتند تا پای در این راه گذارند. دو دروغ بزرگ نادرستی خود را نشان داده است. یکی آنکه مسلمانان برای دموکراسی نیاز به تغییر دین خود دارند، و دیگر اینکه منطقه آمادگی دموکراسی را ندارد. رسیدن به تفاهم اما نسبت به زمان جنگ سرد سخت‌تر شده است، نبایستی نابردبار باشیم. با روان پیشادمکراتیک هم می‌توان به ستیز با دموکراسی آمریکا رفت و آن را مبارزه با امپریالیسم وانمود کرد. برای زیستن در دموکراسی به همزیستی با دموکرات‌ها نیاز است، و برای اینکه دموکراسی به خدمت پس زدن امپریالیسم درآید به یک چیز دیگر نیز نیازمندیم، و آن هیچ نیست جز شجاعت دموکرات بودن، و آن را در دفاع از دموکراسی و دموکرات‌ها نیز نشان دادن.

10 اردیبهشت 84