در نخستین دقیقههای امروز «بر فراز چشمهای منی» را نوشتم و سبکبال و بیخیال رهایش کردم. امروز دیدم پرسشی آمده است، و مینو خانم پرسیدهاند مستقیم و با نام. اینجایش را نخوانده بودم اما از پاسخگویی مسوولانه گریزی نیست. چه پاسخی داشتم! نوشتم و نوشتم و نوشتهای دراز درآمد. پرسش و پاسخ را اینجا نیز میگذارم.
پرسش:
آقاي دوداني سلام
زيبا بود مرسي.
ولي من متاسفانه متوجه نشدم بابت چه چيزي نوشته بوديد.
فكر ميكنم جاي توضيحي خالي ميباشد
شاد باشيد.
پاسخ:
مینو خانم! مینو خانوم! مینو خانووووم!
من انجمن مردان درست میکنم. نه. الان نه. بگذارید در ایران همه کارها بیفته دست خانمها، بعدش من انجمن مردان درست میکنم و حق مرد ایرانی را از زن ایرانی میستانم. به گمان من این حرف همه مردان ایرانی است ولی از ترس خانمها نمیگویند. خانمها یک بار نشد بگویند «باز هم دیوانهای، مستی. باز گویی در جهان دیگری هستی، باشه عیب نداره». خوب تا آنموقع چه بکنیم؟ تا آنموقع:
مینو خانم گرامی!
سپاسگزارم از توجه شما. چشم، میکوشم پاسخ بدهم. در کشور ما چیزی هست در اندرون انسانها که در زبان شاعران به آن آتش نیز گفته شده است. همان که شاعر فرموده است که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست. چیز پیچیدهای نیست اما چون دیری است ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بوده است تا شعلههای آتش را پژمرده سازد، گاه بایستی چشمانی مهشکن داشت و رقص شعلههای آن را در کشاکش ابرها نیز به تماشا نشست. اما از من بشنوید، برخیها نگهبان آتشند و آن را زنده نگاه میدارند. نگهبان دوست داشتنی آتشی که در دل ماست. آقای کروبی یکی از آن نگهبانان آتش است. نمیدانم در میان مردمان دهکدههای زیر جاده هراز شب را به روز و روز را به شب آوردهاید یا نه. من ساعتها شنونده سخنان دلنشین مردان و زنانی بودهام که از فریاد «یا حضرت عباس» میگفتهاند و از بازگشت ماشین باری در حال سقوط، از نیمههای دره بر روی جاده، و آماده سفر بیهیچ گزندی به راننده. و راننده نیز ارمنی بوده است. اما هرگز از آنها نپرسیدهام آیا شما نیز به چشم خود دیدهاید و با راننده سخن گفتهاید. نمیپرسم. آنها از کسانی شنیدهاند که دروغگو نبودهاند. و تا جاده هراز آن جادهای باشد که من دیدهام و ماشین باری بوده باشد آن که آنها داشتهاند، هیچ انسان خردمندی در نیمههای تابستان شجاعت گذار از آن را نخواهد یافت تا چه رسد به زمستان که بهمن هم دارد. توکل بایدش.
کروبی یکی از آن نگهبانان آتش است و دیدید که چندی پیش نیز فریاد برآورد من حزب درست میکنم. ماهواره هم میخواهد درست بکند. یعنی جرقهای از آتش زمانه باز بر دامنش افتاده است آنکه خود نگهبان آتش است. کروبی لر است. من نمیدانم شما با فرهنگ کدام بخش جغرافیایی میهن ما پرورش یافته و کجاها به تماشای رقص آتش نشستهاید. من خود از هر لری لرترم. در میان ماها لر به کسی میگویند که کار خود میکند و دربند نق و نال این و آن نیست. در فرهنگ شهری امروزه اگر آن لر حقوق انسانها را شناخته و به آن فادار بماند و در رفتار اجتماعیش به قانون پایبندی نشان دهد، فردیت شهروندی نمونهواری را پدیدار میسازد که بیش از هر چیز به آن نیاز داریم و آن فردها در حزبهای سیاسی و گروههای همسود چیزی را پدید خواهند آورد که کشور ما به آن نیاز دارد.
کشور ما چند فرهنگی است و آتش اندرون ما اگرچه آتش است اما در اینجا و آنجای ایران جلوهگریهای گونهگون مییابد. هستند کسانی که از ورای آن رنگ و بومها، آتشی را که کشوری است و از همه زنگارها بری، نگهبانی کردهاند و میکنند. یکی از آنها فریبرز رییسداناست. او مانند کروبی نیست و مانند کروبی نگهبان آتش است. رییسدانا مانند کروبی نیست چون او خود ققنوسی برآمده از آتش است و نگهبان آتش است. چون او برآمده از آتش و نگهبان آتشی کشوری است، تا شعلههای آتشش بر بام همه دستگاه دولتمداری ما به رقص نیاید هیزم دودزای فاشیسم در کشور ما همواره نیمسوز خواهد ماند و خاموش نخواهد شد و دودش به چشمان مردمان خواهد رفت.
در کشور ما خاکستر فاشیسم با هدف پژمردن آتش نیاکان رییسدانا بر فراز کشور پاشیده شد. او اما حتی در زیر آوار آن خاکستر هم آتش را نگهبان بود. او خود نیز بسوخت و از خاکستر خویش پر کشید و نگهبان آتش ماند و موجودی یگانه در تاریخ کشور را به زیر بال و پر خویش کشید و به تماشای پرواز نشست. رویدادی یگانه در سیر کاروان انسانیت ما که حلقه پیوند دیروز و فردای تاریخ ما شد در امروزی که شاید شما بهتر از من بدانید چگونه است و چه بر انسان و انسانیت او میرود.
نمیدانم شبی که شیرین عبادی با جایزه صلح نوبل به خانه آمد شما کجا بودید و چه دیدید. طرفه بازیگری است این تاریخ. زیباتر از آن نمیتوانست پرده از بازیهای تاریخ ما براندازد.
جایزه صلح برای فعالیتهای حقوق بشری به شیرین عبادی داده شد و فریبرز رییسدانا، آن نگهبان وفادار آتش، او را بر خاک کشور به آغوش استقبال گرفت و راه گشود و بلندگو در دست بشارت آمدنش را داد. مینو خانم گرامی! نمیدانم شما با کجا و تا کجای تاریخ یک سد ساله گذشته کشور و مردم خود آشنایی دارید. از آن بلندگویی که دست فریبرز رییسدانا بود من صدای خدای تاریخ کشور را شنیدم و رقص شعلههای آتشی که نمیرد را دیدم. از زمانه ما اگر چیزی شایستگی رفتن به موزه یادگارها را داشته باشد همان بلندگوی دستی رییسداناست، تردید ندارم. مینو خانم گرامی! مرا ستاینده رقص شعلههای آتشی که نمیرد بار آوردهاند. دیروز هم به ستایش نشسته بودم.
سالها پیش از درس و مشق رها شده یا نشده دختری از زیبارویان بنام پیام فرستاد که حاجآقام گفته من در تنهایی شما را ببینم. پیام فرستادم ما را سری دیگر است. پیام داد حاجآقام فرمان داده و شما بایستی به دیدار من بیایید، به تنهایی. رفتم. بستهای به دست من داد و گفت حاج آقام فرموده به هیچکس نگو و به هیچکس نده و درست از همین راه برگردان. حاجآقا در روز روشن سلام مرا نمیگرفت و مرا با حاجآقا کاری نبود هرگز. به خلوتی رفتم و بسته را گشودم. چه میدیدم! باور نکردنی! کتابی از سالیان بسیار دور. گویی خوبیهای همه جهان را در صفحه صفحه آن کتاب نگاشته و به من ارزانی داشته بودند. شما نمیدانید در آن کتاب چه نوشته بود. باشد میگویم. نوشته بود:
فعله! اوزونی سنده بیر انسانمی سانیرسان؟
پولسیز کیشی، انسانلقی آسانمی سانیرسان؟
هر مجلیس عالیده سوخولمه تیز آرایه،
سن دور آیاق اوسته، دیمه بیر سوز امرایه،
جایز ده گل انسانجه دانیشماق فقرایه.
ای کارگر، آیا خیال کردهای که تو هم انسانی؟
ای مرد بیچیز، خیال کردهای انسان بودن به همین سادگی است؟
هر جا که مجلسی است زود خودت را قاطی نکن،
تو باید سرپا بایستی، در میان بزرگان سخنی نگویی،
برای فقرا جایز نیست که مانند انسانها سخن بگویند.
از شما چه پنهان یک جا هم نوشته بود:
آکیشی، بوندان ازل، خلقده حرمت واریدی،
بینوا مالالارا حرمت و عزت واریدی!
ضدیمه سوز دیین اولسیدی ایدیردیم تکفیر،
ایشیمی قوردالاسون کیمده نه جرئت واریدی،
آه، افسوس که کیچدی او گوزل دورانیم،
راحت ایدیم که، بو خلق ایچره جهالت واریدی.
آی آقا! پیش از این حرمتی در میان مردم بود،
ملاهای بینوا حرمت و عزتی داشتند!
هر کس علیه منِ ملا چیزی میگفت تکفیرش میکردم،
کسی جرئت نداشت در کارم دخالت بکند،
راحت بودم که مردم در جهالت بودند.
آیا همه چیز آشنا نیست! آیا هنوز هم با آن سفله عصاقورتداده و این آخوند گریزان از زمانه خویش رویارو نیستیم که بیخبر از رقص شعلههای هر آتشی خیال پژمردن آتش ما را در سر میپرورانند.
شاید باور نکنید حاجی با آن کارش به پرورش فرشتهای در دل و جان من پرداخت که خودم هم گاه نمیدانم کجا پنهان میشود. اما آن شب که شیرین عبادی به خانه بازگشت و فریبرز رییسدانا او را با خود پیش مردمان آورد و از بلندگوی او صدای خدای ایران زمین برآمد، من آن فرشته را دیدم باز، سجده کرد به پای آن دو انسان و انسانهایی که آن دو را پروردهاند. خدای کروبی به فرشته درون من فرمان داد سجده کن!
مینو خانم گرامی! دیدید هر چه بگویم باز هم میرسیم به همان جایی که پرسیدید. من برای نخستین بار است از آن حاجی و کتاب و دختر زیبایش مینویسم. حاجی نیز نگهبان آتش و دخترش خدمتگزار آن بوده اند، و آن کارشان در آن روزها بازی با آتش بود، آتشی که بایستی شعلههایش بر خرمن جان من نیز زده میشد. آن روزها آن کتاب را نمیشد خرید و اگر پیش کسی یافته میشد چهها که بر سرش نمیآمد. مینو خانم گرامی! من نمیتوانم نام آن دختر زیبا را به شما بگویم و من آن کتاب را پیش از آن که حاجی بفرستد خوانده بودم و بسیارها آموخته و بسیار لذتها برده بودم. اما لذت خواندن کتاب حاجی چیز دیگری بود. ماهها کتاب را پیش خود نگهداشتم و پسآنگاه پس دادم. نخستین بار است این را مینویسم و هنوز هم خیال میکنم حاجی و دخترش از من نخواهند رنجید. هرگز به آنها نگفتم آن کتاب را داشتهام. و امروز هم نمیتوانم بگویم آن حاجی که بود. شاید در میان لرها این را گونهای پنهانکاری بدانند هنوز، اما انسانها حق دارند صندوقچهای در قلب خود داشته و یادمانهایشان را در آن بگذارند. امروز که سر صندوقچه را گشودم تردید ندارم که حاجی نیز نگهبان آتش بوده است و مرا نیز به خدمتگزاری آتش فراخوانده بوده است. من نمیدانم آقای رییسدانا چه میکند، من نمیدانم آقای کروبی به چه کاری است و چرا آنها به شماها نمیآموزند که دست بر آتش دل ما نگذارید و خود به رقص در میانه شعلههای آن بپردازید، آنگونه که خود دوست دارید.
مینو خانم گرامی! از من نرنجید، میدانم پاسختان را نگرفتهاید. در میان گلها شقایق نگهبان آتش است. آرزو میکنم به هیچ آتشی جز آتش عشق نسوزید و سرخی شقایقهای دشتهای ایران بر گونههایتان بنشیند.
هوشنگ
5 شهریور 84
---
خواننده گرامی!
بخش «دیدگاه شما» در این نوشته را به تاریخ دوم آذر 84 بستم.
اگر زن بودید و گذارتان به این نوشته افتاد شوخی بخش «من انجمن مردان درست میکنم» را به خود نگیرید خواهش میکنم. آن شوخی را با کسی که پرسش را فرستاده بود کردم تا گرم شوم و بنویسم و آن شوخی بسیار به من یاری کرد.
فرستنده پرسش هر که بود تا دوم آذر 84 یا گذارش به اینجا نیافتاد، یا پاسخ را نادیده گرفت و گذشت. دیگر نیاز نیست بخش «دیدگاه شما» در اینجا باز بماند. در باره آنچه در این نوشته هست اگر پرسشی داشتید کماکان آماده پاسخگویی هستم.
این عشق اما پایان نگرفته است،
و آن سان که تولدی نبوده است آن را،
مرگی نیز نخواهد داشت.
هوشنگ