آقای سیدآبادی پیگیرانه گفتگو در باره روزنامهنگاری را دنبال میکند. در «معرفت شناسی خبر» به «نقد نگاه روزنامهنگاران ایرانی به خبر» پرداخته و در آن از قوچانی و بهنود نیز به نیکی یاد کرده است. من پس از خواندن آن نوشته زیر را پای نوشته آقای سیدآبادی گذاشتم.
خیال میکنم میفهمم چه میفرمایی. نام بردن از آدمها در میان ما بسیار خطرناک است چون هنوز عادت به ستیز با فرد داریم تا به چون و چرا کردن با موضوع. اما خوب میدانم که از این عادت نباید هراس داشت. و برای اینکه هراس نداشته باشیم بهتر است شمس را هم به آن نامها بیافزاییم، چون تا سه نشه بازی نشه. پس از آن میتوانیم خیاط را به کوزه بیاندازیم. یعنی از آنها بپرسیم، شما کجا بودید که چنین شد؟
آن سه را من همچون نمادی از سه نسل روزنامهنگاری کشور کنار هم میگذارم و میپرسم. پرسش این است که با همه سختیها و گرفتاریها، و همه چیزهایی که گفتهاید و میدانیم، آیا شما هم میدانید که دموکراسی، مردمسالاری و سپردن کار مردم به مردم، بدون شما ناممکن است! آیا میدانید که اگر نه همه، اما بخش بزرگی از حماقت انسانها در پای صندوق رای به کار شما برمیگردد؟ به کار شما روزنامهنگاران، به کار آنهایی که بایستی مردم را مطلع سازند و آگاه گردانند. آیا در برابر حماقتهایی که روی داده احساس مسوولیت میکنید؟ چه خواهید کرد که در رایگیریهای آینده حماقتهای بزرگتری روی ندهد؟ اما آیا آنها به ما اجازه خواهند داد که بپرسیم یا در برابر پرسشها کبوتر از کلاه خود بیرون خواهند پراند و پرسیدن را تنها و تنها کار خود خواهند دانست.
خبرنگار در کار چیدن خبر از جنگل انبوه رویدادهای روزانه با هفت پرسش سر و کار دارد. چه کسی؟ چه چیزی؟ چه وقت؟ چه جایی؟ از کجا؟ چگونه؟ چرا؟ بدون پاسخ به این هفت پرسش آنچه نوشته میشود هر چه باشد خبر کامل نیست. شاید دیده باشی، بخش بزرگی از روزنامهنگاران اصلاحطلب سالیان گذشته ما با پاسخ به پرسش از کجا؟ یعنی همان منبع خبر، در نوشتههای خود هیچ میانهای نداشتند، و با گردن شقی یک فعال سیاسی رادیکال پنهانکار از کار خود دفاع میکردند. تا شد آنچه باید میشد. یعنی بیاعتنایی دیگران به نوشتههایشان. چون آنگونه خبرنویسی نه تنها اعتمادآور نبود بلکه اعتمادسوز هم شد. آنها به دلاوری در مبارزه بیشتر بها داده بودند تا اعتبار اعتمادآور حرفهای.
اما آیا آنچه را که گفته شد در باره آن سه تن نیز میتوان گفت، یعنی آیا آنها هم در اعتمادسوزی دست داشتند. به گمان من مستقیم نه. چون کار آن سه پاسخ دادن به پرسشهای دیگری است که پس از آن هفت پرسش به پیش کشیده میشود. یعنی آنچه در خبر آمده به چه معنی است؟ و نتیجه آن چیست؟ با پاسخ به این دو پرسش دیگر با خبر سر و کار نداریم، بلکه وارد دنیای تحلیل خبر شدهایم. خبر با پاسخ به آن هفت پرسش نوشته میشود تا راوی واقعیتی رویداده باشد، واقعیتی یکه و یگانه. و اما تحلیلگر در پاسخ به آن دو پرسش تا چه اندازه به واقعیت رویدادها و رابطه واقعی هر رویداد با رویدادهای دیگر وفادار میماند و تا چه اندازه به باورهای خود میپردازد داستان جالبی است. هر چه باشد میتوان هر تحلیل برآمده از آن دو پرسش را نپذیرفت و به تحلیل دیگری روی آورد. اینجا دیگر گستره چندگانگی برداشت و نگاه و نظر و تحلیل است. نباید شک کرد که روزنامهنگار تحلیلگر میتواند کبوتر از زیر کلاه خود درآورد و همه را به شگفتی اندازد، و برای آن کافی است خواسته یا ناخواسته رابطهاش با واقعیت زندگانی خدشهدار شده باشد.
اکنون که نوشته با پرداختن به آدمهای دوستداشتنی به سوی دشمنتراشی و دشمنشادکنی سیر میکند بگذارید بگویم، فراموش نخواهم کرد روزی را که شمس با تحلیلی درخشان رفسنجانی را از زیر کلاه خود بیرون پراند و من چند دقیقهای پس از خواندن آن تحلیل شمس، آوردن رفسنجانی در انتخابات ریاستجمهوری را نابخردانهترین بیخردی سیاسی آن روزها نامیدم. در همان دوران بود که قوچانی از خاتمی رییسجمهور میخواست سکوت کند، چیزی که در تاریخ روزنامهخوانی من یکه و یگانه است. هرگز چنان چیزی پیش از آن ندیده بودم. روزنامهنگار تحلیلگر به سیاستمدار دولتمرد میگفت سکوت کن! بهنود شاید به یاد داشته باشد که در نخستین امکان گفتگوی روزنامهنگارانه با شاه، آقای محمود عنایت با چه کوششی شاه را وادار میکرد که سکوتش را بشکند. حتی آن روزها هم کوشش برای شکستن سکوت شاه برای روزنامهنگار خطرناک بود. اما بهنود چنین چیزی را از قوچانی دید و سکوت خود را نشکست، و خاتمی شاه نبود.
باری، در میان ما ایرانیان، سیاستمداران در تحلیلگری به مسابقه با روزنامهنگاران تحلیلگر میپردازند، و روزنامهنگاران تحلیلگر را وادار میسازند که به باورهایشان روی بیاورند، نه اینکه رها از باورهای شخصی خود به تحلیل رویدادها بپردازند. آن هر سه تن نیز اسیر سیاستمداری و سیاستمداران شده بودند. قوچانی با شیفتگی به درجازدن در خاتمی، شمس با هراس از آینده پس از خاتمی، و بهنود با عشق به شکوه گذشته و سپری شده خاتمی. بخشی از ستیز روزنامهنگاری و سیاستمداری هم در اینجاست و آن شیفتگی یا هراس یا عشق هر چه بود روزنامهنگارانه نبود.
روزنامهنگار تحلیلگر راوی باورها یا برنامههای خود نیست. سیاستمدار اما بایستی به برنامههای برآمده از باورهای خود بپردازد. و چون برنامه درآوردن از باورها دشوار و پیچیده است، سیاستمداران ما بیشتر مبلغ باورهای خود هستند تا برنامههای اجتماعی ضرور در پاسخ به دشواریهای اجتماعی. اما برای اینکه تحلیلگر بتواند به رابطه رویداد خبری خود با رویدادهای دیگر نیز بپردازد به شناخت گستردهای از جهان نیاز دارد، بسیار گستردهتر از آنچه شما به آن پرداختهاید. بدون شناخت از جهان کشف رابطههای رویدادها ناشدنی است. شناخت از جهان برای هر روزنامهنگار باید در مرکز کوششهای همه عمری او جای داشته باشد.
خوشبختانه آن سه تن شناخت خوبی از جهان دارند و باید همه کار کرد تا سیاستمداران ما آزادی حرفهای آنها را تضمین نمایند. تا ما خوانندگان نوشتههای آنها نیز بتوانیم، بیهراس از دشمنتراشی و دشمنشادکنی، آزادانه با آنها به گفتگو بپردازیم. به گمان من چون و چراهای شهروندان روزنامهخوان رشید و دلیر با روزنامهنگاران کمک میکند که بخشی از هراس سیاستمداران و دولتمداران ما از آزادی حرفهای روزنامهنگاران زدوده شود. چنین باد.
18 دی 84